گنجور

 
کمال خجندی
 

چه خوشتر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم

که سیری نیست از رویت مرا چندانکه میبینم

به چشم ناتوان زینسان که بردی خوابم از مژگان

نه بیند که به خواب اکنون که آید سر به بالینم

شب هجرانت از هر سو فشاندم اشک دور از تو

چو مه گشت از نظر غایب به رفت از دیده پروینم

گیم پیش کسان خوانی مسگ کو گه گدای در

برد هر کس حسد بر من مکن تعظیم چندینم

البت را چون نگویم کز دهانت هست نازکتر

که جان بر یک سر موی تو نتوانم که بگزینم

حدیث حسن رخسارت چو گل تا کرده ام دفتر

ورق را سرخ روئیهاست از گفتار رنگینم

مرا گوئی کمال آئین عاشق بی دلی باشد

اگر بیدل نیم جانا من از عشق تو بیدیم