گنجور

 
کمال خجندی
 

چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردم

یکی نگر سوی غمدیدگان به چشم ترم

شنیده ام که تو گفتی بد است حال فلامی

را که گفت که بگشا دهن به غیبت مردم

شبی که با تو نشیئم کدام بخت و سعادت

دمی که با تو بر آرم کدام ناز و تنعم

اگر به صدر چمن میگذشت سرو به بالا

به عهد قد تو دیگر نداشت حد تقدم

بر آستان تو زاندم که بافتیم بشارت

لب امید فراهم نمی شود ز تبسم

شب فراق مپرسید از کمال حکایت

چو گل برفت نیاید ز عندلیب تکلم