هر کس به جرعه ای دل من شاد می کند
میخانه ها ز بهر خود آباد می کند
اندازد آن که طفل سرشک مرا به راه
چشم تو را به دلبری استاد می کند
رقص روانی و در گوش تو هر نفس
روح طپیدن دل من شاد می کند
تیغ نگه به خون جگر آب می دهد
چون ترک من اراده بیداد می کند
گیرد قرار بس که دلم بر بساط درد
بالین زنوک خنجر جلاد می کند
نازت نشد حریف به نازم ز عشق پاک
خون این شکار در دل صیاد می کند
شمعی که کرده است مرا دیده اشکبار
اطفال مکتب دلم آزاد می کند
هفت آسمان چو پرده ساز است در نظر
ناقوس دل چو زمزمه بنیاد می کند
بر صفحه ی عذار نکویان غبار خط
آیینه خانه ی دلم آباد می کند
نورس ز باغ حسن چو گلچین شود کسی
اول خیال شوخ تو را یاد میکند