ماهم چو صبوحی زده بر بام برآید
مهر از شفق شرم چون گل جام بر آید
از ناز چو آن دلبر خودکام برآید
جان ز تن فتنه ی ایام بر آید
از پرده چو آن عارض گلفام برآید
کافر زبت و مومن از اسلام بر آید
گر حرف سر زلف تو بر خاک نویسم
چون سنبل از اجزای زمین دام برآید
شد چهره به خورشید عذارش خط شبرنگ
با صبح ندیدست کسی شام برآید
باید به مکیدن شود آن شکر لب حل
شاید ز معمای دهان نام بر آید
مستم زمی گردش چشم تو عجب مست
از تربت من لاله صفت جام بر آید
در بر چو مرا دل طپداز شوق تو در بحر
آب گهراز مشرب آرام برآید
زد نقش اثر از خط رخسار تو آبم
شب هاست که با فتنه ایام بر آید
از گرمی عشق تو دلی را که اثر نیست
چون پخته ی سودای هوس خام برآید
جا کرده ز بس ذوق نگاهت به دل من
تا حشر زخاکم گل بادام برآید
داری نظر لطف به بی تابی نورس
آهوی تو از وحشت دل رام برآید


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر بار دگر ماه من از بام برآید
بس فتنه که از گردش ایام برآید
فریاد اسیران همه شب پیش در او
چون بانگ گدایان که گه شام برآید
زنهار که آن بند قبا چست نبندی
[...]
آن دل که به هجر تو ز آرام برآید
زودش به مصیبت زدگی نام برآید
پر زهر دهد ساغر و شیرین نکند لب
آن حوصله ام گو که به این جام برآید
آتش به غم جان بگرفته است که از تن
[...]
گر چشم تر از پوست چو بادام برآید
آسان ز وصال شکرش کام برآید
جان من مشتاق به لب می رسد از شوق
تا از دهن تنگ تو پیغام برآید
خون در دل یاقوت زند جوش ز غیرت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.