بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
تماشاییست از رسواییم امروز در کویش
ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو
مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش
چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را
رقیب او بس است از هر که باشد تندی خویش
گلی دارم درون دل ز غیرت کس نمی خواهم
نشنید پهلوم ترسم که ناگه بشنود بویش
ازان رسوا شدم کز غایت ضعف تنم در دل
نگنجید و برون افتاد شوق رشته مویش
قدم خم باشد ز بار غم برون شو از تنم ای جان
که نتوان بود اینجا با خیال قد دلجویش
فضولی چون نیابم در دل اهل محبت ره
خیالی کرد ضعفم در خیال جعد گیسویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با احساساتی پرشور از عشق و دلباختگی، به تماشای معشوقش میرود و از رسوایی خود در مقابل او صحبت میکند. او از تیرهای غمانگیز ابروهای معشوقش رنج میبرد و تنها نگاه او برای او کافی است. شاعر اشاره میکند که نیازی به رقبای دیگر ندارد، زیرا خود معشوق بزرگترین رقیب است. در دل او گلی وجود دارد که جز معشوق هیچ کس را نمیخواهد و از ترس بیخبری او از احساساتش، نگران است. او به ضعف جسمی خود اشاره میکند که شوق دیدار معشوق باعث شده است. در نهایت، شاعر میخواهد از بار غم دل رهایی یابد و به یاد معشوقش غرق در خیال میشود.
هوش مصنوعی: به سمت خانهاش میروم تا زیبایی چهرهاش را تماشا کنم. امروز، رسواییام در این کوچه به نوعی جلب توجه کرده است.
هوش مصنوعی: من تاب و تحمل تیر نگاه اشکآور او را ندارم، مگر اینکه او با تندی به من نگاه نکند تا بتوانم به او نگاه کنم.
هوش مصنوعی: هیچ نیازی به رقابت با دیگران نیست، زیرا آن رقیب در دل من کافیست. از هر کس که باشد، فقط خودخواهیام مانع میشود.
هوش مصنوعی: من در دل خود گلی دارم که میخواهم فقط خودم از آن باخبر باشم و نگرانم که اگر دیگران بوی آن را حس کنند، ممکن است در خطر بیفتم.
هوش مصنوعی: از آنجا که به خاطر ضعف و ناتوانیام نتوانستم عشق او را در دل خود نگه دارم، شوق و آرزویم نسبت به او بیرون ریخت و از چنگم خارج شد.
هوش مصنوعی: اگر قلبم از رنج و غم سنگین شده، ای جان، دور شو از من؛ زیرا نمیتوانم اینجا با یاد و خاطره قد و قامت دلربایش بمانم.
هوش مصنوعی: وقتی که نتوانم در دل عاشقان فضولی کنم، در ذهن خود به خیال زیبایی و دلربایی او میپردازم و ضعف روحیام را در این خیال احساس میکنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش
گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی
زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش
گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی
[...]
از آن چون شمع میسوزد دلم در شام گیسویش
که جانها سجده میآرند در محراب ابرویش
سواد خال او دارم به جای نور در دیده
مباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش
صبا میبرد با ضعفی قوی پیغام ما امشب
[...]
مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش
نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش
کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی
که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش
ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم
[...]
نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش
بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش
چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم
که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش
پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکن
[...]
مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویش
که شمشیر و کفن در گردن اینک میروم سویش
هلالآسا اگر ساید سرم بر آسمان شاید
که باز از سر گرفتم سجدهٔ محراب ابرویش
ز بس کز انفعالم مانده سر در پیش چون نرگس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.