گنجور

 
رفیق اصفهانی

خوش آنکه کشی باده و از خانه برآیی

مستان و غزل‌خوان به سر رهگذر آیی

من کز خبر آمدنت حال ندارم

حالم چه بود گر به سر و بی‌خبر آیی؟

بهر نگهی چند شب و روز نشینم

بر هر سر راهی تو ز راه دگر آیی

یک امشبم از عمر بود باقی و خواهم

گر شام نیایی به سر من سحر آیی

نورسته نهال تو و از دیده رفیقت

امروز دهد آب که روزی به بر آیی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حافظ

هنگام بهار است گل لاله و نسرین

از خاک در آیند و تو در خاک چرایی؟

چندان به سر خاک تو بنشینم و گریم

شاید که بهار آید و از خاک در آیی

آشفتهٔ شیرازی

ای نَفس ، اگر از درِ معنی به در آیی،

از صحبت ظاهر به حقیقت بگرایی

عزلت بگزینی ز همه خلق چو عنقا

نه بلبل شیدا که به هر گل بسرایی

آن روز نماید به تو رخ شاهد معنی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از آشفتهٔ شیرازی
غبار همدانی

تا کی رودم خون دل از هر مژه چون جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان بِبَرآئی

بیمار غمت جان به لب و دل نگران است

شاید که به آئین طبیبان بدر آئی

من شمع صفت گریه کنان جان دهم از شوق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه