محمد صادق در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹:
بیت سوم چون که باید نوشته بشه " چونک " معنی دیگه ای می ده
رامین خسروی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۹:
گمان کنم کوته را کرته نوشته اید
MX۳ در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۲۲ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » ترجیعات » ترجیع چهارم:
سلام
در این مصراع
نه به صورت ولیکن از منی
"منی" باید به "معنی" تغییر پیدا کند
غلامرضا پرهیزکاری در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۱۶ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):
اصل هجو نامه اینه ....آقای یا خانم گمنام 1 بخوان شاید نظرت عوض شد
ایا شاه محمود کشور گشای
زکس گر نترسی بترس از خدای
که پیش از تو شاهان فراوان بدند
همه تاجداران کیهان بدند
فزون از تو بودند یکسر به جاه
به گنج و کلاه و به تخت و سپاه
نکردند جز خوبی و راستی
نگشتند گرد کم وکاستی
همه داد کردند بر زیر دست
نبودند جز پاک یزدان پرست
نجستند از دهر جز نام نیک
وزان نام جستن سرانجام نیک
هر آن شه که در بند دینار بود
به نزدیک اهل خرد خوار بود
گرایدون که شاهی به گیتی تراست
نگویی که این خیره گفتن چراست
ندیدی تو این خاطر تیز من
نیندیشی از تیغ خونریز من
که بد دین و بد کیش خوانی مرا
منم شیر نر ، میش خوانی مرا
مرا غمز کردند کان بد سخن
به مهر نبی و علی شد کهن
هر آن کس که در دلش کین علیست
ازو خوار تر در جهان گونه کیست
منم بنده ی هر دو تا رستخیز
اگر شه کند پیکرم ریزریز
من از مهر این هر دو شه نگذرم
اگر تیغ شه بگذرد بر سرم
نباشد جز از بی پدر دشمنش
که یزدان بسوزد به آتش تنش
منم بنده ی اهل بیت نبی
ستاینده ی خاک پای وصی
مرا سهم دادی که در پای پیل
تنت را بسایم چو دریای نیل
نترسم که دارم ز روشندلی
به دل مهر جان نبی و علی
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوند امر و خداوند نهی
که من شهر علمم علیم درست
درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخن راز اوست
تو گویی دو گوشم بر آواز اوست
چو باشد تورا عقل و تدبیر و رای
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است این رسم و راه منست
به این زاده ام هم به این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
ابا دیگران مر مرا کار نیست
براین در مرا جای گفتار نیست
اگر شاه محمود ازین بگذرد
مر اورا به یک جو نسنجد خرد
چو بر تخت شاهی نشاند خدای
نبی و علی را به دیگر سرای
گر از مهر شان من حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم
جهان تا بود شهریاران بود
پیامم بر تاجداران بود
که فردوسی طوسی پاک جفت
نه این نامه بر نام محمود گفت
به نام نبی و علی گفته ام
گهر های معنی بسی سفته ام
چو فردوسی اندر زمانه نبود
بد آن بد که بختش جوانه نبود
نکردی درین نامه ی من نگاه
به گفتار بد گوی گشتی ز راه
هر آنکس که شعر مرا کرد پست
نگیردش گردون گردنده دست
من این نامه ی شهریاران پیش
به گفتم بدین نغز گفتار خویش
چو عمرم به نزدیک هشتاد شد
امیدم به یکباره بر باد شد
به سی سال اندر سرای سپنج
چنین رنج برم به امید گنج
ز ابیات غرا دو ره سی هزار
مر آن جمله در شیوه ی کار زار
ز شمشیر و تیر و کمان و کمند
زکوپال و از تیغهای بلند
ز بر گستوان و ز خفتان و خود
ز صحرا و دریا و از خشک رود
ز گرگ و ز شیر و ز پیل و پلنگ
ز عفریت و از اژدها و نهنگ
ز نیرنگ غول و ز جادوی دیو
کزیشان به گردون رسیده غریو
ز مردان نامی به روز مصاف
ز گردان جنگی گه رزم و لاف
همان نامداران با جاه و آب
چو تور و چو سلم و چو افراسیاب
چو شاه آفریدون و چون کیقباد
چو ضحاک بد کیش بی دین و داد
چو گرشاسب سام نریمان گرد
جهان پهلوانان با دستبرد
چو هوشنگ و طهمورث دیو بند
منوچهر و جمشید شاه بلند
چو کاوس و کیخسرو تاجور
چو رستم چو رویین تن نامور
چو گودرز و هشتاد پور گزین
سواران میدان و شیران کین
همان نامور شاه لهراسب را
زریر سپهدار و گشتاسب را
چو جاماسب کاندر شمار سپهر
فروزنده تر بد ز ناهید و مهر
چو دارای داراب بهمن همان
سکندر که بد شاه شاهنشان
چو شاه اردشیر و چو شاپور او
چو بهرام و نوشیروان نکو
چو پرویز و هرمز چو پورش قباد
چو خسرو که پرویز نامش نهاد
چنین نامداران و گردنکشان
که دادم یکایک ازیشان نشان
همه مرده از روزگار دراز
شد از گفت من نامشان زنده باز
چو عیسی من این مردگان را تمام
سراسر همه زنده کردم به نام
یکی بندگی کردم ای شهریار
که ماند ز تو در جهان یادگار
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بر این نامه بر عمرها بگذرد
بخواند هر آنکس که دارد خرد
نه زین گونه دادی مرا تو نوید
نه این بودم از شاه گیتی امید
بداندیش کش روز نیکی مباد
سخنهای نیکم به بد کرد یاد
بر پادشه پیکرم زشت کرد
فروزنده ی اخگر چو انگشت کرد
اگر منصفی بودی از راستان
که اندیشه کردی در این داستان
بگفتی که من در نهاد سخن
بدادستم از طبع داد سخن
جهان از سخن کردهام چون بهشت
از این بیش تخم سخن کس نکشت
سخن گستران بیکران بودهاند
سخنها بی اندازه پیمودهاند
ولیک ار چه بودند ایشان بسی
همانا نگفتند از ایشان کسی
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
جهاندار اگر نیستی تنگدست
مرا بر سر گاه بودی نشست
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
به دانش نبد شاه را دستگاه
وگرنه مرا برنشاندی به گاه
چو دیهیم دارش نبد در نژاد
ز دیهیمداران نیاورد یاد
اگر شاه را شاه بودی پدر
بسر بر نهادی مرا تاج زر
و گر مادر شاه بانو بدی
مرا سیم و زر تا به زانو بدی
چو اندر تبارش بزرگی نبود
نیارست نام بزرگان شنود
کف شاه محمود عالی تبار
نه اندر نه آمد سه اندر چهار
چو سی سال بردم به شهنامه رنج
که شاهم ببخشد به پاداش گنج
مرا از جهان بی نیازی دهد
میان یلان سر فرازی دهد
به پاداش گنج مرا در گشاد
به من جز بهای فقاعی نداد
فقاعی نیرزیدم از گنج شاه
از آن من فقاعی خریده به راه
پشیزی به از شهریاری چنین
که نه کیش دارد نه آیین دین
پرستار زاده نیاید به کار
اگر چند دارد پدر شهریار
سر ناسزایان برافراشتن
وز ایشان امید بهی داشتن
سر رشتۀ خویش گم کردناست
به جیب اندرون مار پروردناست
درختی که تلخاست وی را سرشت
گرش بر نشانی به باغ بهشت
وراز جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوۀ تلخ بار آورد
به عنبر فروشان اگر بگذری
شود جامۀ تو همه عنبری
و گر تو شوی نزد انگشت گر
از او جز سیاهی نیابی دگر
ز بد گوهران بد نباشد عجب
نشاید ستردن سیاهی ز شب
به ناپاکزاده مدارید امید
که زنگی به شستن نگردد سپید
ز بد اصل چشم بهی داشتن
بود خاک در دیده انباشتن
چو پروردگارش چنین آفرید
نیابی تو بر بند یزدان کلید
بزرگی سراسر به گفتار نیست
دو صد گفته چون نیم کردار نیست
جهاندار اگر پاک نامی بدی
در این راه دانش گرامی بدی
شنیدی چو ز اینگونه گونه سخن
ز آیین شاهان و رسم کهن
دگرگونه کردی به کامم نگاه
نگشتی چنین روزگارم سیاه
از آن گفتم این بیتهای بلند
که تا شاه گیرد از این کار پند
کزین پس بداند چه باشد سخن
بیندیشد از پند پیر کهن
دگر شاعران را نیازارد او
همان حرمت خود نگهدارد او
که شاعر چو رنجد بگوید هجا
بماند هجا تا قیامت به جا
بنالم به درگاه یزدان پاک
فشاننده بر سر پراکنده خاک
که یارب روانش به آتش بسوز
دل بندۀ مستحق برفروز
بنده در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
باسلام
رساله در علم کلیات وجود خیام:
پیوند به وبگاه بیرونی
متن خطبه توحیدیه ابن سینا و ترجمه خیام:
پیوند به وبگاه بیرونی
متن اصلی و ترجمه رساله الجواب عن ثلاث مسائل؛ ضروره التضاد فی العالم و الجبر و البقا:
پیوند به وبگاه بیرونی
متن اصلی و ترجمه رساله فی الوجود:
پیوند به وبگاه بیرونی
نسخه خطی رساله فی الوجود؛ موجود در کتابخانه،موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی؛ صفحه 97 فایل پی دی اف؛ برای دانلود یا نمایش به قسمت پیوست ها در پایین سایت زیر مراجعه شود:
پیوند به وبگاه بیرونی
متن اصلی رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس ثلث مقالات؛ موجود در کتابخانه،موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی؛ صفحه 17 فایل پی دی اف؛ برای دانلود یا نمایش به قسمت پیوست ها در پایین سایت زیر مراجعه شود:
پیوند به وبگاه بیرونی
ناهید در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۸:
در نسخهٔ تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی، کلمهٔ "مازحه" ضبط شده، زنی مازحه یعنی: یک زن شوخطبع و مزاحکننده
عبدالرحمان در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:
اما در این غربت مریخی که ماهی هوا می مکد ،
باد را می بینم بی در و پیکر ،
مثل اول راه آبی ام ،
و انارهای حیاط که میگویند جای ما اینجا نیست ،
ای ته دورم ، سیاه پُر سپیدم ،
آبی ام کن ، خالی ام کن ،
تا قطره ای شوم برای گل
عبدالرحمان در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:
در سوره انسان ( دهر ) میفرماید که انسان به یاد داشته باشد که قبل از تشکیل شدنش ، چیز بود اما چیز قابل ذکری نبود و این دقیقا همان معنی ذره است ،
در ثانی وجه انسان کامل را خورشید مینامند که نور و گرمایش برای همه عالم و عالمیان است ( اما خود را در معرض نور و گرمای او قرار دادن _ تسلیمش شدن _ به معنی پرستش او نیست و این معنی کاملا واضح است.
بدرود
Mahyar در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰:
به نظر می رسد مولوی درباره «طبیعت» (mother earth) شعر میگوید.
جان منست او هی مزنیدش آن منست او هی مبریدش
آب منست او نان منست او مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش
متصلست او معتدلست شمع دلست او پیش کشیدش
مهدی طباطبایی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۷:
در مصرع که از کاخ مهراب ، روشن روان
روشن روان اشاره به کیست؟
به مهراب یا رودابه؟
سیدمسعود در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۸۰:
حرامم بی تو بی یعنی حرامم بی تو باشد . بی تو حرامم باد
سیدمسعود در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۷۸:
نه پای آنکه از ماران گریزم
سیدمسعود در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۷۶:
در معنا همان هم کفو است ولی به ضرورت وزن و قافیه شاعر هم کُف آورده
سیدمسعود در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۷۲:
روایت جناب عطا را بهتر می پسندم
چون به اشک دیدگان قشنگ نیست و مشخصه که فقط دیده اشک داره
ولی به آب دیدگان درست است آب یک معنای کلی است و وقتی به دیدگان منسوب شد معنی اشک می دهد و زیباست
Dr Foad در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۰:
داد عشق از بینیازی، درس طفلانم بهیاد
سرخط معنیست پیش چشم و میخوانم بهیاد
شرم بیدردی مگر بر جبههام چیند عرق
تا نماند ننگ خشکیهای مژگانم بهیاد
میفشارد تنگی این خانهٔ مجنون مرا
گر نباشد وسعتآبادِ بیابانم بهیاد
در فراموشی مگر جمعیّتی پیدا کنم
ورنه چون موی سر مجنون، پریشانم بهیاد
زان ستمهائی که از بیداد هجران دیدهام
میدرم پیش تو گر، آید گریبانم بهیاد
دل کباب پرتو حُسن عرقناکِ که بود
کز هجوم اشک میآید چراغانم بهیاد
از تغافلخانهٔ ناز تو بیرون نیستم
شیشهای بودم که دارد طاق نسیانم بهیاد
زان قدر هوشی که میکردم بهوهم خویش جمع
چون بیادت میرسم چیزی نمیمانم بهیاد
از عدم آنسوترم بُردست فکر نیستی
نیستم زانها که هستی آرَد آسانم بهیاد
با خیال رفتگان هم قانعام از بیکسی
کاش گردون واگذارد، یاد یارانم بهیاد
بعد ازین غیر از فراموشی کی می بیند مرا
مفت آگاهی اگر روزی دو مهمانم بهیاد
بیدل آن دورِ می و پیمانهام دیگر کجاست
یکدو دم بگذار تا رنگی بگردانم بهیاد
سیدمسعود در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۶۵:
مصراع چهارم قافیه ندارد شاید اصل آن به گونه ای دیگر بوده
فکر کنم باید مصراع چهارم باید با " هم بو ته خواهم " به پایان برسد
لطفا اساتید نظر بدهند
سیدمسعود در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۶۲:
به دریا نگاه می کنم تو را می بینم
به صحرا هم که نگاه می کنم تو را می بینم و در هرچه نگاه می کنم تجلی تو را می بینم
دریا ته وینُم یعنی در دریا تو را می بینم
و بقیه به همین نحو
ما را همه شب نمی برد خواب در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ - ماه بر سر مهر:
راستی اگه اشتباه نکنم گونه ی نر این آهو دوتا دندون نیش ترسناک داره !
ما را همه شب نمی برد خواب در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ - ماه بر سر مهر:
سید حسین
زهرا بانو کاملا درست توضیح دادند ,
فقط یک نکته در تکمیل حاشیه اشون ,
این آهوی ختن دو تا خط زیر گلوش داره و تا زیر چونه هم میرسه
فقط نمیدونم چرا ختنی خط رو گفته
شاید منظورش گیسوی یار بوده در دو طرف شانه اش
و شاید هم فقط برای تعریف گفته
مهرداد پارسا در ۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲: