گنجور

 
حزین لاهیجی

چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن را

در کام ورع ریخت می توبه شکن را

تا نام شب وصل تو آمد به زبانم

چون شمع لبم می مکد از ذوق دهن را

در دل شکند یا به لب آید؟ چه صلاح است؟

پیچیده خروشی به گلو مرغ چمن را

از زندگی بیهده چندان شده ام سیر

کز رشتهٔ جان ساخته ام تار کفن را

از محرمی شانه به آن طره چه گل کرد؟

کاشفتگیی هست سر زلف سخن را

چون عاشق مشتاق، گشاید مژه آغوش

در غربت اگر یاد کنم خاک وطن را

مشکین سخنی خامه ام انگشت نماکرد

از نافه شناسند، غزالان ختن را

بر روی تو حیران پریشانی زلفم

سنبلکده کرده ست، گریبان سخن را

هرکس نفسش بوی دل خسته ندارد

از چاه برآورده تهی دلو و رسن را

شاید که کند راه غلط، پیک نسیمی

بگشای حزین ، روزنه بیت حزن را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن یمین

واجب بود از راه نیاز اهل زمن را

در خواستن از حق بدعا شیخ حسن را

آنسایه یزدان که چو خورشید بیاراست

رایش بصفا روی زمین را و زمن را

در رسته بازار هنر ملک خریدست

[...]

نظیری نیشابوری

گل خلعت نو داد دگر شاخ کهن را

بر سلطنت حسن سجل ساخت چمن را

شاخ گل خوش بو به ره باد سحرگاه

بگشود سر نافه غزالان ختن را

شد لاله به خمیازه به یاد می لعلت

[...]

کلیم

چشمت بفسون بسته غزالان ختن را

آموخته طوطی ز نگاه تو سخن را

پیداست که احوال شهیدانش چه باشد

جائیکه بشمشیر ببرند کفن را

معلوم شد از گریه ابرم که درین باغ

[...]

صائب تبریزی

دلگیر کند غنچه من صبح وطن را

در خاک کند کلفت من سرو چمن را

یوسف نه متاعی است که در چاه بماند

از دیده بدخواه چه پرواست سخن را؟

از داغ ملامت جگر ما نهراسد

[...]

جویای تبریزی

گل با سر بازار بسنجد چو چمن را

بازر به ترازو ننهد خاک وطن را

بر سرو، نسیم سحری برگ گل افشاند

بنگر به گلستان دم طاووس چمن را

ای هم نفسان سیر چمن فرع دماغ است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه