گنجور

حاشیه‌ها

رضا از کرمان در ‫۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۴۴ در پاسخ به امیرعلی داودپور دربارهٔ عنصری » ابیات پراکندهٔ مثنویها » بحر خفیف » شمارهٔ ۹:

درود برشما 

از حسن توجه حضرتعالی سپاسگزارم  شاد باشید 

بشیر افضلی در ‫۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۴۲ در پاسخ به رضا ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:

جناب ساقی 

هزاران درود و سپاس 

با احترام به همه عزیزان و ادیبان و ادب دوستان گرامی بهترین حاشیه نویسی را از جناب ساقی دیدم و بسیار لذت بردم.

برمک در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۲۴ - دماوندیه اول:

 

گاو و رمه و زن و بچه برگیر

بگریز و به پهن‌دشت پنهان شو

امیرعلی داودپور در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۰ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ عنصری » ابیات پراکندهٔ مثنویها » بحر خفیف » شمارهٔ ۹:

ضمن عرض ادب و احترام، عذرخواهی میکنم که دیر متوجه پیغام جنابعالی شدم، اول اینکه بحث تا حدی ذوقی است بدین معنا که در سلسله شعرای پارسی نظمی مشاهده میگردد که نمایانگر دولت کامل است، نظامی، سعدی، عنصری، حافظ و ... نشان دولت شعر و ادب پارسی است و چنین تمثیلی را در آکادمی یعنی در دانشگاه تدریس نمیکنند و اهمیت شعر و سخن پارسی را در نمیابند جز اندکی که آنان را حروفیه مینامیده اند و از این مضمون به در والای علوم و حکمت رسیده بودند.  دوم اینکه پاسخ سوال شما در متن داده شده بود، جناب عنصری در متن اشعار خویش صنایع و عناصر فلسفی و شعری استفاده کرده اند که نشان بر حکمت و دانش اندوخته دارد، برخی عزیزان دیگر مانند باباطاهر شعر در غایت زیباییست ولی از جنس عشق است و نه حکمت. 

با احترام

 

M.Reza Raei در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

با سلام

پیوند به وبگاه بیرونی

امین مروتی در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

 

شرح غزل شمارهٔ ۳ (ای دل چه اندیشیده‌ای)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

 

محمدامین مروتی

 

این غزل در نکوهش سالک و کوتاهی های او در سیر و سلوک است.

 

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها؟

زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم، زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا

ای دل برای جبران کوتاهی هایت چه کرده ای. چرا کرم و وفای او را با جفا و خطا پاسخ داده ای.

 

زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش، چندان چشش، چندان عطا

در حالی که او تو را به خود می خواند و کامت را شیرین می کند، تو گرفتار حسد و بدگمانی هستی.

 

چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا

کامت را شیرین می کند تا جانت شیرین شود. تو را به خود می کشاند تا به اولیا نزدیک گردی.

 

از بد پشیمان می‌شوی، الله‌گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کِشد، تا وارهاند مر تو را

وقتی از کاری پشیمان می شوی و به سوی او روی می آوری، تو را می پذیرد تا نجاتت دهد.

 

از جرم ترسان می‌شوی، وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را، با خود نمی‌بینی چرا؟

از گناهانت می ترسی و دنبال چاره می گردی. در واقع ترساننده خود اوست تا به سوی او روی کنی ولی تو او را نمی بینی.

 

گر چشم تو بربست او، چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین، گاهی ببازد در هوا

گاهی بی آن که بدانی مثل مهره ای در دستش تو را می گرداند و گاهی به هوا پرت می کند. یعنی در دستان او می چرخی و می گردی.

 

گاهی نهد در طبع تو، سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو، نور خیال مصطفی

گاهی تو را از سودای دنیا پر می کند و گاهی سودای دین.

 

این سو کشان، سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گرداب‌ها

گاهی تو را با انسان های سرمست دمخور می کند و گاهی با انسان های بدحال. این که کشتی وجودت غرق شود یا از طوفان نجات یابد، به خواست اوست.

 

چندان دعا کن در نهان، چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان، در گوش تو آید صدا

بانگ شعیب و ناله‌اش، وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان، آمد سحرگاهش ندا

پس نهانی چندان تضرع و زاری کن تا جوابت را بدهد. همانگونه که شعیب چنین کرد و مستجاب شد.

 

گر مجرمی بخشیدمت، وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت، خامش، رها کن این دعا

و آن گاه خدا می گوید تو را بخشیدم وبهشتی ات گرداندم. دیگر دعا مکن.

 

گفتا نه این خواهم نه آن، دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود، من در رَوَم بهر لقا

اما اهل دل می گویند طمع بهشت ندارم و از دوزخ هم نمی ترسم. من دیدار خودت را می خواهم.

 

گر رانده ی آن منظرم، بسته است ازو چشم ترم

من در جحیم اولی‌ترم، جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی‌روی او، هم دوزخ‌ست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو، کو فر انوار بقا؟

اگر مرا از خود برانی و از چشم گریانم را از دیدار خود محروم کنی، دوزخ را به بهشت ترجیح می دهم. که بهشت بی تو عین دوزخ است و نور باقی خودت را به رنگ و بوی ظاهر بهشت ترجیح می دهم.

 

گفتند باری کم گری، تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود، چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت، خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود، کی غم خورم من از عمی

به عاشق می گویند گریه بس است مبادا چشمت نابینا شود. جواب می دهد من از کور شدن نمی ترسم زیرا اگر در این راه نابینا شوم، همه اجزای تنم چشم می شود.

 

ور عاقبت این چشم من، محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر، کو نیست لایق دوست را

و اگر از دیدارش محروم شوم، بهتر است این چشمی که لایق دیدار نیست، کور گردد.

 

اندر جهان هر آدمی، باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخوردِ خود، یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود، فانی کنیم از بهر «لا»

در جهان، همه عاشقان خود را فدای یار می کنند. اما یکی خود را فدای معشوقی بی ارزش می کند و خون دل می خورد و دیگری فدای معشوقی نورانی و سرشار از معرفت می شود. زیرا معشوق هر کس در خور اوست و ما نمی خواهیم خود را فدای معشوق بی ارزش کنیم.

 

روزی یکی همراه شد، با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت «چه، پیشه گزیدی ای دغا؟»

گفتا که «من خربنده‌ام»، پس بایزیدش گفت «رو»

یا رب خرش را مرگ ده، تا او شود بنده خدا

روزی بایزید از کسی پرسید چه کاره ای؟ او گفت من خربنده ام یعنی چاروادارم و از راه کرایه دادن خر اموراتم را می گذرانم. بایزید گفت خدا خرت را مر گ دهد تا بنده خدا شوی. یعنی رزقت را نه از خر که از خدا بدانی.

 

14 بهمن 1403

 

عاطفه یانپی در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳ - در مدح امیر نصر بن ناصر الدین سبکتگین:

چقدر شعر های زیبایی بیان لطیف و زیبا🥺🔥

تکتم سجادی در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۰۸ در پاسخ به ن م دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۳:

سوالی هم می تواند باشد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان؟

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

محسن مرتضوی در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴:

مصرع اول از بیت آخر یک اشتباه تایپی دارد.

صورت صحیح: سعدی و عمرو و زید را هیچ محل نمی‌نهی

 

 

شرح مختصر صوتی غزل‌های سعدی 

پیوند به وبگاه بیرونی

عبدالرضا فارسی در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام بهرامیان » پادشاهی بهرام بهرامیان:

چو بهرام دانست کامدش مرگ نهنگی کجا بشکرد پیل و کرگ

بشکرد یعنی شکار کند.

شاهرخ آسمانی در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۲۱ در پاسخ به رسته دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

سلام و درود فراوان 

تفسیر زیباییست .

یک نکته. گفتارتان اندکی همراه با انتقاد بود

ناصر اکبری در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح:

با درود 

استاد زرین کوب در کتاب جستجو در تصوف ایران ص ۲۸۳ بیت ( سوی شام است این نشان و این خبر _ در ره قدس اش ببینی در گذر)  را اشاره به مسافرت حضرت مولانا به دمشق و مسافرت به حدود قدس می دانند که بعد از رحلت پدر رخ داده و گویا در همان سفر هم طبق برخی از روایات با محی الدین عربی در دمشق دیداری داشته است 

سهراب بناوند در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۵۵ دربارهٔ غبار همدانی » لیلی و مجنون:

بسیاری از ابیات توسط هوش مصنوعی به غلط معنی شده است مثلا بیت چنان بگریست کاندر کوه بگذشت،،،،،سرشک لیلی از زانوی مجنون

معنی بیت اینست که لیلی درغم مجنون چنان گریه کرد که اشکهای او از زانوی مجنون درکوه هم بالاتر رفت اشاره به اینکه اشکهای لیلی سیلی به راه انداخت واین سیل آنقدر ارتفاع گرفت که حتی نزدیک بود مجنوو را که در کوه بود غرق کند

برگ بی برگی در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۳۵ در پاسخ به .فصیحی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:

 درود بر شما

سفید در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۲۰ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وچهارم - شخصی درآمد فرمود که محبوب است:

 

زین‌گونه که تو محرم اسرار نه‌ای

می‌پنداری که دیگران نیز نیند...!

 

 

ن م در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۹ دربارهٔ حسین خوارزمی » دیوان اشعار » غزلیات، قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷۷:

وَسِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّیٰ إِذَا جَاءُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا» (زمر، ۷۳)
در کتاب کامل الزیارات ذیل این آیه شریفه روایتی وارد شده که می‌فرماید محبین سیدالشهدا(ع) در عرصه قیامت چنان محو جمال محبوبند که وقتی به آنها خطاب می‌شود که درهای بهشت باز شده؛ بیایید! آنها می‌گویند که ما نمی‌خواهیم بیایم! ما حسینمان را با بهشت عوض نمی‌کنیم!
تو طوبی و ما و قامت یار...

احمد اسدی در ‫۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

در چینِ طرهٔ تو دل بی حِفاظِ من

هرگز نگفت مسکنِ مألوف یاد باد

 

عبارت " دلِ بی حفاظ" در نگاه اول کمی ناشنیده و مهجور به نظر می رسد. شاید عبارت‌هایی مثل "دلِ بی قرار" و "دلِ بی پناه" برایمان آشناتر باشند.

 

در لغتنامه دهخدا، کلمه "حفاظ" اضافه بر معنای پناه، نگهداری، مانع و معانی مشابه اینها، معنای عفاف، پرهیزگاری، خویشتن داری و مستوری هم می دهد.

 

مرنج حافظ و از دلبر‌ان حِفاظ مجوی

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست

 

در این غزل حافظ گویی " دل بی حفاظ" را در معنای "دل بی قید و بند" به کار برده و دقیقا همان را منظور داشته که در این بیت:

 

تا دلِ هرزه گردِ من رفت به چینِ زلف تو

زان سفرِ درازِ خود عزمِ وطن نمی کند.

 

و نگاهی دوباره به بیت موضوع صحبت ما:

 

در چینِ طرهٔ تو دل بی حِفاظِ من

هرگز نگفت مسکنِ مألوف یاد باد

 

در هر دو بیت حافظ می گوید که دل او پیش از این ،به قول خودش، "هر جایی" بوده است.

 

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

 

 اما از وقتی در حلقه زلف معشوق گرفتار شده است، دیگر یاد دوران قبل از به بند افتادن نمی‌کند و میلی نیز به آن ندارد. هر چند بدیهی است که دل حافظ در حلقه زلف یار " بی پناه" نیز هست. لذا به نظر میرسد حافظ واژه " بی حفاظ" را به کار برده است که هر دو معنا را به شنونده منتقل کند.

 

از سوی دیگر، زیبایی استفاده از کلمه "چین" در این است که هم به حلقه زلف نگار اشاره دارد که دل او در آن گرفتار است، و هم به کشور چین. دراز بودن زلف یار هم بیانگر سفر طولانی به کشور چین است که دل حافظ پس از آن سفر و در بند شدن به حلقه زلف یار دیگر به وطن باز نگشته و از آن یادی نمی کند.

 

 اگر با نگاه طنازی کلمه "حفاظ" را به معنای "مراقب" تلقی کنیم آنگاه با کلمه ی " حافظ" هم مترادف میشود. آیا "دلِ بی حافظ" می تواند اضافه بر مضامین بالا، مورد نظر " حافظِ بی دل" بوده باشد؟ نمی‌دانم. شاید. هر چند وقتی به مصراع 

 

مرنج حافظ و از دلبر‌ان حِفاظ مجوی

 

و واج آرایی آن می اندیشم گمان میکنم که شاعر نازک اندیش ما، جناس " حافظ" و "حفاظ" را هم مورد نظر داشته است.

امین مروتی در ‫۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

شرح غزل شمارهٔ ۹ (من از کجا پند از کجا)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

 

محمدامین مروتی

 

در این غزل مولانا از شوریدگی خود سخن می گوید.

 

من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را، برریز بر جان ساقیا

عاشق پندپذیر نیست بلکه می خواهد شوریدگی و مستی اش افزون گردد. لذا ساقی(خدا یا پیر) را به یاری می خواند.

 

بر دست من نِه جام جان، ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان، پیش آر پنهان ساقیا

دستم را بگیر و می ام ده. اما مگذار نامحرمان بدانند و به آنان منوشان.

 

نانی بده نان خواره را، آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را، کنجی بخسبان ساقیا

کسانی که به طلب نان امده اند و نه عشق، لقمه ای ده و بخوابان تا مزاحم مان نشوند.

 

ای جانِ جانِ جانِ جان، ما نامدیم از بهر نان

برجَه گدارویی مکن، در بزم سلطان ساقیا

اما من برای نن نیامده ام. برای جان آمده ام. خساست را کنار بنه و شاهانه بخشش و عطا کن.

 

اول بگیر آن جام مِه، بر کفهٔ آن پیر نِه

چون مست گردد پیرِ ده، رو سوی مستان ساقیا

اول بزرگ مجلس را مست کن و سپس دیگر مستان را بنوشان.

 

رو سخت کن ای مرتجا، مست از کجا شرم از کجا

ور شرم داری، یک قدح بر شرم، افشان ساقیا

ای مایه امید! خجالت نکش و شرم را هم مست کن تا شرمگین نباشد و او هم سخت رو گردد.

 

برخیز ای ساقی بیا، ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا

پس بدون حیا و شرم، حال ما را خوش کن.

 

13 بهمن 1403

رضا از کرمان در ‫۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۰ در پاسخ به برمک دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در پند و اندرز:

من چنین قصدی نداشتم وکسی را هم بیسواد نخواندم ولی از شما که سعدی خوانده اید  اینگونه نوشتن انتظار نیست دانستن و بکارگیری ادبیات به ادعا نیست عزیزم به ادبه  

بنده به نوبه خودم ادعایی ندارم اینجایم که بیاموزم ولی نه هرچیزی را، از هر کسی

شاد باشی

ابوالقاسم افشاری در ‫۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:

گدای گلشن عرفان را به صحرا چه حاجت است ،     

 

چون گلستان عارفان هست بباغ اغنیا چه حاجت است .

 

اسباب و مُلک وجان سراسر از آن توست ،

 

اهدا در بهای وصل خانمان را چه حاجت است .

 

بس بار محنت که کشیدم ز دست میراب روزگار،

 

با جویبار سرشکم به آب دریا چه حاجت است .

 

قاضی الحاجات که حاجت حاجتمدان استجاب کند ،

 

نیازمند ارباب دفع بلا را تمنّا چه حاجت است .

 

مکتب عرفا است قاسم معارف حق و کانون اهل شناخت ،

 

ره یافته را سپس به کعبه و کلیسا چه حاجت است .              (ذرّه)

۱
۳۶۹
۳۷۰
۳۷۱
۳۷۲
۳۷۳
۵۶۸۵