چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم
مگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم
اقامت چون توان کردن، چو آمد نوبت پیری؟
درین میدان قد خم گشته چوگانست و، من گویم!
چنان در بستر افتادگی بر خویش میبالم
که تنگی میکند بر تن، لباس نقش پهلویم
ندانستم ز حیرت یار کی برخاست از مجلس؟
تپیدنهای دل هرچند زد دستی به پهلویم!
چنان افشرده ذوق بردباری پا بدل واعظ
که نتواند دگر از جای کندن حرف بدگویم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که به احساسات عمیق و دردهای انسانی اشاره دارد. شاعر به زشتی و ناامیدی خود اشاره میکند و از ترس عدم رحمت و بخشش سخن میگوید. او به دوران پیری و خمیدگی جوانیاش فکر میکند و بر بستر خود افتاده و با اندوه به حال خویش میبالد. شاعر همچنین از حیرت ناشی از رفتن یار و تپشهای دلش سخن میگوید. در نهایت، او از این که نمیتواند بیرون بیاید و صحبتهای بد را ندهد، ابراز ناتوانی میکند. این شعر نشاندهنده تحت فشار بودن احساسات و افکار عمیق شاعر است.
هوش مصنوعی: من آنقدر بد هستم که میترسم چشم لطف خدا به من نیفتد؛ مگر اینکه فردا بر اثر شرمساری، رنگ خجالت بر چهرهام بیفتد.
هوش مصنوعی: اگر بخواهیم در زندگی بمانیم و پایدار باشیم، با آمدن سن پیری چه باید کرد؟ در این میدان، ما هنوز جوان هستیم و من این را میگویم!
هوش مصنوعی: در بستر خواب به قدری به خودم افتخار میکنم که لباس نقشدار به تنگی به تنم میچسبد.
هوش مصنوعی: نمیدانستم که یار چه زمانی از مجلس خارج شد. با وجود اینکه دل من به شدت میتپید، کسی به من توجه نکرد و دستی به پهلویم نزد.
هوش مصنوعی: آنگونه درک و احساس من از صبر و بردباری در عمق وجودم جا گرفته است که دیگر نمیتوانم از جایی به حرف زشتی برگردم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد بار مهرویم
رخش بوسیدم و لب هم دگرها را نمی گویم
مه خرگه نشین آن شب مرا زانو زدی صد جا
چو آن ترک از سرمستی نهادی سر به زانویم
کجا یابم من آن دل را که کردم بر در او گم
[...]
اگر گویم که نیکویم مکن عیبم که من اویم
چنان مستم که از مستی نمی دانم چه می گویم
منم مطلوب و هم طالب که خود از خود طلبکارم
مکرم کرده ام خود را که خود را با تو می جویم
اگر نه ساقی مستم چرا جویای رندانم
[...]
چنان در دوستی دل بسته آن قد دلجویم
که جز من هر که او را دوست دارد دشمن اویم
بغمزه می رباید دل بابرو می ستاند جان
چه چشمست آن چه ابرو کشته آن چشم و ابرویم
بپیکانش گرانی بر تن بیمار می خواهم
[...]
ز من غافل چو گردد از غرور حسن، بد خویم
به تقریبی کنم هر دم سخن، تا بنگرد سویم
ز کوی دوست رفتم از جفای دشمنان، یا رب
چه او را بگذرد در دل نبیند چون در آن کویم
حجابش تا نگردد مانع دشنام، هر ساعت
[...]
نشست از آسیای چرخ گرد شیب بر رویم
سفیدی می کند راه فنا از هر سر مویم
از آن بیماری من می شود هر روز سنگین تر
که گیرد گوش خود با هر که درد خویش می گویم
بود در دیده حق بین من دیر و حرم یکسان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.