گنجور

 
بابافغانی

می خورده خنده بر من ناشاد می کند

آن ترک مست بین که چه بیداد می کند

دارم چنان خیال که پندارم این زمان

دارد به دست جام و مرا یاد می کند

عاشق چو مور در ته پا رفت و او همان

گلگشت با بتان پریزاد می کند

شوخی که در سرش هوس مطربست و می

کی گوش بر نصیحت استاد می کند

داغی به جان سوخته ام تازه می شود

در بزم هر ترانه که بنیاد می کند

آتش بخرمنم زد و سر داد همچو صید

اکنون که داغ کرد چه آزاد می کند

با هر کسی مگوی فغانی که عاشقم

این حال خود ز طور تو فریاد می کند