وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۶۲:
موضوع این دو بیت، مرگ و حتمی¬بودن آن است در امثال و حکم دهخدا بیش از دویست نمونه شعر و ضربالمثل با موضوع حتمی¬بودن مرگ آمده است. آنچه قابل تأمل است اینکه مگر کسی در قطعیت مرگ تردید دارد که این¬همه از مرگ گفتهاند؟ دیگر اینکه این تصویر ترسناک در این دوبیتی به چه منظور آمده است.
نکتۀ مهم این است که خبر از مرگ، در آثار ادبی معنای ثانویه¬ دارد، منظور هیچ گویندهای این نیست که مردم! بدانید روزی شتر مرگ در خانة شما می¬خوابد؛ زیرا امری بدیهی است، معنای دوم این بیت هشدار و یادآوری است که آدمی در هر جایگاهی باشد، به¬ناچار پایان کار او قبر و مردن است بنابراین باید هشیار و آگاه زندگی کرد.
نتیجۀ سخن آنکه، زندگیِ ناپایدار را نباید با سختی و مشقّت گذراند، نباید به¬گونهای دلبستة آن شد که دلکندن از دنیا و فکر و خیال مرگ، مایۀ رنج و عذاب شود. ازآنجاکه صابونِ مرگ به تن همگان میخورد، حیف است که نام نیک از خود به¬جا نگذاریم و عامل ستم و تجاوز به حقوق دیگران شویم.
این ویژگی زبان ادبی و هنری است که با یک خبر، ده¬ها و صدها معنی را به گوش مخاطب سرازیر میکند. از دیگر سو، باباطاهر با آوردن کلمات متضاد شیر و مور، با توجّه به قدرت شیر و ضعف مور، به طیف وسیع و گستردۀ انسان¬ها از کوچک و بزرگ، اشاره کرده؛ همچنین با اشاره به میر، این نکته را یادآور شده است که مرگ، فقیر و غنی، والامقام و دون¬مایه نمیشناسد. زیبایی موسیقایی مور و میر و شیر نیز پیرایهای زیبا به گردن این دو بیت است. گذر از لب گور در معنای کنایی مردن، بیان را فاخر و وزین کرده است.
امّا تصویر وحشتناک جشن و پایکوبی موران برای چیست؟ بزمی که سفره¬ای در آن گسترده شده، خوراک آن وجود نازنین آدمی است و مهمانان آن مورانی هستند که با جشن و شادی ذرّه¬ذرّۀ تن نازک ما را نوش جان میکند. این تصویر وحشتناک به¬منزلۀ زنگ خطری برای انسانهای مست و غافل است تا زندگانی دو روزه را با هشیاری و آگاهی طی کنند و در هنگام مرگ دچار حسرت و پشیمانی نشوند.
بابا در یک دو بیتی دیگر همین هشدار را به زبان دیگری می¬گوید:
دلا اصلا نترسی از ره دور / دلا اصلا نترسی از لب گور
دلا اصلا نمی¬ترسی که روزی / شوی بنگاه مار و لانة مور
رهام در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷:
بگشای در سرای بستان
بستان سرا
باغچه و باغ سر خانه.
خانۀ بزرگ که دارای گلها و درختان بسیار باشد.
مهتاب در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۲:
, تقدیر تو تعیین شده س تلاش بیهوده نکن
هما در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۶۷:
حسین رنگچی در آهنگ «ماه دل افروز» از متن این شعر استفاده کرده که بسیار زیباست.
هما در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۶۷:
حسین رنگچی در آهنگ «ماه دل افروز» خود از متن این شعر استفاده کرده که بسیار زیباست.
داریوش در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:
اصلا این شعر ربطی به قرآن و آیات قرآنی ندارد. این شعر هیجان درونی شاعر را وصف میکند. از وزن ابیات و واژه های بکار رفته کاملا پیداست.
پیمان در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷:
چه زیباست در نو شدن طبیعت، دل را با تابش نور شعر شاعران نو کنیم که هم بهار بیرون و هم بهار دل را رنگی ویژه می بخشد کلام قدسی آنان.....
زیبا در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:
سلام. من این شعر مولوی را خیلی دوست دارم. کتاب های زیادی هست از نویسندگان بزرگ و دانشمندان ما که معنای دقیق آن را با سند و ادله کافی و وافی بیان کرده اند. دوستانی که در پی معنای دقیق هستند چرا در اینجا دنبال معنا می گردند؟!
در مورد آیه 18 سوره زمر که می فرماید سخنان را می شنوند و از بهترین آنها پیروی می کنند، مگر نگفته آنها کسانی هستند که خدا آنها را (به نظر خاص خود) هدایت کرده و و به حقیقت خردمندان عالمند؟
به نظر من اینها همان ترازو دارانند که تقلبی را از سره تشخیص می دهند. و از آنجایی که هیچ بشری مهلت عمرش آنقدر نیست که در هر چیز خبره شود باید مواظب باشیم. باید مواظب باشیم چراغ بیدار دل را که به هر انسانی داده می شود در این طوفان افکار و شایعات و اغراض ... حسابی مواظبت کنیم وگرنه اگر در معرض هر چه بادا قرار گیرد به راحتی خاموش می شود...
به خصوص در این دنیای مدرن که هر کسی هر چه می خواهد به هر غرضی، با سواد و بی سواد می تواند بلغور کند و نشر دهد ... و بیکاران هم بازنشر دهند ...
محمد در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۹:
از دوستان گنجوری خواهش می کنم اطلاعاتی از درج این غزل در نسخه های مختلف به من بدهند که در چند نسخه یافت می شود وبه چه کیفیت .
بابک دولتی در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۰:
مصرع اول از بیت دوم مشکل تایپی دارد
HS در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۰۶ دربارهٔ خواجه عبدالله انصاری » مناجات نامه » مناجات شمارهٔ ۱۰۸:
بسیار زیباست...
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی..../* حافظ
مهدی رحیمی در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:
درود برشما...دوستان از کلمه ای « جخ » یاد کردند درگویش بختیاری هنوز هم از این کلمه جخ به فتح جیم وسکون خ استفاده میشود به معنای همین حالا ، آن ، لحظه ،
بلوط در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲:
مثل اینکه این غزل احتمالا مال حافظ نیست!!
ابراهیم در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۲۹ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » جواب هدهد » حکایت شیخ سمعان:
ای کاش این بیت رو زودتر شنیده بودم
«عشق را بنیاد بر بد نامیست
هرک ازین سر سرکشد از خامیست»
بینظیره این شعر♥️
علیاکبر مصورفر در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب:
دوست عزیزی که برای حبر (من) پاسخ نوشتهای.
شاعر دارد از زبان کنیز به خاتون درس عرفان میدهد! چگونه است که مولانا کنیز را که خود استاد شهوترانی با حیوان است و به قول شما زشتی دیو شهوت چشم خردش را کور کرده، در مقام موعظه نشانده است؟! شعر خود به اندازه کافی گویا است و لازم نیست برای تعبیر آن به دیوان کبیر رجوع کرد. لطفا شعر را دوباره بخوانید و در تعبیر من دقت کنید. کنیزک = پیر طریقت، خاتون = سالک عجول و باقی قضایا.
ممنونم که نظر دادید.
حسن امینی در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوی:
خسرو عادل که هست آموزگارش جبرئیل
کرده رب العامینش اختیار و بختیار
رب العالمین صحیح است
محمدامین در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۰۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱:
سلام و درود
حافظ احتمالا از این غزل عطار الهام گرفته است:
المنة لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره لیلی
رخساره محمود و کف پای ایاز است
بردوختهام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است
در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ابروی تو در عین نماز است
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است
محمدامین در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:
سلام و درود
این غزل حافظ میتونه از غزل عطار الهام گرفته باشد:
آن در که بسته باید تا چند باز دارم
کامروز وقتش آمد کان در فراز دارم
با هر که از حقیقت رمزی دمی بگویم
گوید مگوی یعنی برگ مجاز دارم
تا لاجرم به مردی با پاره پاره جانی
در جان خویش گفتم چندان که راز دارم
چون این جهان و آن یک با صد جهان دیگر
در چشم من فروشد چون چشم باز دارم
چیزی برفت از من و اینجا نماند چیزی
تا این شود چون آن یک کاری دراز دارم
جانی که داشتم من، شد محو عشق جانان
جان من است جانان، جان دلنواز دارم
نی نی اگر چو شمعی این دم زدم ز گرمی
اکنون چو شمع از آن دم سر زیر گاز دارم
چون عز و ناز ختم است بر تو همیشه دایم
تا چند خویشتن را در عز و ناز دارم
کارم فتاد و از من تو فارغی به غایت
نه صبر میتوانم نه کارساز دارم
از بس که بی نیازی است آنجا که حضرت توست
من زاد این بیابان عجز و نیاز دارم
شوریدهٔ جهانم چون قربت تو جویم
محمود نیستم من، خو با ایاز دارم
بازی اگر نشیند بر دوش من نگیرم
ورنه کسی نبوده است البته باز دارم
من شمع جمع عشقم نه جان به تن بمانده
جان در میان آتش تن در گداز دارم
لاف ای فرید کم زن زیرا که در ره او
چون سرنگون نهای تو صد سرفراز دارم
هومن محبی در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در وصف بهار:
باسلام واحترام به هر اندیشه
بنده ضمن احترام به نظر جناب حنیفه نژاد متممی به تفسیر این بیت اضافه میکنم.سعدی چشم انسان را به گل نرگس تشبیه میکند وآنجا که میگوید نرگس به نظر بازی معروف است خود یک کتاب است .نظر بازی تخصص انسان آگاه وکلید دار است .اوبه هرچه نظر میکند به قضاوت مینشیند ودر آخر این قضاوت به ذره ای از بزرگی خدا میرسد(یعنی با این همه نظر بازی واندیشه تازه به ذره ای از خدا میرسد).منظور انست که فقط انسان صاحب عقل وتحلیل است او از طریق چشم (گل نرگس)میبیندونظر بازی میکند وهر آنچه میبیند را از طریق عقل تحلیل ودر آخر به ذره ای ازخدا میرسد.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵: