ز من غافل چو گردد از غرور حسن، بد خویم
به تقریبی کنم هر دم سخن، تا بنگرد سویم
ز کوی دوست رفتم از جفای دشمنان، یا رب
چه او را بگذرد در دل نبیند چون در آن کویم
حجابش تا نگردد مانع دشنام، هر ساعت
به بزم او حکایتهای گستاخانه میگویم
اگر بختم کند یاری که تنها بینمت جایی
حجاب حسن نگذارد ترا تا بنگری سویم
همین بس حاصل دیوانگی میلی که هر ساعت
به سویم سنگ در کف میدود طفل جفا جویم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عاشقانه و درد ناشی از جدایی از معشوق است. شاعر از غفلت و غرور معشوق سخن میگوید و به دلشوری و احساس تنهایی خود اشاره میکند. او به دشمنان اشاره دارد که باعث جداییاش از دوست شدهاند و از اینکه معشوقش او را نمیبیند، ابراز ناراحتی میکند. شاعر حتی در مکانی که به یاد معشوق میافتد، بیپروایی و رکگویی میکند. در آخر، او از میلی شدید به معشوق یاد میکند و به این نتیجه میرسد که این دیوانگی و عشق والای اوست که باعث میشود گاهی از تحمل درد و جفا دلسرد شود.
هوش مصنوعی: وقتی که زیبایی تو از من غافل شود و به خاطر این غرور دچار خودپسندی شوی، من به صورت بد و با ناپسندی به تو نزدیک میشوم و هر لحظه حرفی میزنم تا تو به من توجه کنی.
هوش مصنوعی: من از محله دوست دور شدم به خاطر بدیهای دشمنان. ای خدا، آیا او از دل من میگذرد در حالی که من در آن محله هستم و او این را نمیبیند؟
هوش مصنوعی: تا زمانی که حجابش مانع بیاحترامی نشود، هر لحظه در محفل او سخنان بیپروا و جسورانهای میگویم.
هوش مصنوعی: اگر بخت یار باشد و تنها تو را ببینم، هیچ مانع و حجابی نمیگذارد که زیباییات را ببینم و به سمت تو بیفتم.
هوش مصنوعی: اینکه دیوانگی من به حدی رسیده که هر لحظه بچهای که به من ظلم کرده، با سنگ در دستانش به طرف من میآید، خود گواهی بر وضعیت من است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد بار مهرویم
رخش بوسیدم و لب هم دگرها را نمی گویم
مه خرگه نشین آن شب مرا زانو زدی صد جا
چو آن ترک از سرمستی نهادی سر به زانویم
کجا یابم من آن دل را که کردم بر در او گم
[...]
اگر گویم که نیکویم مکن عیبم که من اویم
چنان مستم که از مستی نمی دانم چه می گویم
منم مطلوب و هم طالب که خود از خود طلبکارم
مکرم کرده ام خود را که خود را با تو می جویم
اگر نه ساقی مستم چرا جویای رندانم
[...]
چنان در دوستی دل بسته آن قد دلجویم
که جز من هر که او را دوست دارد دشمن اویم
بغمزه می رباید دل بابرو می ستاند جان
چه چشمست آن چه ابرو کشته آن چشم و ابرویم
بپیکانش گرانی بر تن بیمار می خواهم
[...]
نشست از آسیای چرخ گرد شیب بر رویم
سفیدی می کند راه فنا از هر سر مویم
از آن بیماری من می شود هر روز سنگین تر
که گیرد گوش خود با هر که درد خویش می گویم
بود در دیده حق بین من دیر و حرم یکسان
[...]
چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم
مگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم
اقامت چون توان کردن، چو آمد نوبت پیری؟
درین میدان قد خم گشته چوگانست و، من گویم!
چنان در بستر افتادگی بر خویش میبالم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.