منم مست از لب ساقی نه از می
کز آن لب میکشم جام پیاپی
من از گفتار مطرب در سماعم
نه از آواز چنگ و ناله نی
بجان، من زنده چون باشم که جانم
ندارد زندگی یک لحظه بی وی
الا ای آفتاب سایه گستر
مگردان روی را از جانب فی
تو خورشیدی و من سایه از آنرو
گهی لاشی شوم از وی گهی شیء
زمانی در پیمآیی چو خورشید
زمانی آیمت چون سایه از پی
بسان سایه امای مهربانان
گهی میگستری گه میکنی طی
نیابد بیتو عالم مغربی را
که مجنون را غرض لیلی است از حی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شاعرانه درباره عشق و وابستگی عمیق گوینده به معشوقش است. او خود را تحت تأثیر زیبایی و جذابیت معشوقش میداند و میگوید که زندگیاش بدون او معنایی ندارد. او به نسبت خود با معشوق، به خورشید و سایه اشاره میکند و بیان میکند که گاه نزد معشوق است و گاه از او دور میشود. این عشق را به صورت یک حالت مستی و شور بیان کرده و از دلتنگی خود برای معشوق سخن میگوید. بهطور کلی، این شعر نمایانگر عشق عمیق و وابستگی شاعر به محبوبش است.
هوش مصنوعی: من به خاطر بوسههای دلچسب ساقی مست و شادابم، نه به خاطر نوشیدن شراب. از آن لبهای شیرین، پیوسته جامی مینوشم.
هوش مصنوعی: من از سخنان دلنشین نوازنده در حالت شیدایی و شادیام، نه از صدای چنگ و ناله نی.
هوش مصنوعی: به جانم قسم، چگونه میتوانم زنده بمانم وقتی که یک لحظه بدون او زندگیام بیمعناست.
هوش مصنوعی: ای آفتاب روشن و گسترده، روی خود را از جانب فی (مردم) دور نکن.
هوش مصنوعی: تو مانند خورشیدی و من سایهای از نور تو. به همین خاطر گاهی زیر سایهات قرار میگیرم و گاهی خودم را از زیر آن بیرون میآورم.
هوش مصنوعی: زمانی مثل خورشید تو را میسازم و زمانی مانند سایه به دنبال تو میآیم.
هوش مصنوعی: مانند سایهام، ای مهربانان، گاهی بهسوی شما میآیم و گاهی کناره میزنم.
هوش مصنوعی: کسی که به مغرب مینگرد و آنجا را نمیشناسد، نمیتواند بفهمد که جنون مجنون به خاطر عشق لیلی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گل خندان خجل گردد بهاری
که تو رنگ از بهار و گل به آری
بسیم ومشک نازد جان ازیرا
که سیمین عارض و مشکین عذاری
نگار قندهاری قند لب نیست
[...]
پدید آورد آن را از هیولی
چهار ارکان بدین هر چار معنی
دیم یک عندلیب خوشنوائی
که مینالید وقت صبحگاهی
بشاخ گلبنی با گل همی گفت
که یارا بی وفایی بی وفائی
همای کلک تو مرغی است لاغر
که از منقار او شد ملک فربی
هر آنکس کو تو را بیند بپرسد
که این خورشید تابنده است یا نی
بسا کاخا که محمودش بنا کرد
که از رفعت همی با مه مرا کرد
نبینی زآن همه یک خشت بر پای
مدیح عنصری ماندهست بر جای
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.