گنجور

 
رفیق اصفهانی

افکند مرد چنین گر نگه پرفن تو

کیست مرد نگه پرفن مردافکن تو

دلربائی نه لباسی است به قد همه کس

این قبا دوخته خیاط ازل بر تن تو

بوی پیراهن یوسف شنود بار دگر

گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو

تو در آغوشی که آئی که ندارد هرگز

غیر پیراهن تو راه به پیرامن تو

چه بود بهره ی گلچین ز تو ای گلبن ناز

که صبا دست تهی می رود از گلشن تو

تا بگردن همه عشق است دلا وادی عشق

مرو آنجا که بود خون تو بر گردن تو

اگر اینست سخن کس ننهد گوش رفیق

به سخن گفتن بلبل ز سخن گفتن تو

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode