افکند مرد چنین گر نگه پرفن تو
کیست مرد نگه پرفن مردافکن تو
دلربائی نه لباسی است به قد همه کس
این قبا دوخته خیاط ازل بر تن تو
بوی پیراهن یوسف شنود بار دگر
گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
تو در آغوشی که آئی که ندارد هرگز
غیر پیراهن تو راه به پیرامن تو
چه بود بهره ی گلچین ز تو ای گلبن ناز
که صبا دست تهی می رود از گلشن تو
تا بگردن همه عشق است دلا وادی عشق
مرو آنجا که بود خون تو بر گردن تو
اگر اینست سخن کس ننهد گوش رفیق
به سخن گفتن بلبل ز سخن گفتن تو
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از شوق و مستی خود در مواجهه با معشوق سخن میگوید. او به توصیف حال خود میپردازد که با پیراهنی گشاده و جامی در دست، به سوی معشوق میشتابد. شاعر احساس میکند که عشقش به معشوق روز به روز بیشتر میشود و زیبایی معشوقش او را شگفتزده کرده است. همچنین، او به غم و حسرتی که در دل دارد اشاره میکند و بیان میکند که دیگر نتوانسته از زیباییها لذت ببرد. در نهایت، شاعر از رفاقت و همراهی خود با یک دل آرام با معشوقش یاد میکند و عشقش را توصیف میکند.
هوش مصنوعی: اگر مردی چنین کار کند، پس مگر آن کسی که دارای نظر و فکر عمیق است چه کسی است؟ آن مرد بینا و آگاه، که میتواند به درستی قضاوت کند، کیست؟
هوش مصنوعی: زیبایی و دلربایی تنها به ظواهر و لباس مربوط نمیشود؛ بلکه این ویژگی به طور خاص و منحصر به فرد برای تو طراحی شده است. خیاطی که این لباس را دوخته، از ابتدا و به صورت ازلی، برای تو این قبا را ساخته است.
هوش مصنوعی: اگر بوی پیراهن یوسف دوباره به یعقوب برسد، او عطر پیراهن تو را هم خواهد شنید.
هوش مصنوعی: تو در آغوشی قرار میگیری که هیچ چیز غیر از پیراهن تو به آن راه ندارد.
هوش مصنوعی: چه سودی دارد گلچین اگر از تو چیزی به دست نیاورد، ای باغ زیبای ناز که نسیم هنوز هم با دستان خالی از باغچه تو میرود.
هوش مصنوعی: تا دامنهی عشق در دل شما و همهجا گسترده است، اما ای دل، به وادی عشق نرو، چرا که آنجا ممکن است برای تو درد و رنجی باشد که بر گردنات بار میشود.
هوش مصنوعی: اگر کسی اینگونه صحبت بکند، رفیق به صحبت او گوش نمیدهد؛ چون بلبل هم از سخن گفتن تو خوشش نمیآید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کارم از دست بشد دستِ من و دامنِ تو
گر نداری سرِ من خونِ و گردنِ تو
اندک اندک ز سرم دستِ وفا باز مگیر
ورنه مشهور کنم رسمِ جفا کردنِ تو
دلِ چون مومِ مرا از تفِ هجران مگداز
[...]
به هوا و هوس نکهت پیراهن تو
گر رود جان من از سینه فدای تن تو
گر بپیچیم سر، از شیوهٔ مردی نبود
به جفایی که کند غمزهٔ مرد افکن تو
ای که شد دامنم از دست جفاهای تو چاک
[...]
تا ز شست ستم خصم خدنگ افکن تو
شد مشبک تن تو
بوی خون آید از این کاکل و یال و تن تو
شد مگر کشتهٔ روبه ، شه شیر اوژن تو
دل افسردۀ من آب شد از دیدن تو
فاش گو برق که آتش زده بر خرمن تو
که بریده است بشمشیر رگ گردن تو
که جدا کرده منور سرتو از تن تو
که بخون کرده تر آن خط به از سوسن تو
که زده چوب بلبهای ز در مخزن تو
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.