گنجور

 
رفیق اصفهانی

افکند مرد چنین گر نگه پرفن تو

کیست مرد نگه پرفن مردافکن تو

دلربائی نه لباسی است به قد همه کس

این قبا دوخته خیاط ازل بر تن تو

بوی پیراهن یوسف شنود بار دگر

گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو

تو در آغوشی که آئی که ندارد هرگز

غیر پیراهن تو راه به پیرامن تو

چه بود بهره ی گلچین ز تو ای گلبن ناز

که صبا دست تهی می رود از گلشن تو

تا بگردن همه عشق است دلا وادی عشق

مرو آنجا که بود خون تو بر گردن تو

اگر اینست سخن کس ننهد گوش رفیق

به سخن گفتن بلبل ز سخن گفتن تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

کارم از دست بشد دستِ من و دامنِ تو

گر نداری سرِ من خونِ و گردنِ تو

اندک اندک ز سرم دستِ وفا باز مگیر

ورنه مشهور کنم رسمِ جفا کردنِ تو

دلِ چون مومِ مرا از تفِ هجران مگداز

[...]

خیالی بخارایی

به هوا و هوس نکهت پیراهن تو

گر رود جان من از سینه فدای تن تو

گر بپیچیم سر، از شیوهٔ مردی نبود

به جفایی که کند غمزهٔ مرد افکن تو

ای که شد دامنم از دست جفاهای تو چاک

[...]

یغمای جندقی

تا ز شست ستم خصم خدنگ افکن تو

شد مشبک تن تو

نیر تبریزی

بوی خون آید از این کاکل و یال و تن تو

شد مگر کشتهٔ روبه ، شه شیر اوژن تو

دل افسردۀ من آب شد از دیدن تو

فاش گو برق که آتش زده بر خرمن تو

جیحون یزدی

که بریده است بشمشیر رگ گردن تو

که جدا کرده منور سرتو از تن تو

که بخون کرده تر آن خط به از سوسن تو

که زده چوب بلبهای ز در مخزن تو

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه