لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
بابافغانی

می خورده خنده بر من ناشاد می کند

آن ترک مست بین که چه بیداد می کند

دارم چنان خیال که پندارم این زمان

دارد به دست جام و مرا یاد می کند

عاشق چو مور در ته پا رفت و او همان

گلگشت با بتان پریزاد می کند

شوخی که در سرش هوس مطربست و می

کی گوش بر نصیحت استاد می کند

داغی به جان سوخته ام تازه می شود

در بزم هر ترانه که بنیاد می کند

آتش بخرمنم زد و سر داد همچو صید

اکنون که داغ کرد چه آزاد می کند

با هر کسی مگوی فغانی که عاشقم

این حال خود ز طور تو فریاد می کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

گل چون ز عکس چهرۀ تو یاد می کند

عالم ز بوی ورنگ خود آباد می کند

گفتند غنچه را بدهان تو نسبت است

عمریست تا بدین دل خود شاد می کند

سنگین دل تو هست ز پولاد و نرگست

[...]

جهان ملک خاتون

هر دم که جان وصال تو را یاد می کند

از غصّه جهان دلم آزاد می کند

چشمت بریخت خون دل مردمان به زجر

آن شوخ دیده بین که چه بیداد می کند

سرو قدت چو بگذرد اندر میان باغ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
میلی

دل چون ز بی‌وفایی او یاد می‌کند

پیش خیال او گله بنیاد می‌کند

زان گونه گرم خواهش داد است از تو دل

کش داد می‌دهیّ و همان داد می‌کند

پیغام قتل کز تو رقیب آورد به من

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از میلی
صائب تبریزی

هر بلبلی که زمزمه بنیاد می‌کند

اول مرا به برگ گلی یاد می‌کند

از درد رو متاب که یک قطره خون گرم

در دل هزار میکده ایجاد می‌کند

آهی که زیر لب شکند دردمند عشق

[...]

فیض کاشانی

گاهی به غمزه‌ای دلی آباد می‌کند

گاهی به لطف غم‌زده‌ای شاد می‌کند

آنکو زیاد می‌نرود یک نفس مرا

شادم اگر مرا نفسی یاد می‌کند

بیچاره و شکست اسیر بلای عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه