گنجور

 
ابن یمین

ای ماه آسمان لطافت جمال تو

ترسم همیشه بر تو ز عین الکمال تو

همچون سواد چشم و سوید ای دل مرا

نور و سرور دیده و دل داد خال تو

از بسکه با تو راست دلم گر چه کج بود

محراب سازم ابروی همچون هلال تو

جان و جهان ز بهر وصال تو بایدم

چه جان و چه جهان چو نباشد وصال تو

روزی مرا برابر سالی بشب رسد

در آرزوی طلعت فرخنده فال تو

وقت زوال اگر چه بلندست آفتاب

ای آفتاب حسن مبادا زوال تو

ابن یمین بطره و خال معنبرش

می‌ده نشان آنکه بپرسد ز حال تو