گنجور

 
شمس مغربی
 

مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش

نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش

کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی

که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش

ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم

که در چشمم نمییابد بغیر از چشم جادویش

فروغ نور رخسارش مرا شد رهنمون ورنه

کجا پی بردمی سویش ز تاریکی گیسویش

از آن در ابروی خوبان نظر پیوسته میدارم

که در ابروی هر به رو نمیبینم جز ابرویش

بیاض روی دلجویش بصر را نور افزاید

سویدا میکند روشن سواد خال هندویش

درختان جمله در رقصند و در وجدند و در حالت

مگر باد صبا بویی به بستان برد از بویش

به پیش مغربی هر ذرّه ای زان مغربی باشد

که از هر ذرّه خورشیدی نماید پرتو رویش