گنجور

 
حزین لاهیجی

درعشق شد به رنگ دگر روزگار ما

تغییر رنگ ماست خزان و بهار ما

از خویش می رویم سبکتر ز بوی گل

بر طرف دامنی ننشیند غبار ما

ابر بهار در عرق شرم غوطه زد

از مایه داری مژه ی اشکبار ما

همچون سپند، زآتش شوق تو می تپید

روزی که داشت خانه به خارا، شرار ما

مانندگرد، کز رم آهو شود بلند

آرام می رمد ز دل بی قرار ما

از تاب رشک در جگر لاله خون کند

داغ تو گر بهار کند، در کنار ما

رفتیم و مانده است به جان چون قلم، حزین

بر صفحه ی زمانه، سخن یادگار ما