گنجور

 
آذر بیگدلی

چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاری

به درد و داغم، دوا و مرهم، نمی‌فرستی، نمی‌گذاری!

هزار بارم، ز خشم گفتی که: ریزمت خون، نگفتمت : نه!

هزار بارت، به عجز گفتم که: بوسمت لب؟! نگفتی آری!

بسی وفایت، به خلق گفتم، کنون ز جورت، اگر زنم دم؛

میان مردم، نمی‌توانم، برآورم سر، ز شرمساری!

من آن شکارم، که از کمند تو، چون گریزم، کشد به خونم؛

غم شکاری، که چون گریزد، دو گامش از پی، رود شکاری!

امیدگاها، امیدوارم، که بگذرد چون، ز کار کارم؛

چو جان شیرین، تو را سپارم، به خاک کویت، مرا سپاری!

هزار دلبر، اگرچه دیدم، به دلربایی، تو را گُزیدم؛

هزار زخم، رسید بر دل، ولی از آن‌ها، یکی است کاری

به ناله آذر، مرا چه حاجت؟ خموشی اولی، که در محبت

ضرر نبردم ز صبر و طاقت، اثر ندیدم ز آه و زاری!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

چو می‌نماید، که هست با من، جفا و جورت، ز روی یاری

ز دست جورت، فغان برآرم، اگر تو دست از، جفا نداری

بخشم گفتی، نمی‌گذارم، که زیر تیغم، برآوری دم

مرا چه یارا که دم برآرم، اگر دمارم، ز جان برآری

شب فراقت کز اشتیاقت به جان فکارم به تن نزارم

[...]

مشتاق اصفهانی

امیدگاها امیدوارم که از جفایت روا نداری

جفاکشان را شود مبدل به ناامیدی امیدواری

ز تیغ جورش ز کار کارم گذشت و رحمی نکرد یارم

چگونه زین‌پس زیم که دارم هزار زخم و تمام کاری

کسی‌ست از جور باستانت ز حالم آگه بر آستانت

[...]

طبیب اصفهانی

چنین که با غم گرفته‌ام خو مخوان به بزمم به میگساری

که ظلم باشد میی که آن را کشد حریفی به ناگواری

ز تیغ جورت ستیزه‌کارا مرا چو کشتی تو خون‌بها را

پس از هلاکم بود خدا را که شرح حالم به خون نگاری

به باغ جنت برم چه حسرت ز تاج و دولت کشم چه منت

[...]

رفیق اصفهانی

ز تست ما را امید یاری به توست ما را امیدواری

خدا امید ترا برآرد امید ما را اگر برآری

گذشت عمری که هست کارم شبان و روزان فغان و زاری

ز جور یاری که هست کارش بیار خصمی به خصم یاری

گذشت کارم ز کار همدم مجوی درمان مخواه مرهم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه