گنجور

 
شمس مغربی
 

صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشائی

زکه رخ نهفته داری ز‌چه رو نمینمائی

برخت چو کس نگاهی نفکند غیر دیده

چه شوی نهان ز دیده که ت عین دیده بانی

چو دل از منی و مائی نگذشت شد عیانش

که توئی و اوئی و توئی من و مائی

به‌هزار دیده خواهم که نظر کنم برویت

به‌هزار کسوت ای‌جان چو تو هر زمان برآیی

رخ اگر چنین نمائی همه وقت عاشقان را

عجب ار نداندت کس که او از کجایی

تو اگرچه بس عیانی ز ره صفت ولیکن

ز همه جهان جهانی بحجاب کبریائی

نشود کسی عراقی به حقایق عراقی

نشود کسی سنائی به معارف سنائی

مشنو حدیث آنکس که به‌عشوه گفت با تو

پسرا ره قلندر سزد ار بمن نمایی

پسرا اگر هوای سر کوی دوست داری

مگذار مغربی را مگزین ازو جدائی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.