گنجور

 
نشاط اصفهانی

بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهم

زلف و زنخش بست و در افکند بچاهم

شمشیر کشیدست بقتل من از ابرو

تا خلق بدانند که عشق است گناهم

عشق آمد و زد از دل و چشم ، آتش و آبی،

بر دامن ناپاکم و بر روی سیاهم

ای دوست ، فراقی که تغیّر نپذیرد،

خوشتر زوصالی که بود گاه بگاهم

سودای خریداری من تا نهد از سر

با خواجه بگویید که من بنده ی شاهم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

مولای تو و بنده آن روزی چو ماهم

چون شیفتگان بسته آن زلف سیاهم

هر چند من از عشق تو در ناله و آهم

هر چند من از عشق تو از گاه به چاهم

فصیحی هروی

بی‌پرده اگر جلوه کند بخت سیاهم

بر مردمک از رشک کشد تیغ نگاهم

صائب تبریزی

هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم

مانند حباب است نظر پرده آهم

در پرده بخت است نهان روشنی من

چون برق گرفتار درین ابر سیاهم

افتاده تر از قطره سنجیده اشکم

[...]

قدسی مشهدی

چون غنچه بجز پرده دل نیست پناهم

چون لاله نظریافته بخت سیاهم

هر عقده که پیش آوردم عشق، دلیل است

چون اشک برد آبله پای، به راهم

شادم که شب هجر تو چون شمع ز مقراض

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قدسی مشهدی
سحاب اصفهانی

تا برده سیه کاری زلف تو زراهم

پیداست که چون میگذرد روز سیاهم

دردا که بمردم به شب هجر و کنون هست

از درد فراق تو بتر شرم گناهم

نه جرأت دیدار و نه یارای نگاهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه