گنجور

حاشیه‌های وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com


وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ ماه قبل، یک شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۵۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۵ - اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن:

 

به قومی که نیکی پسندد خدای
چو خواهد که ویران شود عالمی

 

دهد خسروی عادل و نیک رای
کند ملک در پنجۀ ظالمی

 

قَالَ المُوبِذُ لِلمَلکِ: «إنَّ اللهَ إذا أَرَادَ سَعادَةَ عِبَادِهِ، اَختَارَ لَهُم خَیرَ أَهلِ أَرضِهِ.» (جاحظ، 1332، 1/162) و (ماوردی، بی‎تا: 1/ 288) (موبد به پادشاه گفت: خداوند هرگاه سعادت بندگانش را بخواهد، بهترین اهل زمینش را برای آن‎ها برمی‌گزیند.)

این نقل قول جاحظ از موبد ایرانی نشان می دهد که سعدی بسیاری از مضامین حکمی خود را از ایرانیان باستان گرفته است.

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ ماه قبل، یک شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۳۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۰ - حکایت:

قالَ هوشنجُ: «... مِن طَلَبِ الفُضُولِ الوُقُوعُ فِی البَلایَا

این عبارت را ابن مسکویه از حکیمان ایرانی نقل کرده

هرکس زیاده خواهی کند در بلا می افتد

دقیقا همان نتیجه ای است که سعدی از این داستان گرفته است

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۶ - ):

بیت ماقبل آخر اشاره به یک داستان دارد

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۶ - ):

برای بیت ماقبل آخر این توضیح مناسب است
گفتگوی دو جغد درباره ستم انوشروان*
تأملی در مأخذ یکی از داستان¬های مخزن الأسرار نظامی
دهخدا (1352: 3/1306) در امثال و حکم ذیل ضرب¬المثل:
«گر ملک این است و همین روزگار
زین ده ویران دهمت صد هزار»
نوشته است: مصحف شعر نظامی، سپس داستان زیر را از عقد العلی نقل کرده است: امیر اسمعیل گیلکی که پادشاه طبس بود، روزی از دروازه¬ی شهر بیـرون آمـد یکی را دید که بزغاله¬ای داشت و به شهر می¬برد. امیر گفت: این بزغاله از کجا خریده¬ای؟ گفت ای امیر خانه¬ای داشتم به این بزغاله بفروختم. گفت سرایی به بزغاله¬ای دادی؟ گفت ای امیر سال دیگر به دولت تو به مرغی باز خرم.
حلبی (1386: 31) ذیل ضرب¬المثل بالا داستان زیر را نقل کرده است:
آورده¬اند که انوشروان در آغاز، پادشاهی ظالم بود و ولایت او خراب می¬شد و نمی¬دانست که سبب خرابی ولایت او چیست؟ او زبان مرغان دانستی... روزی می¬گذشت دو جغد بر دیوار خرابه¬ای بودند یکی خطبت دختر دیگری می¬کرد از جهت پسر خویش جواب داد که عقد این وصلت آنگاه دست دهد که کابین را صد خرابه بذل کنی. خاطب جواب داد: تکلیف صعب ننمودی و طلب متاعی ناموجود نکردی؛ تو التماس صد خرابه می¬کنی اگر این پادشاهست و ظلم او تا یک سال دیگر هزار خرابه توانم داد.
حلبی در پانوشت (به نقل از محاضرات راغب) داستان انوشروان را از زبان کارگزار یک حاکم ناشناس نقل کرده است.
نظامی (1374: 250) در مخزن الأسرار این داستان را در قالب قصیده¬ای نقل کرده است؛ روزی انوشروان برای شکار از یاران خود جدا شد و با یکی از وزیران به روستایی خراب و ویران رسید:
صیدکنان مرکب نوشیروان
مونس خسرو شده دستور و بس
شاه در آن ناحیت صید یاب
دور شد از کوکبه خسروان
خسرو و دستور و دگر هیچ¬کس
دید دهی چون دل دشمن خراب
در آن ده ویران دو مرغ با یکدیگر سخن می¬گفتنـد، انـوشروان از وزیـر خود می¬پرسد که این دو چه می¬گویند؟
تنگ دو مرغ آمده در یکدیگر
گفت به دستور چه دم می¬زنند
وز دل شه قافیه‌شان تنگ¬تر
چیست صغیری که به هم می¬زنند
وزیر می¬گوید: یکی از این دو مرغ دختری به دیگری داده و از او می¬خواهد در مقابل شیربها این ده ویران را به او سپارد.
دختری این مرغ بدان مرغ داد
کاین ده ویران بگذاری به ما
شیربها خواهد از او بامداد
نیز چنین چند سپاری به ما
دیگری می¬گوید ستم شاه را ببین و غصّه مخور، اگر شاه این است در اندک مدّتی صد هزار ده ویران به تو می¬دهم:
آن دگرش گفت کزین درگذر
گر ملک اینست نه بس روزگار
جور ملک بین و برو غم مخور
زین ده ویران دهمت صد هزار
این سخن انوشروان را منقلب می¬کند، آه و فغانش به آسمان می¬رود، بر سر خود می¬کوبد و می¬گرید و می¬گوید: ستم من به مرغ آسمان هم سرایت کرده است:
در ملک این لفظ چنان درگرفت
دست به سر برزد و لختی گریست
زین ستم انگشت به دندان گزید
کاه براورد و فغان برگرفت
حاصل بیداد به جز گریه چیست
گفت ستم بین که به مرغان رسید
انوشروان دست از ستم می¬کشد عدل و انصاف پیشه می¬کند و خراج و مالیات را به مردم می¬بخشد و در نتیجه آوازه¬ی عدلش دنیا را فرامی¬گیرد و نیک فرجام می¬شود:
ای من غافل شده دنیا پرست
مال کسان چند ستانم به زور
تا کی و کی دست‌درازی کنم
ملک بدان داد مرا کردگار
من که مسم را به زر اندوده‌اند
نام خود از ظلم چرا بد کنم
حالی از آن خطّه قلم برگرفت
داد بگسترد و ستم درنبشت
بعد بسی گردش بخت¬آزمای
یافته در خطّه¬ی صاحبدلی
عاقبتی نیک سرانجام یافت
بس که زنم بر سر ازین کار دست
غافلم از مردن و فردای گور
با سر خود بین که چه بازی کنم
تا نکنم آنچه نیاید به کار
می¬کنم آنها که نفرموده‌اند
ظلم کنم وای که بر خود کنم
رسم بد و راه ستم برگرفت
تا نفس آخر از آن برنگشت
او شد و آوازه¬ی عدلش به جای
سکّه¬ی نامش رقم عادلی
هر که در عدل زد این نام یافت
نظامی نتیجه¬ی خود را در این بخش با توصیه به نیکی، رسیدگی به درماندگان ادامه می¬دهد:
عمر به خشنودی دل¬ها گذار
سایه¬ی خورشید سواران طلب
دردستانی کن و درمان¬دهی
گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
هر که به نیکی عمل آغاز کرد
گنبد گردنده ز روی قیاس
طاعت کن روی بتاب از گناه
حاصل دنیا چو یکی ساعتست
عذر میاور نه حیل خواستند
تا ز تو خوشنود بود کردگار
رنج خود و راحت یاران طلب
تات رسانند به فرماندهی
چون مه و خورشید جوانمرد باش
نیکی او روی بدو باز کرد
هست به نیکی و بدی حق¬شناس
تا نشوی چون خجلان عذر خواه
طاعت کن کز همه به طاعتست
این سخنست از تو عمل خواستند
و با این بیت سخن خود را به پایان می¬رساند:
گر به سخن کار میسّر شدی
کار نظامی به فلک بر شدی
اما مسعودی (وفات 346 هـ) حدود سه قرن قبل از نظامی، و سپس نویری (1424: 15/134) چهارصد سال بعد (وفات 733) داستانی شبیه به این داستان را از بهرام، نقل کرده¬اند که احتمالاً مأخذ نظامی برای این قصیده، مروج الذّهب بوده است، در روایت مسعودی و نویری، این موبد است که به جای وزیر، همراه بهرام است.
بهرام بن بهرام شب هنگام، به همراه موبدان از کنار بنایی می¬گذشت که در زمان وی ویران شده بود و جز جغد، ساکن دیگری نداشت، در این هنگام جغدی از این خرابه فریاد می¬زند و جغدی دیگر به وی پاسخ می¬دهد. بهرام از موبد می¬پرسد: اینها چه می¬گویند؟ ... موبد پس از نقل داستان خواستگاری و شیربها می¬گوید: إنْ دَامَتْ أیَّامُ هَذَا المَلِکِ السَّعِیدِ جَدُّهُ أَعْطَیْتُکَ مِمَّا یُخَرَّبُ مِنَ الضِّیَاعِ أَلْفَ قَرْیَةٍ. (مسعودی، 1404: 1/275-278): اگر روزگار سلطنت این شاه ادامه یابد هزار ده ویران به تو می¬دهم. پایان داستان با سخنان موبد، عبرت گرفتن بهرام از سخنان این دو پرنده و عدالت پیشه کردن بهرام به پایان می¬رسد.
سخنان موبد: «أیها الملک إن الملک لا یتم إلا بالشریعة والقیام لله بطاعته ولا قوام للشریعة إلا بالملک ولا عز للملک إلا بالرجال ولا قیام للرجال إلا بالمال ولا سبیل للمال إلا بالعمارة ولا سبیل للعمارة إلا بالعدل والعدل هو المیزان المنصوب بین البریة، نصبه الرب وجعل له قیماً وهو الملک»: شاها! حکومت بدون دین کامل نمی¬شود، دین بدون اطاعت از حق کامل نمی¬گردد، دین جز با حکومت قوام نمی¬یابد، پادشاه عزت و بزرگی ندارد مگر به واسطه¬ی مردم، مردم توان نخواهند داشت، مگر بـه واسطه-ی مال و ثروت، و هیچ راهی برای رفاه مردم جز آبادانی و توسعه وجود ندارد و هیچ راهی برای آبادانی جز اجرای عدالت نیست. عدالت ترازویی است که خداوند آن را در میان مردم قرار داده است و برای آن مأموری قرار داده است که شاه است.
منابع
- حلبی، علی اصغر، (1386)، خواندنی‏های ادب فارسی، گردآوری تنظیم و شرح اصغر حلبی، تهران: انتشارات زوّار.
- دهخدا، علی¬اکبر، (1352)، امثال وحکم، چاپ سوم، تهران: امیرکبیر.
- المسعودی، أبو الحسن علی بن الحسین بن علی، (1404)، مروج الذهب، الطبعة الثانیة، قم: دار الهجرة.
- نظامی گنجوی، (1374)، مخزن الاسرار، شرح دکتر مهدی ماحوزی، انتشارات اساطیر.
- النویری، أحمد بن عبد الوهاب، (المتوفی: 733 هـ)، (1423)، نهایة الأرب فی فنون الأدب، الطبعة الأولی، القاهرة: دار الکتب والوثائق القومیة.

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۲۷:

هشت و چهار به معنای دوازده امام است. دربارة کنایة «شتر دیدی ندیدی» داستان زیر را نقل کرده اند: مردی شترش را گم کرده بود. از رهگذری پرسید: شتر مرا را ندیده‎ای؟ گفت همان شتری که یک پایش لنگ، یک چشمش کور، یک دندانش شکسته بود؟ همان شتری که بار مویز داشت و کنیزی حامله بر آن سوار بود؟ گفت: آری. رهگذر گفت: من ندیده‎ام. صاحب شتر، رهگذر را به جرم دزدیدن شتر نزد قاضی برد. قاضی او را زندانی کرد. پس از یک هفته شتر و دزدش پیدا شدند و معلوم شد که مرد بی‎گناه بوده است. قاضی از او پرسید: تو که شتر را ندیدی، چطور خصوصیات او را می‎دانستی؟ مرد گفت: از جای پا، لنگی؛ از خوردن علف‎ها، شکستگی دندان؛ از خوردن علف‎های یک طرف، کوری یک‌چشم؛ از وجود پشه‎های بسیار، مویز را تشخیص دادم. قاضی پرسید: چگونه فهمیدی که کسی سوار شتر بوده؟ گفت: از بول و غائطی که در راه ریخته بود. چگونه تشخیص دادی که زنی سوار شتر بوده؟ گفت: از اینکه بول و غائط او به هم نزدیک بود فهمیدم که زن بوده، چگونه فهمیدی که کنیز بوده نه زن آزاد؟ از اینکه وسط راه بول و غائط کرده بود فهمیدم کنیز است زیرا زنان عادی این کار را وسط راه نمی‎کنند. چگونه فهمیدی حامله بوده است؟ از جای دست‌هایش که بر زمین مانده بود فهمیدم حامله بوده است. قاضی دستور آزادی او را صادر کرد. آن مرد با خود عهد کرد که اگر پس از آن حادثه، شتر را هم دید بگوید ندیدم. برای اطلاع از منابع و داستان دیگری با همین مضمون و منسوب به ابوعلی سینا نک: عنبرستان از وحید سبزیان پور

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴۸:

موضوع این دوبیتی، عشق و ارادت به محبوب است. به راستی با چه زبانی می¬توان ارادت جنون¬آمیز خود را به محبوب نشان داد؟ هنر شاعر در اینجا، جمع‌کردن واژگان متناسب «قلم، مرکّب، کاغذ و نوشتن» و «استخوان، خون، رگ و دل» است. نزدیکی، قرابت و تناسب این واژگان با یکدیگر چون آبی گوارا به دل می‌نشیند و احساس خوبی به شنونده دست می¬دهد.
نامه¬نوشتن یکی از شیوه‌های عشق¬ورزی به محبوب است. در آداب نامه‌نگاری باید از بهترین کاغذ، قلم و مرکّب استفاده کرد؛ زیرا نوع این¬ها، میزان احترام و ارادت نویسنده را به مخاطب نشان می¬دهد. شاعر برای نوشتن نامه از اعضای بدن خود، استخوان، خون و امعا و احشای خود استفاده می¬کند. اینکه کسی استخوان خود را از گوشت و پوست جدا کند و آن¬ها را بتراشد، مو بر بدن آدمی راست می‌کند، استفاده از خون به-جای مرکّب و پردۀ دل به¬جای کاغذ، لرزه بر تن می‌افکند. باید دید که هدف شاعر از این تصویر ترسناک چیست؟
اگر شاعر جان خود را فدای محبوب کند، دشوار نمی‌نماید؛ امّا جدا کردن استخوان¬ها از گوشت و تراشیدن آن¬ها (از هر استخوانم)، استفاده از خون به جای مرکب و پاره¬کردن شکم برای به¬دست¬آوردن پردة دل، به-جای کاغذ، چیزی فراتر از مردن است. شاعر با این تصاویر جنون¬آمیز میزان ارادت و عشق خود را به محبوب نشان داده اشت.

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۹:

در دو بیت زیر پا را از حد محبوب به سگ او می¬کشاند که اگر سگ تو پا بر چشم من نهد، با مژگانم خاک راهش را می¬روبم، بدیهی است که در تعبیر «روفتن خاک پای سگ دوست آن هم با مژگان» اغراق شاعرانه¬ای دارد که شدت ارادت عاشق به محبوب را نشان می¬دهد:
ز عشقت آتشی در بوته دیرم / در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشمم ای دوست / بمژگان خاک راهش روته دیرم

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴:

پیام شاعر: وفاداری و اخلاص در عشق
شرح: شباهت به سخن مشهور علی (ع) دارد که می¬فرماید: عبادت سه مرتبه دارد مرتبۀ غلامان و بردگان که از روی ترس است؛ مرتبۀ تاجران که از روی طمع به بهشت است و مرتبة عاشقان که به¬سبب عشق است که «سر کوی تو از کون ومکان ما را بس».

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۳:

پیام شاعر: سرگردانی آدمی در جستجوی گمشده
1. نرگس مستانه: استعاره از چشم خمار و مست.
شرح: گمشدۀ آدمی در این دنیا یافت می¬نشود. آدمی از روزی که از «نیستان وجود جدا شده از نفیرش مرد و زن نالیده¬اند»، در این جهان پر از هیاهو «خسته¬دلی است که خود خاموش است ولی اندرون او پر از فغان و غوغاست» در این دنیا دربه¬در به¬دنبال گمشدة خود است اما به¬محض رسیدن به آن می‌فهمد که به-دنبال سراب رفته است.
چشم (نرگس) به سرداری توانمند و قوی تشبیه شده که دل عاشق را به¬اسارت گرفته است. مژگان به¬منزلۀ حصاری است که دل عاشق را اسیر کرده است. «تو شاهی خیل مژگانم سپاهت.»

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۲:

پیام شاعر: وفاداری در عشق
مو: من؛ واکره: واکند، باز کند.
درد و درمون؛ وصل و هجرون؛ واکردن و جدانشدن: صنعت تضاد.
شرح: شاعر برای اثبات وفاداری در عشق، از تصویری ترسناک استفاده کرده، خود را به¬شکل استعاری گوسفندی دانسته است که قصّاب پوست آن را می‌کند و در بدترین شرایط دوست را رها نمی‌کند.

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۵:

دل آدمی خریدار و محتاج عشق و محبّت است. عشق و محبّت موجب افزایش مهربانی و تشویق دیگران به نیکی و همدلی است. هرکس مهر بورزد دیگران به او مهر می¬ورزند و محبّت می‌کنند؛ زیرا «پاداش نیکی چیزی جز نیکی نیست»؛ و «انسان¬ها بندة احسان هستند» امّا جایگاه محنت در مهروزی چیست؟ حقیقت این است که محبّت و عشق بدون تحمّل رنج و ناملایمات ممکن نیست. محبّت به ایثار، از خودگذشتگی، فداکاری، سخاوت ... نیاز دارد. «عشق آسان می¬نماید ولی مشکل¬ها دارد». «این اقیانوس بیکران مسیر گوهر مقصود است اما موج¬های خونفشان دارد.» از سختی¬های عشق تحمل و شکیبایی در مقابل رفتارهایی است که ممکن است ازنظر ما ناپسند باشد.

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۳۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۰:

یادآور این ابیات از حافظ است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
از بان سوسن آزاده ام آمد به گوش / کاندرین دیر کهن کار سبکباران خوش است

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۲۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۰:

باج گرفتن: کنایه از برتری داشتن، غلبه و استیلا
جوشن: زره، جوشن پوشیدن: کنایه از مصونیت و در امان بودن از خطر
تاج بر سر نهادن: کنایه از قدرت، بی نیازی و استغنا
حلاج: تلمیح است یعنی کلمه ای که داستان و شرحی مفصل دارد، کنایه از منصور حلاج که برای اعتقاد و آزادگیش به دار آویخته شد
معنا: من قانع و بی نیاز از شاهان هستم، کسی توان آسیب به من را ندارد زیرا از راه قناعت و وارستگی مانند شاهان احساس قدرت و بی نیازی دارم و تا پای جان برای آزادگی خود ایستاده ام
زیبایی بیت در این است که انسانی ساده و درویش برای نشان دادن احساس خوب خود از قناعت و بی نیازی از تاج و زره و حالات شاهان استفاده کرده است
تشبیه خود به حلاج چون کپسول کم حجمی است که معنای بسیاری را در آن فشرده کرده اند. تضاد فقر و سادگی با تصویر شاهانه ادبی و فنی و هنری است

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۰۲ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۹۹:

موضوع فنای فی الله ندیدن خود دیدن حق و اتصال و وحدت عاشق و معشوق است
تا وقتی عاشق خود را می بیند به عشق حقیقی نرسیده است در داستان مثنوی وقتی عاشق گفت منم او را راه ندادند وقتی سال ها ریاضت کشید و گفت تویی او را راه دادند
شبیه این دوبیتی بابا طاهر
اگر دل دلبره دل را چه نومه

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۴۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳:

گلایه از بیوفایی یار
گریبان چاک بودن : کنایه از شدت رنج و ناراحتی از رفتار کسی
زیبایی این کنایه تصویر کسی است که یقه خود را از شدت خشم و ناراحتی پاره کرده است.فاصله زمانی الان تا روز قیامت تابویی ساخته است که یک ضلع آن معلوم است و آن الان است اما ضلع دیگر این تابو تا بینهایت ادامه دارد.
کنایه هایی که علاوه بر دلالت بر یک مفهوم (شدت رنج) نیاز به یک تصویر (پاره بودن یقه) دارند زیبا دل انگیز و خوش آیند هستند

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۴۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱:

انصافا قدم ارزشمندی برای خدمت به ادبیات گررانسگ فارسی برداشته اید
برای قدر شناسی از زحمت شما من هم در حد توان همکارس می کنم

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۴۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱:

شال بستن و قدک پوشیدن : دو کنایه به معنای آمادگی برای رفتن و رها کردن . قدک: لباس نخی تیره رنگ است
بنازم کنایه از پسندیدن، آفرین گفتن و دست مریزاد
دست شستن: کنایه از انصراف و رها کردن و پشیمانی
دست بی نمک: دستی که خوبی های آن را نمی بینند و از آن قدردانی نمی کنند
دست بی نمک را در همه دریاها شستن : کنایه از رها کردن و ترک همیشگی است
معنای بیت ساده است: برخیزم و بروم زیرا قدر خوبی های مرا نمی دانند
این معنای ساده با بیانی پر از کنایه آمده شال، قدک، شستن دست، نمک و همه دریاها هیچ کدام در معنای حقیقی خود به کار نرفته اند و معنای حقیقی آن ها ربطی به موضوع ندارد. زیبایی شعر در استفاده از کنایه است

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۵:

معنا و مقصود بیت: عاشق محبت هستم و وجودم آکنده ار عشق است
خریدار : کنایه از خواهان و مشتاق
گرمی بازار: کنایه از رونق و رواج
قامت دل: استعاره مکنیه؛ دل تشبیه به انسانی شده که قامت دارد
زیبایی در استفاده از دو کنایه و یک استعاره است. تناسب بین خریدار و بازار و نیز دوختن و قامت و لباس و تار و پود از این جهت ادبی و زیباست که همگی در معنای غیر حقیقی به کار رفته اند

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۹:

فرهنگ و ادب فارسی میراث گران¬بهای چندهزار سالۀ ملّتی باریک¬اندیش، نکته¬سنج و پراحساس است. احساس لطیف این دوبیتی از باباطاهر، قطره‌ای از دریای بیکران لطافت در فرهنگ و ادب فارسی است.
عزیزا کاسۀ چشمم سرایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
میان هر دو چشمم جای پایت
نشیند خار مژگانم به پایت
ابیات بالا برکة آرام و ساکت ذهن را دچار موج و تلاطم و جام روح را لبریز از عشق توأم با شگفتی می‌کند. دنیای عاشق، دنیای جنون و دیوانگی است، حساب و کتاب و معامله ندارد و با معیارهای دنیایی و عقلانی سنجیده نمی‌شود؛ زیرا عشق اسطرلاب اسرار خداست و مایۀ برتری و تمایز آدمی از حیوان. این دلدادگی و جنون چون دانه‌های درشت الماس در ابیات بالا متبلور شده است. به¬راستی اگر بخواهید میزان ارادت و دلبستگی خود را به کسی نشان دهید، از چه تعبیرهایی استفاده می¬کنید؟ هنرنمایی و قوّت طبع باباطاهر در این است که محبوب را عزیزتر از چشم خود می‌داند؛ امّا از فرمول تکراری و بازاری تو «عزیزتر از چشم من هستی» استفاده نمی‌کند. شاعر آرزو می‌کند که محبوبش با قرارگرفتن در جایگاه چشم او، ساکن و مقیم همیشگی در خانۀ چشمش شود و آن¬قدر رفت و آمد کند و پا بر دو چشم او گذارد که فرورفتگی و جای پایش در صورت او آشکار و نمایان شود.
در بیت دوم، نگرانی خود را این می‌داند که در این رفت و آمد و اقامت همیشگی، ظریف‌ترین عضو بدن عاشق، یعنی مژه‌هایی که حافظ چشم هستند؛ مانند خاری در خشن‌ترین عضو بدن محبوب فرورود. شاعر با این تعبیر هنری، بی‌ارزش‌ترین عضو بدن محبوب را عزیزتر و گرامی‌تر از مژه‌های خود می‌داند. 

 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

عشق به زندگی در نهاد بشر به ودیعت نهاده شده، به¬همین سبب، از مرگ می‌هراسد، زیرا آن¬سوی زندگی، تاریکی و ابهام است. بشر با هرچیزی که از آن بی‌خبر است، دشمنی می‌ورزد به همین سبب، مرگ را به این سبب که در پس پردة ابهام است، خوش نمی‌دارد. از نکته‌های قابل تأمّل در این¬خصوص اینکه چرا آدمی به-طور طبیعی، وقتی با سختی و مرارت بسیار دوران کودکی و یادگیری را طی می¬کند، مستی و غرور جوانی را پشت سر می¬گذارد، تجربه‌های تلخ و شیرین به¬دست می‌آورد، امکانات زندگی را فراهم می‌کند، قسط‌هایش به¬پایان می‌رسد ... فرصت زندگی از او سلب می‌شود.
او که در جوانی هزار خواستۀ بی‌پاسخ داشته است، چرا در دوران کهن‌سالی و رشد و کمال، باید بار سفر ببندد و با دنیا و عزیزان خود وداع کند و پا در جایی گذارد که از کم و کیف آن بی‌خبر است؟
واقعیت این است که آدمی در دوران کهولت و رویارویی با مرگ، دچار حیرت و شگفتی می‌شود و از خود می¬پرسد: این¬همه رنج و عذاب برای رشد و کمال، این¬همه تلاش برای یادگیری و گردآوری لوازم زندگی، این¬همه تجربه‌های تلخ جوانی و عبرت و پشیمانی چرا باید به مرگ ختم شود؟
خیام این موضوع را در قالب تمثیلی زیبا با زبانی فاخر و ادبی مطرح کرده است. کوزه‌گری کوزه‌هایی در نهایت زیبایی و ظرافت به¬گونه‌ای می‌سازد که عقل و خرد او را می‌ستاید، بعید نمی¬نماید که این ستایش، اشاره¬ای به تبریک خداوند به خود، در زمان آفرینش آدم دارد. عقل به سبب بزرگی و عظمت آدمی با فروتنی و احترام، او را بوسه¬باران می‌کند. اما همین¬که جام‌های لطیف و شگفت را می‌سازد، آن‌ها را به زمین می‌زند و خُرد می‌کند.
سعدی نیز عمر طبیعی را برای آدمی کافی نمی‌داند، احساس می‌کند که مشکلی در کار است و برای به‌کاربستن تجربه‌های جوانی، عمر دیگری در این دنیا لازم است:.
مرد هنرمند هنرپیشه را
تا به یکی تجربه آموختن
عمر دو بایست در این روزگار
با دگری تجربه بردن به¬کار
این ابهام و اعتراض در سخنان بسیاری از بزرگان ازجمله فردوسی در آغاز داستان رستم و سهراب، ناصرخسرو، ابوالعلای معرّی و... دیده می‌شود.
خیام در جایی دیگر می‌گوید:
اجزای پیاله‌ای که درهم پیوست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست
بشکستن آن روا نمی¬دارد مست
از مهر که پیوست و به کین که شکست
در جاییکه یک مست به خود اجازه نمی‌دهد یک کاسه را بشکند، چگونه خداوند هستی، جام وجود آدمی را به زمین می¬زند؟
از این پرسش خیام برخی بوی کفر و بی‌ایمانی به قیامت را استشمام کرده‌اند. برخی نیز گفته‌اند: خیام با طرح این پرسش، ضرورت وجود جهان پس از مرگ را اثبات کرده است. بدین معنا که جهان هستی بدون زندگی دوباره عبث و بیهوده شده، با حکمت الهی ناسازگار است. به همین سبب، در دیدگاه‌های دینی و عرفانی، مرگ تولّدی دیگر برای زندگی در جهانی بزرگ¬تر است، همان¬گونه که جنین با رشد چشم و گوش و دهان و ... باید از رحم مادر خارج شود تا بتواند ببیند، بشنود، سخن گوید و ...، انسان‌های کمال¬یافته نیز باید وارد دنیای جدید شوند، زیرا این دنیا ظرفیت لارم را برای یک انسان رشدیافته ندارد.
اما حقیقت این است که عشق عموم انسان¬ها به زندگی، در این دنیا به¬قدری زیاد است و آن¬قدر از مرگ هراس و وحشت دارند که زنده¬ماندن در این دنیا را حتّی در زمان ضعف و پیری، به زندگی در دنیای دیگر ترجیح می‌دهند.

 

۱
۲