چو مینماید، که هست با من، جفا و جورت، ز روی یاری
ز دست جورت، فغان برآرم، اگر تو دست از، جفا نداری
بخشم گفتی، نمیگذارم، که زیر تیغم، برآوری دم
مرا چه یارا که دم برآرم، اگر دمارم، ز جان برآری
شب فراقت کز اشتیاقت به جان فکارم به تن نزارم
به خواب کس را نمیگذرام ز بس که دارم فغان و زاری
نه همزبانی، که من زمانی، باو شمارم، غمی که دارم
نه نیک خواهی که، گاهگاهی، ز من بپرسد، غم که داری
به درد از آنرو، گرفتهام خو، به خاک از آن رو، نهادهام رو
که عشق کاری، نباشد الا، به دردمندی، ز خاکساری
اگرچه کردم، چو بلبل ای گل، در اشتیاقت، بسی تحمل
ز باغ وصلت، گلی نچیدم، جز این که دیدم، هزار زاری
همیشه گوئی، که محتشم را، برآرم از جا، درآرم از پا
ز پا درآید، ز جان برآید، شبی که مستش، تو در برآری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: غزلیات عاشقانهای در این شعر بیان شده است که شاعر از درد و رنج عشق میگوید. او از جفا و ظلم معشوق شکایت میکند و خود را در وضعیت دشواری قرار میدهد. شاعر احساس تنهایی میکند و از نداشتن همزبانی برای دردهایش گلهمند است. او به عشق و فراق اشاره میکند و با وجود تحمل زیاد، هنوز از عمق فراق شاکی است. در نهایت، شاعر به امیدی اشاره میکند که در شرایط خاصی (مانند وصال) شاید بتواند از این درد رها شود.
هوش مصنوعی: وقتی که میبینم بیرحمی و سختگیری تو را در کنارم، از دل ناله و فریاد برمیآورم و اگر تو همچنان بر این بیرحمیهای خود ادامه دهی، دیگر تحملم تمام خواهد شد.
هوش مصنوعی: تو گفتی که میخواهی مرا ببخشی، اما من اجازه نمیدهم. به زیر تیغ تو هستم و نمیتوانم نفس بکشم. چه کسی توانایی دارد که من بتوانم صدایی از خود درآورم، اگر تو مرا از جانم هم جدا کنی؟
هوش مصنوعی: در شب جداییات، به خاطر اشتیاقی که به تو دارم، حتی به بدن نزارم اجازه نمیدهم که بخوابد. به خاطر غم و نالههایی که دارم، نمیگذارم کسی استراحت کند.
هوش مصنوعی: من نه همزبانی دارم که غمهای درونم را برایش بگویم و نه کسی هست که گاهی از من بپرسد که چه غمی دارم و برایم نیکخواهی کند.
هوش مصنوعی: من به خاطر درد و رنجی که دارم، به خواب رفتهام و به خاک افتادهام. چون عشق فقط در سایهی درد و فقر است.
هوش مصنوعی: اگرچه مانند بلبلِ عاشق در آرزوی تو بسیار صبر کردم و از باغ وصال تو گلی نچیدم، اما وقتی تو را دیدم، هزار بار در دل غمگین شدم.
هوش مصنوعی: همیشه میگویی که وقتی محتشم را برمیدارم و از پا درمیآید، او از جان خودش را کنار میکشد، شبی که مستش هستی و تو او را در آغوش میگیری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
امیدگاها امیدوارم که از جفایت روا نداری
جفاکشان را شود مبدل به ناامیدی امیدواری
ز تیغ جورش ز کار کارم گذشت و رحمی نکرد یارم
چگونه زینپس زیم که دارم هزار زخم و تمام کاری
کسیست از جور باستانت ز حالم آگه بر آستانت
[...]
چنین که با غم گرفتهام خو مخوان به بزمم به میگساری
که ظلم باشد میی که آن را کشد حریفی به ناگواری
ز تیغ جورت ستیزهکارا مرا چو کشتی تو خونبها را
پس از هلاکم بود خدا را که شرح حالم به خون نگاری
به باغ جنت برم چه حسرت ز تاج و دولت کشم چه منت
[...]
چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاری
به درد و داغم، دوا و مرهم، نمیفرستی، نمیگذاری!
هزار بارم، ز خشم گفتی که: ریزمت خون، نگفتمت : نه!
هزار بارت، به عجز گفتم که: بوسمت لب؟! نگفتی آری!
بسی وفایت، به خلق گفتم، کنون ز جورت، اگر زنم دم؛
[...]
ز تست ما را امید یاری به توست ما را امیدواری
خدا امید ترا برآرد امید ما را اگر برآری
گذشت عمری که هست کارم شبان و روزان فغان و زاری
ز جور یاری که هست کارش بیار خصمی به خصم یاری
گذشت کارم ز کار همدم مجوی درمان مخواه مرهم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.