گنجور

 
شمس مغربی

منم مست از لب ساقی نه از می

کز آن لب میکشم جام پیاپی

من از گفتار مطرب در سماعم

نه از آواز چنگ و ناله نی

بجان، من زنده چون باشم که جانم

ندارد زندگی یک لحظه بی وی

الا ای آفتاب سایه گستر

مگردان روی را از جانب فی

تو خورشیدی و من سایه از آنرو

گهی لاشی شوم از وی گهی شیء

زمانی در پیم‌آیی چو خورشید

زمانی آیمت چون سایه از پی

بسان سایه ام‌ای مهربانان

گهی میگستری گه میکنی طی

نیابد بیتو عالم مغربی را

که مجنون را غرض لیلی است از حی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

گل خندان خجل گردد بهاری

که تو رنگ از بهار و گل به آری

بسیم ومشک نازد جان ازیرا

که سیمین عارض و مشکین عذاری

نگار قندهاری قند لب نیست

[...]

باباطاهر

دیم یک عندلیب خوشنوائی

که می‌نالید وقت صبحگاهی

بشاخ گلبنی با گل همی گفت

که یارا بی وفایی بی وفائی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
امیر معزی

همای کلک تو مرغی است لاغر

که از منقار او شد ملک فربی

هر آنکس کو تو را بیند بپرسد

که این خورشید تابنده است یا نی

نظامی عروضی

بسا کاخا که محمودش بنا کرد

که از رفعت همی با مه مرا کرد

نبینی زآن همه یک خشت بر پای

مدیح عنصری مانده‌ست بر جای

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه