گنجور

 
نورس دماوندی

هر کس به جرعه ای دل من شاد می کند

میخانه ها ز بهر خود آباد می کند

اندازد آن که طفل سرشک مرا به راه

چشم تو را به دلبری استاد می کند

رقص روانی و در گوش تو هر نفس

روح طپیدن دل من شاد می کند

تیغ نگه به خون جگر آب می دهد

چون ترک من اراده بیداد می کند

گیرد قرار بس که دلم بر بساط درد

بالین زنوک خنجر جلاد می کند

نازت نشد حریف به نازم ز عشق پاک

خون این شکار در دل صیاد می کند

شمعی که کرده است مرا دیده اشکبار

اطفال مکتب دلم آزاد می کند

هفت آسمان چو پرده ساز است در نظر

ناقوس دل چو زمزمه بنیاد می کند

بر صفحه ی عذار نکویان غبار خط

آیینه خانه ی دلم آباد می کند

نورس ز باغ حسن چو گلچین شود کسی

اول خیال شوخ تو را یاد میکند

 
 
 
کمال‌الدین اسماعیل

گل چون ز عکس چهرۀ تو یاد می کند

عالم ز بوی ورنگ خود آباد می کند

گفتند غنچه را بدهان تو نسبت است

عمریست تا بدین دل خود شاد می کند

سنگین دل تو هست ز پولاد و نرگست

[...]

جهان ملک خاتون

هر دم که جان وصال تو را یاد می‌کند

از غصّهٔ جهان دلم آزاد می‌کند

چشمت بریخت خون دل مردمان به زجر

آن شوخ دیده بین که چه بیداد می‌کند

سرو قدت چو بگذرد اندر میان باغ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
بابافغانی

می خورده خنده بر من ناشاد می کند

آن ترک مست بین که چه بیداد می کند

دارم چنان خیال که پندارم این زمان

دارد به دست جام و مرا یاد می کند

عاشق چو مور در ته پا رفت و او همان

[...]

میلی

دل چون ز بی‌وفایی او یاد می‌کند

پیش خیال او گله بنیاد می‌کند

زان گونه گرم خواهش داد است از تو دل

کش داد می‌دهیّ و همان داد می‌کند

پیغام قتل کز تو رقیب آورد به من

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از میلی
صائب

هر بلبلی که زمزمه بنیاد می‌کند

اول مرا به برگ گلی یاد می‌کند

از درد رو متاب که یک قطره خون گرم

در دل هزار میکده ایجاد می‌کند

آهی که زیر لب شکند دردمند عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه