لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
حکیم نزاری

کارم از دست بشد دستِ من و دامنِ تو

گر نداری سرِ من خونِ و گردنِ تو

اندک اندک ز سرم دستِ وفا باز مگیر

ورنه مشهور کنم رسمِ جفا کردنِ تو

دلِ چون مومِ مرا از تفِ هجران مگداز

تا شکایت نکنم از دلِ چون آهنِ تو

رحم کن بر دلِ چون آتشِ من تا نزند

برقِ احداث چنین صاعقه در خرمنِ تو

جز به زاری چو زر و زور ندارم چه کنم

چون درآیم به سرِ پنجۀ شیرافکنِ تو

دُردی درد فرو می‌برم و می‌دانم

که به هرکس نرسد جامِ زلال از دَنِ تو

دستِ من کی به سرِ زلفِ درازِ تو رسد

که صبا هم به ادب گردد پیرامن تو

زهره خواهد که به گیسویِ معنبر هر روز

خاکِ آن کوی بروبد که بود مسکنِ تو

هر سحر تازه حیاتی به نزاری بخشد

هر نسیمی که برد باد ز پیراهن تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خیالی بخارایی

به هوا و هوس نکهت پیراهن تو

گر رود جان من از سینه فدای تن تو

گر بپیچیم سر، از شیوهٔ مردی نبود

به جفایی که کند غمزهٔ مرد افکن تو

ای که شد دامنم از دست جفاهای تو چاک

[...]

رفیق اصفهانی

افکند مرد چنین گر نگه پرفن تو

کیست مرد نگه پرفن مردافکن تو

دلربائی نه لباسی است به قد همه کس

این قبا دوخته خیاط ازل بر تن تو

بوی پیراهن یوسف شنود بار دگر

[...]

یغمای جندقی

تا ز شست ستم خصم خدنگ افکن تو

شد مشبک تن تو

نیر تبریزی

بوی خون آید از این کاکل و یال و تن تو

شد مگر کشتهٔ روبه ، شه شیر اوژن تو

دل افسردۀ من آب شد از دیدن تو

فاش گو برق که آتش زده بر خرمن تو

جیحون یزدی

که بریده است بشمشیر رگ گردن تو

که جدا کرده منور سرتو از تن تو

که بخون کرده تر آن خط به از سوسن تو

که زده چوب بلبهای ز در مخزن تو

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه