می خورده خنده بر من ناشاد می کند
آن ترک مست بین که چه بیداد می کند
دارم چنان خیال که پندارم این زمان
دارد به دست جام و مرا یاد می کند
عاشق چو مور در ته پا رفت و او همان
گلگشت با بتان پریزاد می کند
شوخی که در سرش هوس مطربست و می
کی گوش بر نصیحت استاد می کند
داغی به جان سوخته ام تازه می شود
در بزم هر ترانه که بنیاد می کند
آتش بخرمنم زد و سر داد همچو صید
اکنون که داغ کرد چه آزاد می کند
با هر کسی مگوی فغانی که عاشقم
این حال خود ز طور تو فریاد می کند


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احوالات عاشقانه و دلتنگیهای خود میگوید. او نگران و غمگین است از تأثیر عشق و جذبهی محبوبی میباشد که افکارش را درگیر کرده و او را در درد و مصیبت فرو برده است. در این میان، شاعر به زیبایی و لطافت حالات عاشقانه اشاره میکند و عاشق را به مور تشبیه میکند که در دامن محبوب سیر میکند. او همچنین به تأثیراتی که بزم و ساز و آواز بر روح و جانش میگذارد اشاره میکند. در نهایت، از حال خود مینالد و به دیگران توصیه میکند که در مورد عشقش با کسی سخن نگویند.
هوش مصنوعی: آن دختر خوشچهره که با خندههایش به من شادی میدهد، حالا با رفتارهایش دل مرا میشکند و ناراحت میکند.
هوش مصنوعی: دارم به قدری خیال و تصور که فکر میکنم این لحظه جامی در دست دارم و آن به یاد من است.
هوش مصنوعی: عاشق مانند موری در زیر پا میرود و با زیباییهای دلنشین و معصوم، گشت و گذار میکند.
هوش مصنوعی: کسی که در دلش خواستهای برای سرگرمی و لذت دارد، به نصیحتهای استاد توجه میکند.
هوش مصنوعی: در مجالس شاد و پرآوازه، حس و حال دردی که در دل دارم دوباره زنده میشود و احساساتم تازه میگردد.
هوش مصنوعی: آتش به خانهام راه یافت و همه چیز را سوزاند. اکنون که دردی عمیق را احساس میکنم، آیا کسی میتواند مرا از این وضعیت نجات دهد؟
هوش مصنوعی: با هر کسی از عشق و حال دلم صحبت نکن، چون این حالت خود به خود از وجود تو فریاد میزند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گل چون ز عکس چهرۀ تو یاد می کند
عالم ز بوی ورنگ خود آباد می کند
گفتند غنچه را بدهان تو نسبت است
عمریست تا بدین دل خود شاد می کند
سنگین دل تو هست ز پولاد و نرگست
[...]
هر دم که جان وصال تو را یاد میکند
از غصّهٔ جهان دلم آزاد میکند
چشمت بریخت خون دل مردمان به زجر
آن شوخ دیده بین که چه بیداد میکند
سرو قدت چو بگذرد اندر میان باغ
[...]
دل چون ز بیوفایی او یاد میکند
پیش خیال او گله بنیاد میکند
زان گونه گرم خواهش داد است از تو دل
کش داد میدهیّ و همان داد میکند
پیغام قتل کز تو رقیب آورد به من
[...]
هر بلبلی که زمزمه بنیاد میکند
اول مرا به برگ گلی یاد میکند
از درد رو متاب که یک قطره خون گرم
در دل هزار میکده ایجاد میکند
آهی که زیر لب شکند دردمند عشق
[...]
گاهی به غمزهای دلی آباد میکند
گاهی به لطف غمزدهای شاد میکند
آنکو زیاد مینرود یک نفس مرا
شادم اگر مرا نفسی یاد میکند
بیچاره و شکست اسیر بلای عشق
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.