گنجور

حاشیه‌ها

زینب روزبهانی فر در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴:

واقعا کی به این فکر افتاده که ترجمه های هوش مصنوعی رو برای اشعار بگذاره، به نظرم بهتره این قسمت حذف بشه چون انقدر اشتباه هست معنی ها که ممکنه باعث به اشتباه افتادن نسل جدید که خیلی به هوش مصنوعی تکیه دارن بشه، برای این که به شدت و وخامت اشتباهات هوش مصنوعی تو معنی کردن پی ببرید معنی بیت دوم و سوم رو بخونید، بیت سوم: در بهشت هم نمی خواهم خدا غمگین باشد؟!!!

حسام الدین حسین زاده در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:

این که گفته میشه شاهنامه آخرش خوش است قبل تر فکر می کردم همونطور که بیشتر دوستان باور دارن صحبتی کنایی باشه و آخر شاهه نامه حمله ی اعراب و سقوط ایرانشهر است ولی مجددا که این چند بیتو خوندم نظرم عوض شده واقعا آخر خوش است چرا که حکیم طوس میگه:

چو این نامور‌نامه آمد به بُن

ز من روی کشور شود پر سخُن

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام

که تخم سخن من پراگنده‌ام

هر آنکس که دارد هُش و رای و دین

پس از مرگ بر من کند آفرین

آخر شاهنامه آخر اون داستان نیست آخر شاهنامه امروزه که  برخلاف مصر و آشور و بابل که پس فتح به دست اسلام نه تنها عرب زبان شدند که نژادشون هم عرب شد ولی پس از هزار سال از فردوسی ایرانی نه تنها عرب نشد بلکه شعر فردوسی رو میخونه و میفهمه و لذت میبره. حقیقتا آفرین بر حکیم طوس.

خلیل شفیعی در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

نگاه دوم: عناصر برجسته ی غزل ۲۳۷

حسرت و ناکامی در وصال
◻️ یکی از مفاهیم کلیدی این غزل، حسرت و نرسیدن به وصال است. از ابتدای شعر، عاشق از بی‌ثمری تلاش‌هایش سخن می‌گوید و از این‌که بخت او از خواب بیدار نمی‌شود، شکایت دارد. این حسرت در تمام ابیات ادامه می‌یابد و نشان‌دهنده‌ی سرگشتگی و ناکامی او در عشق است.

ارزش و قداست خاک کوی معشوق
◻️ در بیت دوم، عاشق خاک کوی معشوق را از آب حیات ارزشمندتر می‌داند. این نشان‌دهنده‌ی اوج ارادت و شیفتگی اوست، تا جایی که حتی خاکی که از سرزمین معشوق به او رسیده، برایش گوهری گران‌بها محسوب می‌شود.

وابستگی عاشق به معشوق
◻️ در ابیات مختلف، عاشق خود را به گونه‌ای وابسته و نیازمند معشوق می‌داند که بدون او هیچ امیدی به زندگی ندارد. درخت آرزوهایش بدون وصال معشوق بی‌ثمر می‌ماند و حتی شب‌هایش بدون طلوع بخت، پایان نمی‌یابد. این شدت وابستگی نشان‌دهنده‌ی عشقی عمیق و بی‌چون‌وچراست.

دل به عنوان مسافری در دیار زلف معشوق
◻️ در بیت پنجم، دل عاشق به مسافری تشبیه شده که از دور، منظره‌ای زیبا را می‌بیند و در آن آرامش می‌یابد. این تصویر، نشان‌دهنده‌ی تسلیم عاشق در برابر زلف معشوق و گرفتاری او در این دام است.

ناکارآمدی دعا و ناله‌های عاشق
◻️ عاشق در تلاش است تا با دعا و زاری، بخت خفته‌ی خود را بیدار کند، اما هزاران دعا و ناله‌ی او بی‌نتیجه مانده است. این ناکارآمدی دعا، بر شدت اندوه و ناامیدی او می‌افزاید.

گریز از مردم و پناه‌بردن به زلف معشوق
◻️ عاشق آن‌قدر از همه‌ی آدم‌ها گریزان شده که تنها حلقه‌ی زلف معشوق را پناهگاه خود می‌داند. این موضوع نشان می‌دهد که او دیگر هیچ امیدی به دنیای بیرون ندارد و تنها اسارت در زلف یار را آرامش‌بخش می‌بیند.

نتیجه‌گیری
◻️ این غزل بیانگر عاشقی سرگشته و ناامید است که تمام عمرش را در آرزوی وصال گذرانده اما همچنان از معشوق دور مانده است. حسرت، ناامیدی، وابستگی شدید و پناه‌بردن به معشوق، از عناصر اصلی این غزل به شمار می‌روند و فضایی محزون و دردمندانه را ترسیم می‌کنند.

 

خلیل شفیعی(مدرس ادبیات فارسی)

 

پیوند به وبگاه بیرونی

گیو احمدی‌زاده در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۱۲ - هدیۀ عاشق:

درود. این شعر عالیه‌. درود بر ایرج میرزا‌ی بزرگ.

خلیل شفیعی در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

نگاه اول: شرح غزل ۲۳۷ حافظ

🔸 نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
🔹 فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید
🔻 نفسم به شماره افتاده، اما هنوز وصال تو ممکن نیست. افسوس که بخت خفته‌ی من بیدار نمی‌شود.

🔸 صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
🔹 که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید
🔻 صبا خاکی از کوی تو به چشمم انداخت، که از آب حیات برایم ارزشمندتر و عزیزتر است.

🔸 قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمی‌گیرم
🔹 درختِ کام و مرادم به بَر نمی‌آید
🔻 تا زمانی که قامت بلند تو را در آغوش نگیرم، درخت آرزوهایم به بار نخواهد نشست.

🔸 مگر به رویِ دلارایِ یارِ ما ور نی
🔹 به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید
🔻 هیچ چیزی جز دیدن چهره‌ی زیبای معشوق نمی‌تواند مشکلم را حل کند، وگرنه هیچ راه دیگری باقی نمانده است.

🔸 مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سَوادی دید
🔹 وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید
🔻 دل من در زلف تو ساکن شد، زیرا مانند مسافری که از دور منظره‌ی شهری را ببیند، آن را مأمن آرامش یافت، اما دیگر هیچ خبری از این دلِ سرگشته و رنج‌دیده نیست.

🔸 ز شَستِ صدق گشادم هزار تیرِ دعا
🔹 ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید
🔻 از روی صداقت هزاران تیر دعا رها کردم، اما افسوس که حتی یکی از آن‌ها به هدف نرسید و اثر نکرد.

🔸 بسم حکایتِ دل هست با نسیمِ سحر
🔹 ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید
🔻 با نسیم سحر از درد دل‌هایم سخن‌ها دارم، اما افسوس که بخت من همچنان بیدار نمی‌شود و این شب پایان نمی‌یابد.

🔸 در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز
🔹 بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید
🔻 تمام عمرم را در خیال وصال تو گذراندم، اما هنوز گرفتاری‌ام در زلف سیاهت پایان نیافته است.

🔸 ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس
🔹 کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید
🔻 دل من آن‌قدر از همه‌ی مردم گریزان شده که حالا دیگر از اسارت زلف تو هم نمی‌تواند رهایی یابد.

خلیل شفیعی (مدرس ادبیات فارسی)

 

پیوند به وبگاه بیرونی

کوروش در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹:

منظور از صبر برو چیه

رضا از کرمان در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:

درود برشما 

  آدمی که دارای همت بالاست ودست گشاده وبخشنده است زمانه مراد او را  براحتی برایش حاصل نمیکند  وممکن است تهی دست باشه

 

زمانه به مردم نادان دهد زمام مراد 

مثال کوهستان که هرچه باران بر او میبارد همه را  به دشت پایین دست میده وبر آن بلندی آبی قرار نمیگیره

ولی چه بهتر در بخشش دل بسپاریم به این پند حضرت ابوسعید ابوالخیر  در قالب این رباعی قشنگ:

چون تیشه مباش و جمله بر خود متراش

چون رنده ز کار خویش بی‌بهره مباش

تعلیم ز اره گیر در امر معاش

نیمی سوی خود می‌کش و نیمی می‌پاش

 

شاد باشی عزیزم

کوروش در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:

کسی را که همت بلند اوفتد

 

مرادش کم اندر کمند اوفتد

 

یعنی چه 

 

 

مسیح وطن دوست در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۲۳ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۷۲ - وطن دوستی:

ایرج میرزا دلی ساده و استعداد فراوان داشته برای همین است که اشعارش به دل مینشیند

کیخسرو در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

کِلِّه: پشه‌بند، حجله عروس (معین)

کِلِّه بست سحاب: ابر آسمان را پوشاند 

احمد اسدی در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 

لعل نوعی سنگ قیمتی است از ترکیبات آلومینیوم با ‌رنگ سرخ، مانند یاقوت. با توجه به رنگ سرخ آن، حافظ اضافه بر مفهوم گوهر، از این واژه برای توصیف رنگ شراب ( مثلا شراب لعل فام) و همچنین استعاره ای از لب سرخ رنگ استفاده کرده است.

 

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

 

انگشتر زنهار  بر اساس تعریف لغت‌نامه دهخدا عبارت از آن است که پادشاهان جبار چون خواهند که کسی را امان بخشند و مردم مزاحم احوال او نگردند برای تصدیق وی انگشتری یا تیری به وی می دهند. (از آنندراج ). انگشتر که شاهان فرستادندی کسی را بنشانه ٔ امان 

 

هرکه لب بست از سخن ، با او کسی را کار نیست
مهر خاموشی کم از انگشتر زنهار نیست 

 

مُلک سلیمان در اشعار حافظ در دو معنا به کار رفته است؛ اول خطه ٔ فرمانروایی سلیمان و دوم سرزمین فارس. در مورد مُلک سلیمان گویند که او انگشتری داشت که بر آن اسم اعظم الهی نقش بود و به واسطه تاثیر آن، قدرتِ پادشاهی بر جن و انس داشت. 

 

اما در مورد نامیدن سرزمین پارس به مُلک سلیمان در کتاب برهان قاطع چنین آمده است که: " پس استقرار اسلام در ایران ، داستانهای ملی ایرانیان با قصه های سامیان آمیخته شده و پادشاهان و ناموران ایران با پیامبران وشاهان بنی اسرائیل آمیخته شدند. از آنجمله زردشت با ابراهیم و ارمیا و عزیز خلط شد و جمشید را با سلیمان مشتبه ساختند زیرا این دو پادشاه در بعض احوال و اعمال مانند طاعت جن و انس از ایشان و سفر کردن در هوا (طبق داستانها) بهم شبیه بودند. ایرانیان مرکز جمشید داستانی را کشور فارس می دانسته اند و آثار باقیمانده ٔ داریوش و خشایارشا و دیگر پادشاهان هخامنشی را بجم (جمشید) انتساب داده اند ونام تخت جمشید خود حاکی از آن است. بعضی  نیز بر اثر تعجب از ابنیه ٔ مزبور، ساخت آنها را به دیوان نسبت داده اند و چون در اساطیر سامی سلیمان دیوان را در خدمت داشت، از اینرو این ابنیه به سلیمان نیز منسوب شدند. فارس را تخت گاه سلیمان و پادشاهان فارس را قائم مقام سلیمان و وارث ملک سلیمان خواندند. "

 

حافظ نیز آنجا که در سفر ( یا تبعید) به یزد دلتنگ شیراز می‌شود میگوید:

 

دلم از وحشت زندان سنکدر بگرفت
رخت بربندم و تا مُلک سلیمان بروم.

 

با توجه به توضیحات فوق در بیت:

 

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 

به نظر میرسد که حافظ واژه لعل را با ایهام هم در معنای سنگ ارزشمند نگین انگشتر و هم در مفهوم لب معشوق به کاربرده و ملک سلیمان را نیز با ایهام در هر دو معنای خطه فرمانروایی سلیمان و سرزمین پارس استفاده کرده است.

 

با برداشت اول، او میگوید اگر که از سنگ لعلی که یار دارد بتواند انگشتر تضمین و امان به دست بیاورد، آن انگشتر گویا برایش معادل صد انگشتر سلیمان است و تسلط بر صد کشور معادل خطه سلیمان را با آن نگین پیدا میکند. اما اگر لعل را استعاره از لب معشوق بدانیم، حافظ یک بوسه از معشوق را معادل فرمانروایی بر صد  مملکت سلیمان و یا سرزمین فارس میداند. به نظر میرسد مفهوم سرزمین پارس برای مفهوم عاشقانه و بوسه از لب یار متناسب تر باشد.

mohammad yazdi در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۴۷ در پاسخ به تكين دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

اون بنده خدا کتاب ملت عشق رو پیشنهاد کردند و چه افاضات مذهبی یا خرافه به گفته شما مگه گفتند که اینگونه تاختید بهش؟؟  یه آدم ای مذهبی،  عده ای چنان ضد مذهبی که از اون طرف بام پایین افتادن داره. مدعی مولانا هم هستند که تاکید  بر میانه روی دارند  . 

جعفر عسکری در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۳۳ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

سلام.

متن اصلی از تصحیحات استاد شادروان محمّد قهرمان رو جایگزین میکنم:

 

پیری رسید و مستیِ طبع جوان گذشت

ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت

 

باریک‌بینی‌ات چو ز پهلوی عینک است

باید ز فکر دلبر لاغر میان گذشت

 

وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست

رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت

 

از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار

یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت

 

در راه عشق، گریه متاع اثر نداشت

صد بار از کنار من این کاروان گذشت

 

حب‌ّالوطن نگر که ز گل چشم بسته‌ایم

نتوان ولی ز مشت خس آشیان گذشت

 

طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی

یا همّتی که از سر عالم توان گذشت

 

در کیش ما تجرّد عنقا تمام نیست

در قید نام ماند اگر از نشان گذشت

 

مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود:

کان سر که خاک راه شد از آسمان گذشت

 

بی‌دیده راه اگر نَتَوان رفت، پس چرا

چشم از جهان چو بستی، از او می‌توان گذشت؟

 

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش

گویم کلیم با تو که آن هم چه‌سان گذشت:

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل از جهان گذشت

رضا از کرمان در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵ - اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم:

ایکاش مدیران محترم سایت دست از تفسیرهای  بی سرو ته ،بی معنا وگمراه کننده هوش مصنوعی برداشته وعطایش را به لقایش میبخشیدند .

رضا از کرمان در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۳ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵ - اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم:

درود بر شما

تفسیر که نمیشه گفت ولی توضیحاتی اجمالی از کل  این بخش به قدر فهمم خدمتت ارایه میدم واگر کافی نبود باز در خدمتم

همانطور که جناب مرادی فرمودند  توشه صوفی در سیر وسلوک عرفانی مبتنی بر آثار قدم است نه همچون عالمان بر اثر نوشته ها وعلوم نظری، آثار قدم را میتوان به علوم ومعارفی  که از سوی خداوند بر دل سالک الهام میشود معنی کرد .واوضاع سالک مثل  حال شکارچی است که ابتدا با دنبال کردن رد سم آهو به دنبال آهو میرود وپس از آن بوی نافه آهو ،او را به دنبال خود میکشاند  وسالکان ابتدا از طریق تعبد وتقلید و ریاضات در مسیر حقیقت گام برداشته ولی پس از مدتی جذبه الهی اورا به دنبال خود میکشاند بقول سعدی  " ای بی بصر من میروم ،او میکشد قلاب را "  ومسیری که باجذبه الهی طی شود با مسیری که با تعبد وتکلیف طی شود قابل قیاس نیست برای درک بهتر شما را به داستان دو برادر کوسه وامرد وبیتوته کردن ایشان در خانقاه در دفتر ششم با مطلع ذیل ارجاع میدهم 

امردی و کوسه‌ای در انجمن

آمدند و مجمعی بد در وطن

سپس به تفاوت عارفان با عالمان وسایر مردمان میپردازد و با اشاره به آیه ۷۳ از سوره زمر( وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّی إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ) میفرماید آن دلی که به انوار تابان الهی روشن شده ( باید توجه داشت که در شب تاریک فقط نور مهتاب راهگشاست)برای عارف دروازه ای برای ورود به بهشت است و برای سایرین دیوار وبرای عارف در است بسوی حق،  برای تو همچون سنگ است وبرای عارفان چون گوهر است وآنچه که تو به دلیل حوزه شناختی محدود خود که بر اساس علوم نظری حاصل شده، در آیینه میبینی عارف ،پیر ،قطب ویا بهتر است بگوییم انسان کامل آن را در خشت خام میبیند که ظاهرا متناظر با ضرب المثل  "آنچه در آیینه جوان بیند/// پیر در خشت خام میبیند " است.  

سپس چنین میگوید  :انسان کامل  آن است که قبل از پیدایش جهان مادی ،روح وجان او در دریای رحمت الهی غوطه‌ور بوده وپیش از اینکه در عالم  ماده به منصه ظهور برسد در آستان الهی عمرها گذرانده  وقبل از اینکه بکارد درو کرده است و پیش از پیدایش در نقش تن خاکی در حضور خداوند (عالم ذر)دارای روح بوده اند  وقبل از پیدایش دریا ایشان مرواریدهای معرفت ومعنی را سوراخ کرده وبه گردن آویخته‌اند 

در توضیح دوبیت آخر باید گفت طبق باور صوفیه ارواح آدمیان در ازل در عالم معنا موجود بوده ودر محضر الهی کسب فیض نموده اند وطبق نظر ابن عربی  اعیان ثابته نامیده شده اند  وابن عربی از انسان کامل با نام حادث ازلی نام برده یعنی روح انسان کامل که از قبل در عالم معنا موجود بوده به روح ازلی واز جسم انسان کامل با نام حادث یاد کرده  بعبارتی انسان کامل جسما حادث وروحا ازلی است بقول ابن عربی :"فهو الانسان الحادث الازلی "  امیدوارم در تفهیم موضوع موثر افتد .

شاد باشید

بردیا در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۱ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹۴:

جای خالی شیرین باشد درست هست

سفید در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۰:

 

بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکی...

 

 

ضمیرت بس محل دارد قدم فوق زحل دارد

اگرچه اندر آب و گل فرو شد پاش تا زانو... 

 

 

سفید در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱:

 

بگو در گوش من ای دل چه می‌تازی به سوی او... 

 

 

سفید در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱:

 

که او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او... 

 

 

نیما در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۷:

شاهکار: "پروریدستست" دایت!

۱
۳۳۶
۳۳۷
۳۳۸
۳۳۹
۳۴۰
۵۶۷۹