گنجور

شمارهٔ ۷۱۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

چه خوش بود آن شبی کز در در آمد بار مهرویم

رخش بوسیدم و لب هم دگرها را نمی گویم

مه خرگه نشین آن شب مرا زانو زدی صد جا

چو آن ترک از سرمستی نهادی سر به زانویم

کجا بابم من آن دل را که کردم بر در او گم

که در بتخانه گمگشتست و من در کعبه میجویم

زیارتگاه من سازید طاقی در ره مستان

که خواهد کشت میدانم به ناز آن چشم و ابرویم

دلا کر گویدت دلبر که دلها گوی ما باشد

به چوگان سر زلفش بگو من هم همین گویم

برای مستی من گو میاوره آب می ساقی

که از خاک سر کویش صبا می آورد بویم

کمال از خضر پرسش کرد وصف چشمهاش گفتا

چو آن لب دیده ام ژان آب اکنون دست می شویم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید