وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com
تاریخ پیوستن: ۱۵م بهمن ۱۴۰۰
| آمار مشارکتها: | |
|---|---|
حاشیهها: |
۴۲ |
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱۸ روز قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷:
تأمین نیازهای اولیة زندگی و احساس آزادی از خدمت و اسارت دیگران جهانی خوش است:
هر کو به سلامت است و نانی دارد / وز بهر نشستن آشیانی دارد//
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی / گو شاد بزی که خوش جهانی دارد (همان: 203)
فردوسی گوید:
چو خرسند باشی تن آسان شوی / چو آز آوری زو هراسان شوی (فردوسی، 1387: 1485)
این مضمون در گلستان سعدی، از زبان درویشی پا برهنه و خوشحال که پیاده با کاروان حجاز همراه شده بود، آمده است:
نه بر اشتری سوارم، نه چو خر به زیر بارم \ نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم //
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم \ نفسی می زنم آسوده و عمری به سر آرم (سعدی، 1387: 172)
نکتة قابل تأمل اینکه درویش پابرهنه به مقصد میرسد و توانگری که او را تحقیر میکند در راه میمیرد.
این مضمون با تعبیر دیگری در رباعیات خیام دیده میشود:
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی / معذوری اگر در طلبش می کوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار / تا عمر گرانمایه بدان نفروشی[i] (همان: 459)
در دو رباعی زیر نیز سعادت واقعی در قناعت و رفع نیازهای اولیه دانسته شده است:
گر دست دهد ز مغز گندم نانی / وز می دو منی ز گوسپندی رانی
با دلبرکی نشسته در ویرانی / عیشی است که نیست حد هر سلطانی (همان: 270)
تنگی می لعل خواهم و دیوانی / سد رمقی باید و نصف نانی
وانگه من و تو نشسته در ویرانی / خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی ( خیام، 1383، 467)
مضمون قناعت، بهرهمندی از امکانات موجود، و پرهیز از حرص و طمع در ایران باستان وجود داشته است، از انوشروان نقل شده است:
أی العیش أرغد و أنعم؟ قال (انوشروان): عیش فی رخاء، و کفاف بلا فقر و لاغنی[ii]. (ابن مسکویه، بی تا: 58): کدام زندگی راحتتر و خوشتر است؟ گفت: زندگی در راحتی و کفاف بدون فقر و ثروت.
براستی نقل این سخن از انوشروان مایة حیرت و تعجب است، این سخن حکیمانه چگونه ممکن است از زبان پادشاهی قدرتمند که مزة فقر و محرومیت را نچشیده صادر شود، درک این معنی نیازمند خرد بسیار، تجربههای تلخ و شیرین و تأمل بسیار، با هوشمندی و زیرکی فراوان است. در هر صورت نقل این مضمون نشان میدهد که در ایران باستان این نکتة حکیمانه از زندگی، مشهور بوده است[iii]. برای اطلاع بیشتر (نک: دهخدا، 1352: 1/34، ذیل آسوده ...)
[i] - در ادب عربی نیز این مضمون دیده می شود:
ذِکرُ الفَتی عُمرُهُ الثانی وَحاجَتُهُ / ما قاتَهُ وَفُضولُ العَیشِ أَشغالُ: نام نیک آدمی عمر دوباره او محسوب می شود و نیاز هایش چیزی است که می خورد و بقیه زندگی کار و گرفتاری است (متنبی، 1407: 3/407)
دامادی (1379: 534) پس از این روایت از پیامبر: «من أصبح منکم آمنا فی سربه معافا فی بدنه و له قوت یومه فکأنما حیذت له الدنیا بحذافیرها: هر کس در میان قوم خود احساس امنیت کند و بدنش سالم باشد و خوراک یک روزش را داشته باشد گویی همه دنیا در تصرف او قرار گرفته است.»، ابیات زیر را در همان معنی از ترجمان البلاغه نقل کرده است:
هر که را بهره کرد ایزد فرد / دانش و امن و تندرستی و خورد //
زین جهان بهره ای تمامی یافت / گو به گرد دگر فضول مگرد //
کآرزو را کرانه نیست پدید / آز را خاک سیر داند کرد
[ii] - این مضمون در نهج البلاغه و اشعار ابو العتاهیة نیز آمده است. نک: (سبزیان پور، 1389، تآثیر کلام... 85)
[iii] - ابوالفتح بستی نیز گوید:
کفی مِنَ العیشِ ما قدْ سَدَّ من عَوَزٍ / وفیهِ للحُرِّ قُنْیانٌ وغُنیانُ: آنچه که در زندگی مانع فقر و نیاز آدمی می شود کافی است همین برای آزاده چون مال و ثروت است (بستی، 1980: 316) لازم به یادآوری است که بدانیم ابوالفتح بستی از شاعران ذولسانین، اهل بست در جنوب افغانستان است که دیوانی هم به زبان فارسی داشته و واژه های فارسی در شعر او بسیار است و یکی از ناقلان فرهنگ ایرانی به عربی است. نک: (آذرنوش، 1383: 95- 99)
إذا ما کساک اللَّه سربالَ صحةٍ / ولم تخلُ من قوتٍ یَحِلُّ ویَعذُبُ //
فلا تَغْبِطنَّ المترفین فإنهم / علی قدْرِ ما یکسوهُمُ الدهرُ یَسْلبُ (ابن الرومی2002: 1/115)
هرگاه خداوند جامه تندرستی به تو پوشاند و محروم از قوتی حلال و گوارا نبودی، دیگر بر مالداران رشگ مبر زیرا به همان اندازه که روزگار به آنها می دهد از آنها میگیرد.
دامادی (1379: 39) پس از نقل دو بیت بالا از ابن رومی شواهد زیر را از ابن یمین برای نشان دادن مضمون مشترک آورده است:
دو قرص نان اگر از گندم است یا از جو / دو تای جامه گر از کهنه است اگر از نو //
چهار گوشه دیوار خود به خاطر جمع / که کس نگوید از این جای خیز و آنجا رو
هزار مرتبه به تر به نزد ابن یمین / ز فر مملکت کیقباد و کیخسرو (ابن یمین)
منابع
آذرنوش، آذرتاش (1383)، «ابو الفتح البستی»، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد 6، 95–99.
ابن مسکویه، ابوعلی احمد بن محمد، (بی تا)، الحکمة الخالدة، تحقیق عبد الرحمان بدوی، بیروت، لبنان، دار الأندلس.
البستی، أبوالفتح، (1980)، الدیوان، الدکتور محمد مرسی الخولی، حیاته و شعره، دار الأندلس للطباعة و النشر و التوزیع، الطبعة الأولی
دامادی، سید محمد، (1379)، مضامین مشترک در ادب فارسی و عربی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم.
-
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳:
هرگز دل من ز علم محروم نشد / کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد
دانستن یا ندانستن
یک ضرب المثل ایرانی در امثال عربی[1]
«مَنْ تَرَکَ قَوْلَ لاَأَدْرِی أَصِیبَتْ مَقَاتِلُه: هر کس کلمه نمیدانم را به زبان نیاورد به هلاکت میرسد،»
مضمون این مثل نشانهی نگرشی علمی و مبتنی بر این حقیقت است که زنجیره آگاهی و معرفت، حلقههای بیشماری دارد که در هر مقطع از حیات بشر، چون نردبانی، پله به پله از زمین به آسمان در حال رشد و تعالی است، کاروان معرفت بشری در مسیر تکامل، از ازل به ابد و از صفر به بینهایت در هر مرحله جلوتر از مرحله قبل به پیش میرود، پردههای ابهام را یکی پس از دیگری کنار میزند، لحظهای از حرکت نمیایستد، از موانع عبور میکند، مخالفان سرسخت خود را زیر پا میگذارد و به راه خود راه ادامه میدهد. جهان خلقت برای افراد آگاه و خردمند، از یک سو لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر میشود، و از دیگر سو پیچیدهگی و ابهام آن افزون میگردد. با هر کشف علمی و پاسخ به هر سؤال، دهها و صدها سؤال جدید بوجود میآید که پاسخ به هریک به نوبه خود پرسشهای جدیدی را ایجاد میکند، پرسشهای بشر نسبت مستقیم با دانستههای او پیدا میکند، به این معنی که هرچه بیشتر میفهمد ابهام و پرسش او بیشتر میشود. نتیجه آن احساس کوچکی و ناچیزی در مقابل حقایق است، تا آنجا که به حیرت میانجامد.
این اندیشه درست در نقطه مقابل کسانی است که به سبب پیلهی جهل و نادانی، دنیا را کوچک و محدود میبینند، گمان میکنند به آخرین مرحله رشد کمال دست یافتهاند و چیزی از دانش و معرفت برای دیگران باقی نگذاشتهاند. کسانی که کمتر میفهمند، دنیای کوچکتری دارند، همه چیز برای آنها ساده و روشن است، کمتر میپرسند و کمتر دچار حیرت میشوند. این افراد سؤال بیپاسخ ندارند و برای هر پرسشی، بی رنج و زحمت، پاسخی آماده و از قبل تعیین شده دارند. بدیهی است نتیجه دیدگاه اول نرمش، آزاداندیشی، آزادگی، فروتنی و احترام به دیگران است. در مقابل پیامد دیدگاه دوم، خشونت، استبداد، تعصب و سختگیری، خودبزرگبینی و نادیده گرفتن دیگران است.
با این مقدمه به بررسی و تحلیل ضرب المثل بالا میپردازیم. میدانی (2003: 2/340) این ضربالمثل[i] را یک ضربالمثل غیرعربی و نوخاسته (مولد) دانسته است.
بر اساس تعریف، مثل مولد مثلی است که ریشه در فرهنگ عربی ندارد و از فرهنگهای بیگانه وارد ادب عربی شده است. نک: (ابن منظور،1408: 15/ 395) و (مفتاح الحداد، 1998: 30)؛ حال باید دید که این مضمون اگر عربی نیست از چه فرهنگی به فرهنگ عربی نفوذ کرده و نشانههای آن را در کجا میتوان پیدا کرد:
بنا به شواهد و اسناد زیر این مثل از متون پهلوی و فرهنگ ایرانیان باستان، در نهضت ترجمهی متون ایرانی به فرهنگ عربی نفوذ کرده است:
1- در پندهای منسوب بهایرانیان آمده است: مِنَ العِلمِ أن تَعلَمَ أنَّکَ لاتَعلَمُ. (ابن مسکویه، بیتا: 74): اینکه بدانی که نمیدانی بخشی از علم است. بزرگمهر: «دانا کسی باشد که بداند که نادانست.» (عنصر المعالی، 1366: 39)
این بیت از ابن یمین هم ناظر به همین منظور است:
آنکس که نداند و بداندکه نداند / آخر خرک لنگ به منزل برساند (دهخدا، 1352: 3/1340)
2- کَانَ بُزِرجْمِهرُ یَقُولُ: «قَـوْلُ لاأَعْلَمُ نِصْفُ الْعِلْمِ.» (ابن أبیالحدید، 1988: 16/5183): بزرگمهر: گفتن «نمیدانم»، نیمی از علم است.
عنصرالمعالی (1366: 39) گوید: و سخت دانا کسی باشد که بداند که نادانست و عاجز:
تـا بـدانجـا رسیـد دانـش مـن / کــه بـدانـم هـمی کـه نـادانـم (بوشکور بلخی، نقل از عنصر المعالی، 1366: 39)
3- از این سخن بهرام نیز نوع نگرش ایرانیان به گستردگی دانش و ناتوانی آدمی در دست یابی به آن فهمیده میشود:
بَهْرَامُ بْنُهُرْمُزَ یَقُولُ: «یَنْبَغِی لِلْعَالِمِ أَنْ یُورِثَ جُلَسَاءَهُ مِنْ بَعْدِهِ لاأَدْرِی؛ حَتَّی یَکُونَ أَصْلاً فِی أَیْدِیهِم، فَإذَا سُئِلَ أَحَدُهُم عَمَّا لایَدْرِی قَالَ: لاأَدْرِی.» (قرطبی، بیتا: 286): بر دانشمند سزاوار است که به نزدیکان پس از خود، گفتن «نمیدانم» را به ارث گذارد، تا به عنوان اصلی در اختیار آنان باشد، پس هرگاه از یکی از آنان سؤالی شد که جواب آن را نمیدانست، بگوید: نمیدانم.
4- بزرگمهر درک عظمت هستی را بسی بزرگتر از عمر و توان آدمی میداند:
لأنَّ العِلمَ أکثَرُ مِن أیَّامِ العُمرِ. (ابن مسکویه، بیتا: 48): زیرا گسترهی دانش بیشتر از روزهای زنـدگی آدمی است.
5- این دیدگاه در قابوسنامه و نصیحةالملوک از زبان بزرگمهر حکیم نقل شده است:
چنین شنیدم که به روزگار خسرو زنی پیش بزرجمهر آمد، از وی مسألهای بپرسید. مگر اندر آن وقت بزرجمهر سر آن نداشت که جواب بگوید گفت: ای زن این که تو میپرسی من آن ندانم. زن گفت: پس اگر تو این ندانی، نعمت خدایگان ما به چه میخوری؟ بزرجمهر گفت: بدان چیز که دانم؛ و مَلِک مرا بدان چیزها که ندانم چیزی ندهد؛ و اگر خواهی و توانی بیا و از ملک بپرس تا بدانی که بدآنچه ندانم ملک مرا چیزی دهد یا نه[ii]؟ (عنصرالمعالی، 1366: 39) و (نک: غزالی، 1389: 122)
6- از داستان زیر نیز معلوم میگردد که ایرانیان باستان دامنهی علوم را چنان وسیع میدانستند که هرگز گمان نمیکردند کسی را توان آن باشد که به همه آن دست یابد، حکایت زیر نیز مؤید این دیدگاه ایرانیان باستان است:
شنیدم که به روزگار خسرو در وقت وزارت بزرجمهر حکیم، رسولی آمد از روم. کسری بنشست، چنانکه رسم ملوک عجم بود؛ و میخواست بارنامه کند که مرا وزیر داناست. در پیش رسول با وزیر گفت: ای فلان! همه چیزها که درعالم است تو دانی؟ بزرجمهر گفت: من ندانم ای خدایگان جهان. خسرو از آن سخن طیره شده و از رسول خجل گشت. پرسید که: پس همه چیز که داند؟ بزرجمهر گفت: همه چیز را همگان دانند؛ و همگان هنوز از مادر نزادهاند. (عنصرالمعالی، 1366: 38)
از نـظر بـزرگمهر شگفتیهـای جهـان بـه قـدری زیاد است که انسانهای آگاه از یک سو رموز خلقت و پیچیدگیهای آن را عجیب و غیرعادی نمیدانند و از دیگر سو در مقابل عظمت هستی حیران و مبهوت هستند:
قِیلَ لِبُزِرجْمِهرَ: «مَنْ أَعْلَمُ النَّاسِ بِالدُّنیَا؟» قَالَ: «أَقَلُّهُم مِنْهَا تَعَجُّبَاً.» (زمخشری، 1412: 3/422): (به بزرگمهر گفته شد: داناترین مردم نسبت به دنیا چه کسانی هستند؟ گفت: کسی که کمترین تعجب را از آن، دارد.)
بزرگمهر بر همین اساس است که افراد با تجربه را متحیرترین انسانها میداند:
قِیلَ لِبُزِرجْمِهرَ: «مَنْ أَشَدُّ مَنْ تَدَّبرَ الأُمُورَ تَحَیُّرَاً فِیهَا؟» قَالَ: «العَاقِلُ ذُو التَّجَارِبِ.» (ابن مسکویه، بی تا: 34) (به بزرگمهر گفته شد: چه کسی در تدبیر امور حیرت بیشتری دارد؟ گفت: عاقل باتجربه.)
شباهت دو جمله بالا با این دو بیتی منسوب به ابوعلی سینا بسیار قابل تأمل است:
دل گرچه دراین بادیه بسیار شتافت / یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت / آخر به کمال ذرهای راه نیافت
فردوسی در بیت زیر اشاره به مرزهای بیانتهای دانش میکند:
چـو دیـدار یـابـی بـه شاخ سخن بـدانـی کـه دانـش نیـایـد بـه بن (فردوسی، 1387: 2)
از نشانههای واقعبینی ایرانیان این است که هیچ دانشی را بیارزش نمیدانستند.
بزرگمهر گفته است: مِنْ العِلْمِ أَنْ لَاتَحْتَقِرَ شَیْئًا مِن العِلْمِ، وَمِن العِلْمِ تَفْضِیلُ جَمِیعِ العِلْمِ. (ماوردی، 1407: 60): از نشانههای دانش این است که هیچ علمی را بیارزش ندانی و همهی انواع دانش را برتر دانی.
برای اطلاع از این مضمون در ادب فارسی و عربی نک: (دهخدا، 1352: 1/258؛ ذیل العجز عن درک الادراک ادراک)
دامن سخن را با این دو بیت از فردوسی برمیچینیم تا نشان دهیم:
1- فردوسی علاوه بر سیرابی از فرهنگ غنی اسلامی جرعه نوش فرهنگ ایرانی هم بوده است.
2- بیدلیل نیست که پس از گذشت بیش از 1000 سال از مرگ فردوسی، سخنانش تازه و آبدار است بر جان و دل مینشیند و با پیشرفتهای شگرف بشر در طی این دوران هنوز هم او را حکیم میدانیم.
هـر آنگه کـه گـویی که دانا شدم /بــهر دانــشی بــر تـوانــا شـدم
چنان دان که نادانتری آن زمان / مشو بـر تـن خـویش بـر بـدگمان (فردوسی، 1387: 2/: 1418)
[1] - این مقاله در سایت کتابخانه مجلس شورای اسلامی نمایه و در هفته نامه غرب شماره 435 و 437 در دو بخش به چاپ رسیده است.
پی نوشت
[i]- این جمله در نهج البلاغه (کلمات قصار، شماره 81) نیز آمده است. هرچند قراین مختلف نشان میدهد که این مضمون در ایران باستان رایج و مشهور بوده است ولی بعید نیست که به سبب گرایشهای شعوبی و ضد عربی، برخی نویسندگان و ادیبان عرب، سخنان علی (ع) را به حکیمان ایرانی نسبت داده باشند. از دیگر سو در نهج البلاغه به بیش از 100 آیهی قرآن، 50 حدیث از پیامبر و حدود 20 بیت از اشعار شاعران عرب استناد شده است و بر اساس تحقیق یکی از پژوهشگران معاصر بیش از 50 ضربالمثل عربی در نهج البلاغه به کار رفته که قبل از علی (ع) در بین عربها رایج بوده است. (نک: غروی، 1401: 1369) اینکه علی (ع) در نهج البلاغه میفرماید: «ضربت الامثال لکم: من برای شما ضربالمثل آوردم خ. 176» از قراینی است که احتمال استفادهی حضرت از امثال دیگران را افزایش میدهد.
[ii] - این داستان با کمی اختلاف، در منابع عربی آمده است: سَأَلْتِ امْرَأَةٌ بُزِرجْمِهرَ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَقَالَ: «لا أَعْرِفُ جَوَابَهَا.» فَقَالَتْ: «أَنْتَ تَأْخُذُ مِنَ المَلِکِ مَا تَأْخُذُ وَلا تَعْرِفُ جَوَابَ مَسْأَلَةٍ لِی؟» فَقَالَ: «إنَّ المَلِکَ یُعْطِینِی عَلَی مَا أَعْلَمُهُ وَلَوْ أَعْطَانِی عَلَی مَا لا أَعْلَمُهُ لَمْ یَسَعنِی بَیْتَ مَالِهِ لِیَوْمٍ وَاحِدٍ.» (آبی، 1424: 7/34) (زنی مسألهای از بزرگمهر پرسید، بزرگمهر پاسخ داد: جواب آن را نمیدانم. آن زن گفت: تو این همه چیز از پادشاه میگیری ولی جواب سؤال مرا نمیدانی؟! بزرگمهر گفت: پادشاه، به خاطر چیزهایی که میدانم به من میبخشد و اگر به خاطر چیزهایی که نمیدانم به من میبخشید، در این صورت، بیت المال او برای یک روز هم کفاف مرا نمیداد.)
منابع
نهج البلاغه
ابن ابیالحدید، أبوحامد، عزالدین (المتوفی: 656هـ) (1988م)؛ شرح نهج البلاغة، المحقق: محمد أبو الفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة عیسی البابی الحلبی وشرکاه. ابن مسکویه، ابوعلی احمد بن محمد، (بیتا)؛ الحکمة الخالدة، تحقیق عبدالرّحمان بدوی، بیروت: دار الأندلس. ابن منظور الأنصاری الرویفعی، محمد بن مکرم بن علی (1408)؛ لسان العرب، الطبعة الاولی، بیروت: دارالاحیاء التراث العربی. دهخدا، علی اکبر، (1352)؛ امثال وحکم، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ سوم. الزمخشری، جارا...، (المتوفی583 هـ) (1412هـ)؛ ربیع الأبرار ونصوص الأخیار، مؤسسة الأعلمی، بیروت، الطبعة الأولی. عنصرالمعالی، کیکاووس بناسکندر (1366)؛ قابوسنامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی. الغروی، محمد، (1401)؛ الأمثال فی نهج البلاغة، قم: انتشارات فیروزآبادی. غزالی، امام محمّد (1389)؛ نصیحة الملوک، مصحّح: عزیزا... علیزاده، تهران: فردوس. فردوسی، ابوالقاسم، (1387)؛ شاهنامه، چاپ چهارم، انتشارات هرمس. قرطبی، الإمام ابو یوسف بن عبد ا... النمری (المتوفی: 671هـ) (بلا تاریخ)؛ بهجة المجالس و انس المجالس و شحذ الذاهن و الهاجس، تحقیق: محمد مرسی الخولی. ماوردی، أبوالحسن بن محمد بن حبیب البصری، (1407 هـ)؛ أدب الدنیا و الدین، بیروت، لبنان، دار الکتب العلمیة، الطبعة الأولی. مفتاح الحداد، فیصل (1998)؛ الامثال المولدة و اثرها فی الحیاة الادبیة فی العصر العباسی حتی نهایة القرن الرابع الهجری، بنغازی: منشورات جامعة قاریونس. المیدانی، ابوالفضل (2003)؛ مجمع الأمثال، تحقیق و شرح و فهرست الدکتور قصی الحسین، منشورات دار و مکتبة الهلال، بیروت، الطبعة الاولی.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۱۷ دربارهٔ ملا احمد نراقی » معراج السعادة » باب چهارم » سوء ظن به خدا و خلق:
درباره
مرا شیخ دانای مرشد شهاب:
چاپ شده در فصلنامة کارنامة متون ادبی دورة عراقی سال سوم، شمارة 1، بهار 1401 هـ. ش، صص. 117-120
آرزوی رفتن به جهنم؛ توضیحی دربارة یک داستان در بوستان سعدی
وحید سبزیانپور
در داستان پنجم باب دوم بوستان، آمده است:
مرا شیخ دانای مرشد شهاب
یکی آنکه در جمع بدبین مباش
شنیدم که بگریستی شیخ زار
شبی دانم از هول دوزخ نخفت
چه بودی که دوزخ ز من پر شدی
کسی گوی دولت ز میدان ربود
دو اندرز فرمود بر روی آب
دوم آنکه در نفس خودبین مباش
چو برخواندی آیات اصحاب نار
به گوش آمدم صبحگاهی که گفت
مگر دیگران را رهایی بدی([1])
که در بند آسایش خلق بود
(سعدی، 1363: 171)
در بیت پنجم، شیخ آرزو کرده است که کاش جهنم از وجود من پر شود تا جایی برای عذاب دیگران باقی نماند. این آرزوی شیخ که در قالب یک جملة استفهامی به منظور خواهش و تمنا آمده است از شطحیات عارفانهای است که با معیارهای مادی و دنیایی سازگاری ندارد و در یک فضای معنوی و عرفانی تفسیر مییابد([2]). از آنجا که چنین مضمونی در فرهنگ اسلامی و قرآنی وجود ندارد لازم است سرچشمههای فکری آن را در منابع ایرانی جستجو کنیم. این آرزو یادآور داستان زندگی بزرگمهر و به زندان رفتن اوست.
خلاصة داستان بر اساس روایت بیهقی
بزرگمهر از دین گبرکان (زرتشتیان) دست برداشت و به دین عیسی (ع) گروید و اظهار کرد بر اساس آنچه در کتب خوانده، پیامبر اسلام ظهور خواهد کرد و اگر او را دریابم، اوّلین کسی خواهم بود که به او میگروم. انوشروان از ارتداد بزرگمهر سخت خشمگین میشود و به او میگوید تو با این کار به رعیّت و لشکر وانمود میکنی که آنها بر راه راست نیستند و این کار تو موجب شورش خاص و عام میشود. انوشروان از بزرگمهر میخواهد که به دین اجداد و آبای خود بازگردد. بزرگمهر میگوید: «چون من از تاریکی به روشنایی آمدم به تاریکی باز نروم که نادان و بیخرد باشم.» کسری او را تهدید به مرگ میکند. بزرگمهر از تهدید او نمیترسد و میگوید: «داوری که پیش او خواهم رفت عادلست و گواه نخواهد و مکافات کند و رحمت خویش از تو دور کند.»... در پایان کسری بـا خود میگوید: «دریغ باشد تباه کردن این»، «فرمود تا وی را در خانهای کردند سخت تاریک...»
در تاریخ بیهقی در ادامة داستان آمده است: پس از دو سال، سخن بزرگمهر را نشنیدند به کسری خبر دادند «بفرمود زندان بزرگمهر بگشادند.»... مردم انتظار داشتند که بزرگمهر پس از گذراندن دورة سخت و تاریک زندان، با کمترین آب و غذا، لاغر و بیمار شده باشد و آثار آن در چهره و اندامش دیده شود، ولی او را در سلامت کامل و حالی خوش یافتند. «یافتندش به تن قوی و گونه برجای».
بزرگمهر در پاسخ به مردمی که حیرتزده از او پرسیدند: چکار کردهای که سختی زندان بر تو اثر نگذاشته؟ گفت: «برای خود گوارشی ساختهام از شش چیز، هر روز لختی از آن بخوردم تـا بـدین بماندهام. گفتند ای حکیم! اگر بینی آن معجون ما را بیاموز تا اگر کسی از ما را و یاران ما را کاری افتد و چنین حال پیش آید آن را پیش داشته آید. گفت نخست ثقة درست کردم که هرچه ایزد عزّ ذکره تقدیر کرده است باشد. دیگر به قضاء او رضا دادم. سیوم پیراهن صبر پوشیدم که محنت را هیچ چیزی چون صبر نیست([iii]) و چهارم اگر صبر نکنم باری سودا و ناشکیبایی را به خود راه ندهم. پنجم آنکه اندیشم که مخلوقی را چون من کار بدتر از این است، شکر کنم. ششم آنکه از خداوند سبحانه و تعالی نومید نیستم که ساعت تا ساعت فرج دهد.([iv])» (بیهقی، 1388: 1/767 و 768)
به اعتقاد ما در این داستان نشانهایی از حکمتهای ایرانی دیده میشود که نشانگر ریزبینی و باریکاندیشی نیاکان ماست.
این داستان در منابع عربی (با اندکی اختلاف) دیده میشود: «سئل بزرجمهر فی نکبته عن حاله فقال: إنّی لمّا دفعت إلی المحنة بالأقدار السالفة، والخفیات السماویة، إلی العقل الذی به یعتدل کل مزاج، وإلیه یرجع کل علاج، فرکب لی شربة أنا أتحساها وأتمزمز بها؛ قیل له: عرفناها، قال: هی مرکبة من أشیاء: أولها أنّی قلت: القضاء والقدر لابدّ من جریانه؛ والثّانی أنّی قلت: إن لم أصبر فما أصنع([v])؟ والثّالث أنّی قلت: یجوز أن یکون أشدّ من هذا؛ والرّابع أنّی قلت: لعلّ الفرج قریب وأنت لا تدری؛ قال، فقلت: أورثنی هذا سکوناً، ووکل بی راحة، وعلی الله أعتمد فی تمام المأمول.» (توحیدی، 1419: 4/217)، (أبشیهی، 1421: 2/133)، (آبی، 1990: 7/70)، (عاملی، 1420: 2/250) و (تنوخی، 1363: 1/91-94) (ترجمه: حالِ بزرگمهر را در زمان مصیبتش (زندان) پرسیدند، گفت: هنگامی که به حکم سرنوشت و خواست خدا دچار بلا شدم به عقلی (پناه بردم) که هر طبیعتی با آن تعدیل میشود و منشأ هر درمانی است پس برایم شربتی ساخت که آن را مکیده، جرعه جرعه نوشیدم، به اوگفتند: آن را به ما یاد ده، گفت: این شربت از چند ماده تشکیل شده: اوّل اینکه به خود گفتم چارهای از سرنوشت نیست. دوّم: اگر صبر نکنم چه کنم، سوّم: ممکن بود کار از این سختتر باشد، چهارم: به خود گفتم: شاید فرج نزدیک باشد و تو بیخبر باشی، در ادامه گفت: اینها به من آرامش داد و من در همة خواستهها به خدا توکل کردم. عوفی (1384: 298) نیز این داستان را نقل کرده است.)
نکتة قابل تأمّل قرابت برخی پندهای آذرباد با این سخنان حکیمانة بزرگمهر است در سخنان آذرباد (دینکرد ششم، نقل از اشه، 1382: 350) آمده است:([vi])
آذرباد مهر سپندان گفت که : هرگز هیچ انایی([vii]) به من نه رسید که به شش در ازش رامش نه پذیرفته باشم:
فردم (اوّل) اینکه: شکر، که انایی این است! چه از این بدتر شاید بودن([viii]).
دودیگر اینکه: از اناهایی که برایم (مقدّر) داشتهاند یکی گذشت.
سدیگر اینکه: انایی به تنم رسید نه به روانم. چه انایی به تن آسانتر شاید گذاردن تا به روان.([ix])
چهارم اینکه: آزادی (شکر) که من مردی ایدون نیکم که اهرمنِ گجسته (ملعون) این انایی، به خاطر خوبیم بر سرم آورد.([x])
پنجم اینکه: هر (کی) بدی یا اناییای کند، به خود یا به فرزندانش رسد، به من (انایی) آمد و به فرزندانم نه رسد.
ششم اینکه: گنج اهرمن پر است از انایی که برای خوبان نگاه داشته است. هرچه به سر من آمد از گنج اهرمن کاست، و آن انایی به (مردمِ) خوبِ دیگر نه تواند کردن.
از مقایسة بند پنجم و ششم سخنان آذرباد میتوان پیشینة این بیت در بوستان را در دیدگاههای ایرانیان باستان پیدا کرد زیرا یکی از عوامل شادی، تحمل رنجهایی است که اهریمن برای آدمی تدارک دیده، و آذرباد، خوشحال میشود که سهم رنج دیگران را به دوش بکشد و با این کار راضی و خرسند میشود که فرزندانش و دیگر مردمان عذاب نبینند.
با توجه به اینکه بر اساس این تحقیق، پیشینه و سابقهای در منابع فارسی و عربی برای این آرزوی شیخ، یافت نشد، این نکتة باریک یکی از سرنخهای ریز و پنهان در فهم اندیشههای عرفانی است که از طریق ایرانیان به ادب عرفانی نفوذ کرده است.
([1]) لازم به یادآوری است که در شرح این بیت در بوستان خزائلی (171) آمده است: ناظر به آیات قرآنی دربارة دوزخیان : «لأملأن جهنم من الجنة و الناس أجمعین» و مراد بیت این است که کاش دوزخ از من پر میشد و جایی برای دیگران باقی نمیماند. این ابیات در شرح بوستان غلامحسین یوسفی نیامده است.
([2]) در این آرزو با وجود لطافت و والایی بینظیر، یک درک غلط و بشری از صفات حضرت حق دیده میشود. اینکه خداوند را دچار احساس کنیم تا به خواست ما عمل کند، نشانة این است که صفات انسانی را به خداوند نسبت دادهایم، صفاتی که توأم با احساس است و موجب تجدید نظر، بازنگری و درنتیجه تغییر موضع و تصمیم خداوند است. در داستانهای رایج بین مردم که گاه در مقام نصیحت گفته میشود آمده است: نابکاری آخرین شب زندگی را مهمان چوپانی بود. این چوپان هنگام صبح که با جنازة مهمان گناهکار خود روبرو میشود دست به دعا برمیدارد و میگوید: خدایا من در حد وسع و توان خود، یک گوسفند برای این مهمان ذبح کردم. توقع دارم تو هم از او به شایستگی پذیرایی کنی. فردای آن روز فرزندان میت در عالم رؤیا، پدر خود را در اثر توصیة چوپان، بخشوده از همة گناهان، در بهشت دیدند.
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
(حافظ)
([iv]) برای اطلاع از نقدی بر دیدگاه دکتر معین در خصوص این داستان نک: (سبزیانپور، 1392: 116-119)
رهایی نیابد کس از دست کس
گرفتار را چاره صبر است و بس
(بوستان سعدی)
([vi]) گمان نویسنده بر این است که این پند در زمان زندهیاد معین در دسترس نبوده است زیرا در تحقیقات او کمتر نکتهای در خصوص پژوهشهای مربوط، از دید نافذ او به دور مانده است.
([vii]) این واژه باید عنا به معنی رنج و بلا باشد.
([viii]) زرتشت بهرام این پندها را به لباس نظم در آورده است:
همیخـواندم کتابی باستان من
که آذرباد بـن مانثره سفندان
چنیـن دیـدم ز گفـت راستـان مـن
به هر بد شکر می کردی ز یزدان....نک: (اشه، 1382: 352-356)، این عبارت یادآور بیتی از حافظ است:
روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش
رو شکر کن مبادا که از بد بتر شود
(حافظ)
([ix]) در گلستان سعدی آمده: پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد. مدّتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجل علی الدوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه میگویی؟ گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی. (سعدی، 1387: 91)
([x]) این پند یادآور عبارت معروف «البلاء للولاء» است. برای اطّلاع از این مضمون در احادیث و اشعار فارسی نک: (دهخدا، 1352: 1/237، ذیل البلاء للولاء)
منابع
- الآبی، ابوسعد منصور بن الحسین (1990)، نثر الدّر، تحقیق منیر محمد المدنی، مراجعه دکتور حسین نصار، الهیئة المصریة العامة للکتاب.
- الأبشیهی، شهابالدین محمد بن أحمد أبوالفتح (1421) المستطرف فی کل فن مستظرف، مراجعة و تعلیق محمد سعید، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع.
- اشه، رهام (1382) آذرباد مهرسپندان تهران: موسسه انتشاراتی تیمورزاده.
- بیهقی، ابوالفضل محمد بن حسین (1388)، تاریخ بیهقی، مقدمه، تصحیح، تعلیقات، توضیحات و فهرست ها: محمد جعفر یاحقی، مهدی سیدی، انتشارات سخن
- تنوخی، ابو علی محسن بن علی بن محمد بن ابی الفهم داود بن ابراهیم علی تنوخی (1363)، فرج بعد از شدت، ترجمه و تألیف حسین بن اسعد دهستانی، با مقابله و تصحیح اسماعیل حاکمی، انتشارات اطلاعات.
- التّوحیدی، أبوحیان، علی بن محمّد بن العباس (1408)، البصائر والذّخائر، المحقق: ودّاد القاضی، بیروت: دار صادر.
- خزائلی، محمد (1363)، مقدمه بر شرح بوستان سعدی، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ پنجم.
- دهخدا، علی اکبر (1352ش)، امثال وحکم، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ سوم.
- سبزیانپور، وحید (1392) «نقدی بر روایت دکتر معین از تاریخ بیهقی درباره زندان بزرگمهر حکیم»، گزارش میراث، مرداد، شماره پیاپی 52-53، صص 116-119
- سعدی، مصلح الدین (1363) بوستان، شرح و توضیح ازمحمد خزائلی، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ پنجم.
- سعدی، مصلح الدین (1387) گلستان، شرح و توضیح غلامحسین یوسفی، انتشارات خوارزمی، چاپ هشتم.
- عوفی، سدید الدین محمد (1384)، جوامع الحکایات و لوامع الروایات، به کوشش جعفر شعار، تهران: علمی و فرهنگی.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۳۲ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - توحید:
دربارة نابرده رنج...
کنکاشی در ریشهیابی ضربالمثل «نابرده رنج، گنج میسّر نمیشود[1]»
وحید سبزیانپور*
استاد گروه زبان و ادبیات عربی، دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه رازی، کرمانشاه، ایران
نرگس رشیدی
دانشجوی دکترای زبان و ادبیّات عربی، دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه رازی، کرمانشاه، ایران
موضوعات حِکمی و اخلاقیِ مورد اشاره در متون ادبی، در فرهنگ ملل مختلف وجود دارد و از این میان، فرهنگ فارسی و عربی استثنا نیستند. یکی از این مضامین، لزوم سختی کشیدن و رنج انسان است که موجب رشد استعدادها و تکامل وی میشود، این اندیشه که ارزشمندی و ارجمندی انسان به مقیاس بردباری و تحمل سختیها و صبوری در برابر بلایاست، سنتی دائمی برای شکوفا کردن استعدادهای نهفتۀ انسان و به فعلیت رساندن آنها است؛ اما سؤال اساسی این است: اولین منبعی که از لحاظ تاریخی این مضمون حِکمی را بیان کرده چیست و آیا سند آن از لحاظ تاریخی از فرهنگ قومی، مکتوب و نقل شده است؟
این مضمون به صورت شعر و ضربالمثل فارسی و عربی، با تعابیر مختلف بیان شده است و دهخدا نیز این مضمون را با بیش از شصت ضربالمثل و شعر فارسی و یازده ضربالمثل و شعر عربی بیان کرده است که در این نوشتار به برخی از آن نمونهها اشاره میگردد.
رودکی، آدم الشعرای شعر پارسی، حاصل صبر بر مشکلات و تحمل ناملایمات را رسیدن به بزرگی و سالاری میداند:
اندر بلای سخت پدید آید / فضل و بزرگی و سالاری (رودکی به نقل از دهخدا، 1362: 1/291)
خیام نیشابوری نیز تحمل رنج و سختی را موجب آزادگی انسان میداند:
از رنج کشیدن آدمی حر گردد / قطره چو کشد حبس صدف دُر گردد (خیام، رباعی 61)
در بیت زیر، حافظ شیرزای نیز این مضمون را اینگونه بیان کرده است:
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد / که چند سال به جان خدمت شعیب کند (حافظ، 1362: 382)
مولوی نیز، نقش سختیها و شدائد در تکامل انسان و در نتیجه افزایش ارزش او را در مقابل تحولات روزگار در قالب تمثیل بیان میکند:
گندمی را زیر خاک انداختند / باردیگر کوفتندش ز آسیا
باز نان را زیر دندان کوفتند / پس زخاکش خوشهها برساختند
قیمتش افزود و نان شد جانفزا / گشت عقل و جان و فهم سودمند (مولوی، دفتر اول بخش 148)انوری در این مضمون میگوید:
بساز انوری با بلا کز حوادث / بر آزادگان جز بلا مینیاید (انوری، به نقل از عفیفی، 147)
ضربالمثلهای زیر نمونهای از متونی است که این مضمون را بیان کرده است:
«رنج سخت کلید راحت است.» (دهخدا، 1363، ج 1: 115؛ ج 2: 873)
«رنج کشی تا به گنج برسی.» (دهخدا، 1363، ج 1: 119)
«چنگ را تا نزنند، نغمۀ طرب برنیارد.» (حیدری ابهری،1390: 70)
«هرکه با سوهان طرف شد، صاف چو آیینه شد.» (رحماندوست، 1394، ج 2: 1059)
علی (ع): فی تقلب الأحوال علم جواهر الرجال. (نهج البلاغه، حکمت 217) (ترجمه: در گردش روزگار، گوهر مردان شناخته میشوند.)
این آیه از قرآن کریم را نیز میتوان با این موضوع هم مضمون دانست: ﴿لَن تَنالُوا البِرَّ حَتی تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون﴾ (آل عمران: 92) (ترجمه: هرگز به نیکی دست نمییابید مگر آنکه از آنچه دوست دارید، انفاق کنید.)
معنای کلی و برداشت عامی که میتوان از آیه داشت این است که منظور از انفاق در این آیه صرفاً انفاق مادی نیست بلکه انسان با مایه گذاشتن از زندگی و رفاه و شادی و به رنج انداختن خویش و... میتواند به هدف والایی که در این آیه بیان شده، دست یابد.
این مضمون در فرهنگ ایرانیان باستان، به عنوان منبعی سرشار از مضامین حِکمی، سابقهای دیرینه دارد، زیرا ایرانیان به خوبی بر توأم بودن سختی و رسیدن به فضل و بزرگی واقف بودهاند:
قال هوشنج: «عِندَ نُزُولِ البَلَاءِ تَظهَرُ فَضَائِلُ الإنسَان.» (ابن مسکویه، 1416: 16) (ترجمه: هوشنگ: هنگام گرفتاری، فضائل انسان پدیدار میگردد.)
این اندیشه گاهی به صورت تمثیل در متون فارسی و عربی بیان شده که از نظر مضمون و محتوا با این حکمت ایران باستان مشابهت دارند:
نابرده رنج، گنج میسر نمیشود
سعدی میگوید:
نابرده رنج گنج میسر نمیشود / مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد (سعدی، 1385: 935)
مولوی:
هرکه رنجی دید گنجی شد پدید / هر که جِدّی کرد در جَدّی رسید (مولوی، دفتر 5: بخش 80)
ناصر خسرو:
تا نبیند رنج و سختی مرد کی گردد تمام / تا نیابد باد و باران گل کجا بویا شود (ناصر خسرو، 1357: 526)
شیخ بهایی: رنج، راحت دان چو شود مطلب بزرگ / گرد گله توتیای چشم گرگ (شیخ بهائی، 1361: 125)
حافظ:
ناز پرود تنعم نبرد راه بدوست / عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد (حافظ، 1362: 326)
بار عنا کش به شب قیر گون هر چه عنا بیش، عنایت فزون (نظامی، 1386: 123)
نمونهای از متون عربی با مضمون بالا:
بِقَدرِ الکَدِ تکتسبُ المَعَالِی / تَرومُ العِزَ ثُمَ تَنامُ لَیلاَ
وَ مَن طَلَبَ العُلَی سَهَرَ اللَیَالِی / یَغوصُ البَحرَ مَن طَلَبَ اللالِی (شافعی به نقل از دهخدا، 1363، ج 1: 115)
(ترجمه: به اندازۀ رنج و سختی بزرگیها به دست می آید و هر کس خواستار بزرگی باشد شبها را بیدار میماند. دنبال عزت و شکوهی و شبها میخوابی! هر کس خواهان دُرّ باشد در دریا فرو میرود.)
امام علی (ع) میفرماید: «الا إنَّ الشَجَرَةَ البریةَ اصلَبُ عوداً و الورائعَ الخضرةَ ارقُ جُلُوداً و النباتاتَ البدویةَ اقوی وثوداً و أبطأ خموداً.» (نهج البلاغه، نامۀ 45) (ترجمه: هان که درخت بیابانی چوبش سختتر است و درختهای سبز و خرم پوستشان نازکتر و گیاهان بیابانی شعلۀ آتشتشان افروختهتر و بادوام تر است.) این سخن، نیز بر این مضمون دلالت دارد که در ناز و نعمت زیستن و از سختیها دوری گزیدن موجب ضعف و ناتوانی میگردد و زندگی در شرایط دشوار آدمی را نیرومند میکند و جوهر هستی او را آبدیده و توانا میگرداند.(1)
تا نسوزد بر نیاید بوی عود
این مفهوم که آتش موجب پراکنده شدن بوی عود میشود تمثیلی است برای تحمل سختیها که موجب رسیدن به مقصود و شکوفایی میشود:
سعدی میگوید:
این حدیث از سر دردی است که من میگویم / تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر (سعدی، 1385: 717)
ابن یمین:
آتش کند پدید که عود است یا حطب / آتش بیار و خرمن عشّاق را بسوز (ابن یمین به نقل از دهخدا، 1363: 1/17)
این مضمون به خوبی در این حکمت ایرانیان باستان نمایان است: قال هوشنج: «بِاحْتِمَالِ اَلْمُؤَنِ یَجِبُ اَلسُّودَدُ.» (ابن مسکویه، 1416: 12) (ترجمه: با تحمّل سختی است که بزرگی واجب میشود.)
در کلیله و دمنه که سرشار از حکمتهای ایرانیان باستان است نیز این اندیشه آمده است:
«من لم یرکب الأهوال لم ینل الرغائب.» (کلیله به نقل از میدانی، بیتا، ج 2: 327) (ترجمه: هر کس بر ترس سوار نشود به خواستهها نمیرسد.)(2)
نمونۀ اشعار زیر با مضمون بالا:
سنایی:
تا بدین دلق ای برادر در سنایی ننگری / عطر از عود آنگهی آید که بر آذر نهیم (سنایی به نقل از دهخدا، 1363، ج 2: 1104)
قاآنی:
نفس را کامل نماید، درد فقر و سوز عشق / بانگ کوس از ضربت است و بوی عود از آذر است (قاآنی، 1336: 110)
نمونۀ ضربالمثلهای فارسی با این مضمون:
آتش کند هر آینه صافی عیار زر. (دهخدا، 1363، ج 1: 17)
زر به آتش خالص شود. (حیدری ابهری، 1390: 70)
تا گل نسوزد، گلاب بیرون نمیآید. (همان)
نمونهای از اشعار عربی با مضمون بالا در این بیت زیر دیده میشود:
لولا اشتعالُ النارِ فِیمَا جَاوَدت / مَا کَانَ یُعرَفُ طِیبُ عرف العُود (ابو تمام به نقل از دهخدا، 1363، ج 1: 17)
(ترجمه: اگر زبانههای آتش نبود بوی عود شناخته نمیشد.)
نتیجهگیری
مضامین حِکمی بویژه توأم بودن رنج و سختی با فضل و بزرگی، موضوعی است که بشر در گذشته به آن رسیده است، اما قدیمیترین سند و منبعی که در رابطه با این اندیشه در ادب فارسی و عربی یافت شد، سخنان منسوب به ایرانیان باستان است که در متون عربی به صورت مکتوب آمده است و هرچند این موضوع در قرآن و روایات اسلامی نیز وجود دارد اما تقدّم تاریخی حکمتهای ایرانی نشان میدهد که ایرانیان قبل از اسلام به این موضوع دست یافتهاند.
پینوشتها
(1) برای اطلاع بیشتر از این مضمون نیز نک: (پیروزفر، 1378: 101)
(2) برای اطلاع بیشتر از این مضمون نیز نک: (سبزیانپور و صالحی، 1390: 43-44)
منابع
- قرآن کریم.
- نهج البلاغه.
- ابن مسکویه، ابوعلی احمد بن محمد (1416)، الحکمة الخالدة، تحقیق عبد الرحمن بدوی، القاهرة: مکتبة النهضة المصریة.
- پیروزفر، سهیلا (1378)، «ابتلاء در قرآن و حدیث»، دانشکدۀ الهیات، دانشگاه فردوسی مشهد، شمارة 43 و 44، 89-128.
- حافظ، شمسالدین محمد (1362)، دیوان غزلیات، به تصحیح و توضیح پرویز ناتل خانلری، چاپ دوم، تهران: خوارزمی.
- حیدری ابهری، غلامرضا (1390)، نان و نمک، فرهنگ موضوعی امثال و حکم فارسی، تهران، محراب قلم.
- دهخدا، علیاکبر (1363)، امثال و حکم، چاپ ششم، تهران.
- رحماندوست، مصطفی و متین پدرامی (1394)، فوت کوزهگری: مثلهای فارسی و داستان آنها، منادی تربیت.
- سبزیانپور، وحید و پیمان صالحی (1390)، «بینامتنی در شعر شهریار (نقد و تحلیل برخی از مضامین مشترک فارسی و عربی در اشعار شهریار)»، کتاب ماه ادبیات، سال پنجم، شمارة 53، پیاپی 167، 42-54.
- سعدی، مصلحالدین (1385)، کلیات سعدی، بهتصحیح محمد علی فروغی، چاپ اول، تهران: هرمس.
- شیخ بهایی (1361)، دیوان اشعار، به کوشش سعید نفیسی، انتشارات چکامه.
- عفیفی، رحیم (1371)، مثلها و حکمتها در آثار شاعران قرن سوم تا یازدهم هجری، تهران: سروش.
- قاآنی شیرازی (1336)، دیوان اشعار، تهران: امیر کبیر.
- کاظمی، انی، «رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری»، نشر الکترونیکی: کتابخانه، تاریخ ما http://pdf. Tarihkma.ir.
- مولانا، جلال الدین بلخی، مثنوی معنوی، تصحیح رینولد. ا. نیکلسون، تصحیح مجدد و ترجمه: حسن لاهوتی، میراث مکتوب.
- المیدانی، ابوالفضل (بیتا)، مجمع الأمثال، تحقیق: محمد محییالدین عبدالحمید، بیروت: دار المعرفة.
- ناصرخسرو قبادیانی (1357)، دیوان اشعار، به اهتمام مجتبی مینوی و مهدی محقق، تهران.
- نظامی گنجهای (1386)، مخزن الأسرار، تصحیح: بهروز ثروتیان، چاپ دوم، تهران: امیرکبیر.
[1] - چاپ شده در فصلنامة کارنامة متون ادبی دورة عراقی، سال اوّل، شمارة 2، تابستان 1399 هـ. ش، صص. 121-125
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۲۰ روز قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹:
توضیحی درباره یک رباعی از بابا افضل کاشی
«افسانه نیک شو نه افسانه بد»*
عمر تو اگر فزون شود از پانصد
باری چو فسانه میشوی ای بخرد
افسانه شوی عاقبت از روی خرد
افسانه نیک شو نه افسانه بد(بابا افضل، 1363: 95)
نیکنامی در فرهنگ اسلامی
نام نیک در فرهنگ اسلامی جایگاه ویژهای دارد، در قرآن کریم یکی از درخواستهای ابراهیم نبی از خداوند خوشنامی است: «وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الآخِرِینَ: شعراء: 84: خداوندا برای من در بین مردم نام نیک قرار ده.[1]
این موضوع آنقدر در فرهنگ اسلامی اهمیت دارد که علی (ع) در نامه خود به مالک اشتر، داوری و قضات مردم درباره افراد را معیار شناخت صلاحیت و شایستگی آنها میداند: إِنَّما یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللَّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ: (نهج البلاغه، نامه 53) از نشانههای افراد صالح سخنانی است که خداوند درباره آنها بر زبان مردم میراند[2].
در نهج البلاغه مرگ بر زندگی ننگین ترجیح داده شده است: المَنِیَّةُ وَلاَ الدَّنِیَّةُ! وَالتَّقَلُّلُ وَلاَ التَّوَسُّلُ. (نهج البلاغه، حکمت 400): مرگ آری، ننگ نه، کمبود آری التماس نه.
شیوهی زندگی رهبران دینی ما چون علی (ع) و حسین (ع) بهترین تفسیر این باور است. اما آنچه در پرده ابهام است، دیدگاه ایرانیان باستان در این خصوص است.
نیکنامی در فرهنگ ایرانی
نیکنامی که حاصل نیکاندیشی، نیکوکاری و نیکگفتاری است، آنقدر در ایران باستان مورد توجه قرار داشته که مهمترین توصیهی بزرگمهر در حال مرگ است، در آخرین لحظههای حیات به او گفتند: سخنی بگو که آن را به یاد داشته باشیم، گفت: أَیَّ شَیءٍ أَقُولُ؟ الکَلامُ کَثِیرٌ وَلَکِنْ إِنْ أَمْکَنَکَ أَنَ تَکُونَ حَدِیثاً حَسَناً فَافْعَلْ:[3] چه بگویم؟ سخن بسیار است ولی اگر برایت ممکن است که سخن و خاطره خوبی باشی، اینگونه باش. (جاحظ، 1432: 88)
پس از جاحظ این سخن را بیهقی (1390: 187) و نهروانی (1416: 724) نیـز از بزرگمهر نقل کردهاند، این سخن بزرگمهر چنان در ادب عربی نفوذ کرده است که به اعتقاد راغب (1420: 1/451) شاعری عرب با الهام از سخن بزرگمهر سروده است:
وَکُنْ أُحْدُوثَةً حَسُنَتْ فإنّی
رَأیتُ النَّاسَ کُلَّهُمُ حَدِیثَا
سخن نیکی باش زیرا من همه مردم را در سخن دیدهام.
فردوسی میگوید: کسی در جهان تا ابد نمیماند، عمر جاودان آدمی در نام نیک است.
که نام است اندر جهان یـادگار
نماند به کس جاودان روزگار
این مضمون در اشعار ابن درید و متنبی نیز دیده میشود:
وَإِنَّمَا الْمَرءُ حَدیثٌ بَعدَهُ
فَکُنْ حَدیثاً حَسَناً لِمَنْ وَعَی
(ابن درید، 1415: 230)
آدمی پس از خود سخن است پس سخن خوبی باش برای کسی که میشنود.
ذِکرُ الفَتَی عُمرُهُ الثانی وَحاجَتُهُ
مَا قَاتَهُ وَفُضُولُ العَیشِ أَشْغالُ
(متنبی، 1407: 3/407)
نام نیک آدمی عمر دوباره اوست و نیاز او چیزی است که میخورد و بقیهی زندگی گرفتاری و اضافی است.
شاعری عرب گفته است:
وَسَیبقَی الحَدیثُ بَعدَکَ فَانظُر
خَیرَ أُحدُوثَةٍ تَکُونُ فَکُنهَا
(نقل از نهروانی، 1416: 724)
پس از تو سخن باقی میماند، پس نیک بنگر بهترین سخن باشی.
دیگری گفته است:
وَ إِذَا الْفَتَی لاَقَی الْحَمامَ رَأَیْتُهُ
لَولا الثَّنَاءُ کَأَنَّهُ لَمْ یُولَدْ
(نقل از یوسی، 2003: 2/224)
به اعتقاد من، وقتی آدمی با مرگ روبرو میشود اگر نام نیک نداشته باشد، گویی به دنیا نیامده است.
براساس آنچه در شاهنامه آمده است، بزرگمهر حکیم در سن جوانی به جمع هفتاد نفرهی حکیمان و دانایان دربار انوشروان میپیوندند، وقتی در جمع، دهان به سخن میگشاید همگان از دانش و هوش او دچار حیرت میشوند و مشکلات و مسائل خود را از او میپرسند. یکی از سؤالهای دانایان از بزرگمهر این است:
با چه کاری میتوان نیکنام و عاقبت بهخیر شد؟ بزرگمهر در پاسخ میگوید: از گناه دور شوید، همهی جهان را مانند وجود خود بدانید و آنچه را که برای خود نمیپسندید برای دیگران نخواهید:
یکی گفـت کـانـدر سـرای سپنـج
چه سازیـم تـا نـام نیـک آوریـم
بدو گفت شو دور باش از گناه
هـر آن چیـز کـانـت نیـایـد پسند
نبـاشـد خـردمنـد بـیدرد و رنـج
در آغـاز فـرجـام نیـک آوریــم
جهان را همه چون تن خویش خواه
تن دوست و دشمن در آن بر مبند(فردوسی، 1387: 2/1483)
نوع سؤال درباریان نشان از آن دارد که در فرهنگ آنان، نیکنامی، سربلندی و عاقبت بهخیری غالب بر دنیا پرستی و دیگر حقارتهای مادی است.
اهمیت خوشنامی و گریز از ننگ و بدنامی به تأیید و اقرار ادیبان و صاحبنظران عرب، از اصول اخلاقی نیاکان ما بوده است. در پندهای ایرانی آمده است: خُمُولُ الذِکْرِ أَجْمَلُ مِنَ النُّبَاهَةِ بِالذِکْرِ القَبِیحِ. (ابن مسکویه، بیتا: 77): گمنامی بهتر از شهرت به بدنامی است.
شباهت این مضمون را در اشعار شریف رضی (359-406 ق) اینگونه میبینیم:
خُمُولُ الفَتی خَیرٌ مِنَ الذِکرِ بِالخَنا
وَجَرِّ ذُیولِ المُندِیاتِ الفَواضِحِ
(شریف رضی، 1419: 1/327)
گمنامی آدمی بهتر از شهرت زشت و کشیدن دامن رسوایی و بیآبرویی است.
از سؤال زیر که از انوشروان پرسیده شده، دیدگاه ایرانیان دربارهی زندگی سعادتمندانه و نقش مهم نیکنامی به روشنی معلوم میگردد: سُئِلَ: مَا الرَّأیُ الجَیِّدُ فِی أَمْرِ الْمَعَاشِ؟ قَالَ: مَنْ کَانَ یُرِیدُ عَیشَ السُرورِ، فَالْقَنَاعَةُ؛ وَمَنْ کَانَ یُرِیدُ عَیْشَ الذِّکْرِ، فَالْاِجْتِهادُ فِی الصَّلاحِ وَعُمُومِ النَّاسِ بِالْخَیرِ. وَمَنْ أَرَادَ سِعَةَ الدُّنْیَا وَفُضُولَهَا، فَلْیُوَطِّنْ نَفْسَهُ عَلَی الاِثْمِ وَالغَمِ وَالنَّصَبِ. (ابن مسکویه، بیتا: 54): پرسیده شد: فکر درست دربارهی زندگی چیست؟ گفت: هرکس زندگی با سعادت میخواهد قناعت پیشه کند، هرکس زندگی با نیکنامی میخواهد، در نیکی و خیرخواهی برای مردم تلاش کند؛ هرکس خواستار رفاه و مال دنیاست، خودش را برای گناه و اندوه و رنج آماده کند.
از سؤالهای زیر دریافته میشود که نیاکان ما اهمیت نیکنامی را به درستی شناخته بودند زیرا در جستجوی راههای رسیدن به آن بودند: قِیلَ لِاَنوشروانَ: فَأَیُّ الاِجْتِهادِ أَعْوَنُ عَلَی اِکْتِسابِ مَحْمُودِ الذِّکْرِ؟ وَأَیَّةٌ أَعْوَنُ عَلَی اِصْلاَحِ المَعِیشَةِ؟ وَأَیَّةٌ أَعْوَنُ عَلَی الاَمْنِ؟ قَالَ: أَعْوَنُهُ عَلَی الذِّکْرِ المَحْمُودِ الاِنْصَافُ مِنَ النَّفْسِ، ثُمَّ اِجْتِنَابُ الظُلْمِ وَأَعْوَنُهُ عَلَی الامْنِ تَرْکُ الذُّنُوبِ وَأَعْوَنُهُ عَلَی صِلاحِ المَعیِشَةِ الاِجْتِهادُ عَلَی الحَقِّ وَرَفْضِ الشَّرِ وَالْحِرْصِ (ابن مسکویه، بیتا: 54): از انوشروان پرسیدند: چه کاری بیشتر موجب نیکنامی است؟ و کدام کار بیشتر موجب اصلاح وضعیت زندگی است؟ و چه چیزی موجب امنیت بیشتر است؟ گفت: انصاف دربارهی خود و خودداری از ستم، بیش از هر چیزی موجب نیکنامی است، اجتناب از گناه موجب امنیت و تلاش در راه حق و مخالفت با بدی و حرص، بیش از هر چیزی موجب اصلاح وضعیت زندگی است.
این سخن بزرگمهر که از جاحظ نقل شده نشان میدهد که ترجیح مرگ بر عیب و ننگ از اصول اخلاقی ایرانیان بوده است: قِیلَ لِبُزرْجمِهرَ بن البَخْتَکانَ الفَارسیَّ: أَیُّ شَیءٍ أَستَرُ للعَیِّ؟ قَالَ: عَقلٌ یُجَمِّلُه، قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ عَقلٌ، قَالَ: فَمَالٌ یَستُرُه، قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ مَالٌ قَالَ: فَإِخْوانٌ یُعَبِّرُونَ عَنْهُ، قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ إِخْوانٌ یُعَبِّرُونَ عَنْهُ قَالَ: فَیَکُونَ عَیِیّاً صَامِتاً، قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَکُنْ ذَا صَمْتٍ، قَالَ: فَمَوتٌ خَیرٌ لَهُ مِنْ أَنْ یَکُونَ فِی دَارِ الحَیاةِ (جاحظ، 2002: 1/30) و (عاملی، 1420: 2/232): به بزرگمهر گفتنـد چـه چیـزی نقـص زبـان را میپوشاند؟ گفت: عقلی که آن را بیاراید. گفتند اگر عقل نباشد؟ گفت: مالی که عیب آن را بپوشاند. گفتند: اگر مال نباشد؟ گفت: دوستانی که به جای او حرف زنند. گفتند: اگر دوستی نداشته باشد؟ گفت: خاموش باشد، گفتند: اگر ساکت نشد، گفت: پس مردن بهتر از زنده ماندنش است.
از بزرگمهر نقل شده است: شَیَّدتُ البُنیَانَ لِأَعتَزَّ بِهِ وَأُذکَرَ فَلَم أَرَ شَرَفاً اَرفَعَ مِن اِصطِناَعِ المَعرُوفِ. (طرطوشی، 1990: 539) و (یوسی، 1402: 2/517): ساختمان استوار ساختم که به آن افتخار کنم و نامم برده شود ولی هیچ شرفی را بالاتر از کار نیک ندیدم.
نام نیکی گر بماند زادمی
به کزو ماند سرای زرنگار
(سعدی، 1368، کلیات: 912)
با مقایسهی دو سخن بالا میتوان ادعا کرد که سعدی پند بزرگمهر را دیده است زیرا در هر دو تعبیر بناهای با شکوه (یکی زرنگار، دیگری بنیـان استـواری کـه مـایهی افتخار باشد) در مقـابل نام نیک، بیارزش قلمداد شده است.
در سؤالهای قیصر روم از قباد آمده است: چرا با آنکه چیزی ارزشمندتر از زندگی نیست، گاه انسان راضی به مرگ میشود؟ قباد میگوید: «لَیْسَ یَفْعَلُ ذَلِکَ أَحَدٌ إلاَّ لأَرْبَعِ خِصَالٍ: إمَّا لِلْشَّرَهِ، وَإمَّا لِمَخَافَةِ العَارِ، وَإمَّا لِلْدَّیْنِ، وَإمَّا لِلْضَّرُورَةِ.» (ابن مسکویه، بیتا: 44): کسی این کار را انجام نمیدهد مگر به دلیل چهار ویژگی: یا از روی بخل، یا ترس از ننگ، یا به خاطر دین و یا از روی ضرورت.
از بزرگمهر پرسیده شد: أیُّ أوْلادِکَ أَحَبُّ إلَیکَ؟ فَقَالَ:أَرْغَبَهُم فِی الأَدَبِ، وَأَجْزَعُهُم مِنَ العَارِ. (راغباصفهانی، 1420: 1/79) و (آبی، 1990: 7/67): کـدام یک از فرزندانت بـرای تـو عـزیزتـر است؟ در پـاسخ گفت: مشتاق ترین آنها به ادب و بیتابترین آنها از ننگ.
از پندهای ایرانیان باستان: أربَعَةُ اشیاءَ القَلیلُ مِنهَا کَثیرٌ: الوَجَعُ والفقرُ والعارُ والعَدَوَاةُ. (ابنمسکویه، بیتا: 15): چهار چیز است که کم آن زیاد است: درد، فقر، ننگ و دشمنی.
در مینوی خرد آمده است:
- نیکنامی و شادی که از شادی برتر است تندرستی و امنیت و نیکنامی و نیکوکاری است» (مینوی خرد، 1379: 35)
- پرسید دانا از مینوی خرد که انسان به نیکی و بدی کدام یک شناختهتر است؟ مینوی خرد پاسخ داد: انسانی که نشست و کارش با نیکان است و نامش را به نیکنامی و خوبی برند.» (همان: 68)
- «آن کسی که نشست و کارش با بدان است و نامش را به بدنامی برند، آن مرد به بدی شناختهتر است» (همان: 68)
- «بس دوست باش تا خوشنام باشی و خوشنام باش تا که خوبزی باشی.» (آذر باد، 1379: پند 79)
- «با بدنام پیوند مکن.» (ایرانی، 1361: 97)
از پندهای انوشروان: «گفتم بهتر از زندگانی چیست؟ گفت نیکنامی.» (کاشفی، 1308: 70)
در بهارستان جامی آمده است:
افریدون که در زمین شفقت جز تخم نصیحت نکشت به فرزندان خود توقیع چنین نوشت که صفحات ایام صحیفهی اعمارست در آن منویسید جز آنچه بهترین اعمال و آثارست. قطعه:
صفحهی دهـر بود دفتـر عمر همه کس
خرّم آنکس که برین دفترپاک از همه حرف
اینچنین گفت خردمند چو اندیشه گماشت
رقـم خیـر کشیـد و اثـر خیـر گــذاشـت(جامی، 1392: 23)
این سخن فریدون در بسیاری از منابع عربی آمده است:
قَالَ أَفْرُیْدُونُ: «الأَیَّامُ صَحَائِفُ أَعْمَالِکُم، فَخَلِّدُوهَا بِأَحْسَنِ أَعْمَالِکُم.» (ثعالبی، بیتا، الإعجاز و...:50)، (ثعالبی، 1401، التمثیل و...: 137)، (حصری، بیتا: 1/256) و (ابن حمدون، 1417: 1/267): روزگار نامههای اعمال شماست؛ پس آن را با نیکترین کارهایتان، جاویدان کنید.
در شاهنامه که میراث گرانبهای فردوسی برای احیاء مفاخر نیاکان ماست، «نام در مقابل ننگ» در کنار «خردورزی»، «خداپرستی»، «دادگری»، «شادی» از اصول پنـجگانهی هـویت ایرانی محسوب میگردد. نک: (رستگار فسایی، 1383: 359)
ترس از بدنامی و عدم جاودانی نام نیک است که «کیخسرو» پادشاه خوشنام و خردمند شاهنامه را به کنارهگیری از تخت شاهی ترغیب میکند . کیخسرو در اوج شهرت و نیکنامی و در حالی که با مخالفت شدید بزرگان و سپاهیانش مواجه میشود از قدرت کناره میگیرد و با عمل ثابت میکند که همه جنگاوریها و قهرمانیهای او نه تنها برای جاودانگی نام در این سرای، بلکه برای نامی جاویدان در هر دو سرای بوده است. ترس از اینکه جاه و جلال و شوکت شاهی، او را به ورطه ظلم و ستم بکشاند و نام نیکش دستخوش نامرادیها و بیداد زمانه گردد در سخنان و استدلالهایش در برابر سؤال بزرگان و پهلوانان کاملا هویداست.
ز من نام ماند بدی یادگار
گــــل رنجهای کـهن گشـته خــار
(فردوسی، 1387: 1/830)
به خاطر جاودانگی نام به نیکی، از سر همه چیز میگذرد، هرچند سپاهیانش او را به دیوانگی و دیوزدگی متهم میکنند و آنچه اکنون به جا مانده است چهره معصوم و پیامبرگونه «کیخسرو» در اوراق پهلوانی شاهنامه است. (نقل از بشیری و خواجه گیری، 1388: 84)
نیکنامی پهلوانان شاهنامه از راه خرد و داد صورت میگیرد نه جهل و بیداد. نامآوری با ادعا، نژاده بودن و گنج داشتن حاصل نمیشود «پهلوانی پهلوان و زندگی فرهنگی او، وابسته به نام است... همه ارزشها و شایستگیهایی که پهلوان را پهلوان میگرداند، در نام فرو فشرده و گنجانیده شده است» (کزازی، نقل از پیشین)
تأثیر این مضمون به قدری در ادب عربی و فارسی گسترده است که دهخدا (1370: 1/199) ذیل این بیت از فردوسی:
(اگر جاودانه نمانی به جای
همان نام به زین سپنجی سرای)
بیش از 50 بیت از شاعرانی چون فردوسی، ناصر خسرو، اسدی، نظامی، مولوی، سعدی، جامی و... آورده است. به علاوه ذیل این ضربالمثل عربی (الناس احادیث) به گونهای اشعار و ابیات فارسی را آورده است (ص 275) که خواننده گمان میکند منشأ فکری همه این شاعران و گویندگان همان مثل عربی است.
با این قراین و شواهد معلوم میشود که خاستگاه این مثل عربی «النَّاسُ أَحَادیثُ: مردم سخن هستند» فرهنگ ایران است زیرا میدانی (2003: 2/372) در مجمعالأمثال آن را از امثال مولّد (نوخاسته و بیگانه از فرهنگ عربی) دانسته است.
جای تعجب است که با این همه تأکید بر نیکنامی در ایران باستان، در شرح متون ادب فارسی اشارهای به ریشههای ایرانی این مضمون نشده است:
حسینعلی محفوظ[4] (1336: 194) برای نشان دادن تأثیر ادب عربی در ادب فارسی، سعدی را متأثر از ادب عربی دانسته و دو بیت زیر را با هم مقایسه کرده است:
أَماوِیُّ إِنَّ المالَ غادٍ وَرائِحٍ
وَیَبقی مِنَ المالِ الاَحَادیثُ وَالذِکرُ
(ابیوردی، 1407: 1/158)
ای ماویه مال میآید و میرود و از مال تنها قصهها و یادها به جای میماند.
مرا نام باید در اقلیم فـاش
دگر مرکب نامور گو مباش
(گلستان)
خزائلی (1363: 187)، یوسفی (1381: 377) و دامادی (1379: 216) بدون اشاره به پیشینهی این مضمون در ایران، سخنان محفوظ را نقل کردهاند[5].
همچنین محفوظ (1336: 230) بیت زیر از متنبّی را منشأ تأثیر در اشعار سعدی دانسته است:
فَـاِطلُـبِ العِــزَّ فـی لَظـی وَذَرِ الــذُلـ
ـلَ وَلَـو کـانَ فــی جِنــانِ الخُـلودِ
(متنبی، 1407: 2/46)
بزرگی و عزّت را در جهنّم بخواه و ذلّت را رها کن اگرچه در بهشت جاودان باشد.
شفیعی کدکنی (1380: 472) در شرح این بیت از سنایی (1375: 328)
«فسانه خوب شو باری چو میدانی که پیش از تو فسانه نیک و بد گشتند سامانی و ساسانی»
به نقل این بیت عربی:
أَرَی النَّاسَ أُحْدُوثَةً
فَکُونِی حَدیثاً حَسَن
اکتفا کرده است.
محقّق (1340: 81-80) در ذیل بیت زیر آورده است:
نشنـودی آن مثـل کـه زنــد عــامه
مــرده بــه از بــکام عــدو رستــه
«المنیة و لا الدنیة»
«موت فی قوة وعز أصلح من حیوة فی ذل وعجز»
فردوسی گوید:
چنیـن گفت مـوبد کـه مـردن به نـام
بــه از زنده دشمن بـدو شــادکــام
محقّق (1363: 40) ابیات زیر را به مطالب بالا اضافه کرده است:
مـرا مـرگ بهتــر از ایـن زنـدگــی
بنـام ار بــریــزی مـرا گفـت خــون
کـه سـالار بـاشـم کنــم بنــدگــی
بـه از زنـدگـانـی بـه ننـگ اندرونچنانکه ملاحظه میشود استاد فقط به دو ضربالمثل عربی از میدانی اکتفا کرده و هیچ توضیح دیگری نداده است.
*. این مقاله در مجلّهی گزارش میراث، شمارهی 60-61، آذر 1392، صص 48-53 به چاپ رسیده است.
[1]- نک: تفسیر المیزان و نمونه
[2]- از این تعبیر میتوان اهمیت قضاوت مردم را دریافت زیرا بنا بر این سخن علی (ع)، قضاوت را خداوند در دهان مردم میگذارد. در روایات اسلامی مشهور است که هرکس بمیرد و چهل نفر درباره او به نیکی یاد کنند، آن فرد مورد رحمت خدا قرار میگیرد.
حضرت در جایی دیگر ایمان را یکی از نشانه های عمل صالح میداند: فَبِالْإِیمَانِ یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحَاتِ (خطبه 155)
[3]- قرطبی (بیتا: 1/793) (متوفی 463)، 200 سال پس از جاحظ پند بزرگمهر را به حکیمان نسبت داده است. این یکی از نمونههای بیشماری است که نشان میدهد گذشت زمان نام و نشان حکیمان ایرانی را در ادب عربی محو کرده است.
[4]- حسینعلی محفوظ، اولین دانشجوی دکترای خارجی دانشگاه تهران در سال 1335 از رساله دکتری خود با عنوان سعدی و متنبی در رشته زبان و ادبیات فارسی به راهنمایی بدیع الزمان فروزانفر دفاع کرد. (نک: مجله دانشکده ادبیات شماره 3- سال سوم – 1335- ص 94 و 95) این رساله با نام سعدی و متنبی به چاپ رسید و به سبب تعصب و امتیاز دادن بیش از حد لازم به متنبی در مقابل سعدی و ادعای وامداری غیر منصفانه سعدی از متنبی مورد انتقاد قرار گرفت. برای اطلاع بیشتر (نک: مهدوی، 1370، 28)، (مؤید شیرازی، 1362: 16-22)، (محقق، 1366: 173-184) و (محمود انوار، 1380: 45-75)
[5]- این در حالی است که خزائلی و یوسفی در شرح بوستان و گلستان و دامادی در کتاب مضامین مشترک... هرجا لازم بوده است، به سخنان حکیمان ایرانی قبل از اسلام اشاره کردهاند، برای نمونه (نک: خزائلی، 1363: 117 و 155) و (همان، 1368: 249 و 671 ) و (یوسفی، 1381: 259، 235 و 283). (دامادی، 1379: 344، 239)
منابع
- قرآن کریم
- نهج البلاغه
- ابن حمدون، محمد بن الحسن، (المتوفی: 562هـ)، (1417)، التذکرة الحمدونیة، الطبعة الأولی، بیروت: دار صادر.
- ابن درید، (1415)، دیوان، قدم له ووضع هوامشه وفهارسه راجی الاسمر، بیروت: دار الکتاب العربی.
- ابن مسکویه، ابوعلی احمد بن محمد، (بیتا)، الحکمة الخالدة، تحقیق عبد الرحمان بدوی، بیروت: دار الأندلس.
- الابیوردی، ابو المظفر محمد بن احمد بن اسحاق، (1407)، الدیوان، تحقیق عمر الاسعد، بیروت: مؤسسة الرسالة.
- اخلاق محسنی، (1308)، حسین بن علی واعظ کاشفی، به کوشش میرزا ابراهیم شیرازی، چاپ بمبئی.
- انوار، امیر محمود، (1380)، سعدی و متنبّی. چاپ انوار دانش.
- ایرانی، دینشاه، (1361)، اخلاق ایران باستان، چاپ پنجم، تهران: مؤسسه انتشاراتی - فرهنگی فروهر.
- الآبی، أبو سعد، منصور بن الحسین، (1990)، نثر الدرر، تحقیق منیر محمد المدنی، مراجعة دکتور حسین نصار، الهیئة المصریة العامة للکتاب.
- آذرباد، مهرسپندان، (1379)، اندرزهای آذرباد مهرسپندان، به کوشش رهام اشه و شهین سراج، تهران: مؤسسه انتشاراتی - فرهنگی فروهر.
- بابا افضل، افضلالدین محمد مرقی کاشانی، (1363)، دیوان، کتاب فروشی زوار.
- بشیری، محمود و طاهره خواجه گیری، (1388)، «نام و ننگ در شاهنامه»، سبک شناسی نظم و نثر فارسی (بهار ادب) شماره 2، صص 77-95
- البیهقی، ابراهیم بن محمد، (1390)، ابراهیم بن محمد، المحاسن والمساوی، بیروت: دار الصادر.
- ثعالبی نیشابوری، ابومنصور، (بیتا)، الإعجاز والإیجاز، بغداد: مکتبة دارالبیان.
- -----------------، (1401)، التمثیل والمحاضرة، المحقق: عبدالفتاح محمد الحلو، الطبعة الثانیة، الدار العربیة للکتاب،.
- الجاحظ، ابو عثمان، عمربن بحر، (2002)، البیان والتبیین، قدم له وبوبه وشرحه الدکتور علی بو ملحم، بیروت: دار ومکتبة الهلال للطباعة والنشر.
- ------------------، (1415)، المحاسن والأضداد، القاهرة: مکتبة الخانجی.
- جامی، عبد الرحمان، (1392)، بهارستان جامی، پژوهشی در سرچشمههای حکایات و اقوال حکیمانه، سبزیانپور، وحید و فرزانه فتاحیان، تهران: یاردانش
- الحصری، إبراهیم بن علی بن تمیم الأنصاری، (المتوفی: 453هـ) (بیتا)، زهر الآداب وثمر الألباب، بیروت: دار الجیل.
- خزائلی، محمد، (1363)، شرح بوستان سعدی، چاپ پنجم، سازمان انتشارات جاویدان.
- دامادی، سید محمد، (1379)، مضامین مشترک در ادب فارسی و عربی، چاپ دوم، تهران: دانشگاه تهران.
- دهخدا، علیاکبر، (1370)، امثال وحکم، تهران: امیرکبیر.
- الراغب الاصبهانی، (1420)، ابو القاسم حسین بن محمد، محاضرات الأدباء ومحاورات الشعراء والبلغاء، حققه وضبط نصوصه وعلق حواشیه عمر الطباع، بیروت: شرکة دار الارقم.
- رستگار فسایی، منصور، (1383)، «فردوسی و هویت شناسی ایرانی در شاهنامه»، مجموعه مقالات نخستین همایش ملی ایران شناسی، جلد اول، 27-30 خردادماه 1381، صص 343-371.
- سعدی، مصلحالدین، (1368)، شرح گلستان، چاپ هفتم، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان.
- سنایی غزنوی، (1375)، دیوان، تهران: انتشارات نگاه.
- شفیعیکدکنی، محمد رضا، (1380)، تازیانههای سلوک، تهران: انتشارات آگاه.
- الطّرطوشی، محمّد بنالولید، (1990) سراج الملوک، تحقیق جعفر البیاتی، ریاض: الریس للکتب والنّشر.
- العاملی، شیخ بهاء الدین، (1420)، الکشکول، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات.
- فردوسی، ابوالقاسم، (1387)، شاهنامه، چاپ چهارم، انتشارات هرمس.
- قرطبی، امام ابو عمر، (بیتا)، بهجة المجالس وأنس المجالس، جلد اول، بیروت: دارالکتب العلمیة.
- المتنبی، (1407)، الدیوان، شرح البرقوقی، عبدالرّحمان، بیروت: دارالکتاب العربی.
- محفوظ، حسینعلی، (1336)، متنبی و سعدی، طهران: چاپخانه حیدری.
- محقق، مهدی، (1363) تحلیل اشعار ناصر خسرو، تهران: دانشگاه تهران.
- -------. (1366). «میزان تأثیر سعدی از متنبی»؛ ذکر جمیل سعدی، وزارت ارشاد اسلامی، ج 3، صص 177–184.
- -------، (1340)، «جستجوی مضامین و تعبیرات ناصر خسرو در احادیث و امثال و اشعار عرب»، مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، صص 32–93.
- مهدوی دامغانی، احمد، (1370)، «همه گویند ولی گفته سعدی دگر است» - عربی در آثار سعدی، مجله ایرانشناسی، صص 40-27.
- مؤید شیرازی، جعفر، (1362)، شناختی تازه از سعدی همراه با متن مصحح و معرب اشعار عربی سعدی و ترجمه فارسی، چاپ اول، شیراز: انتشارات لوکس (نوید).
- مینوی خرد، (1379)، ترجمهی احمد تفضلی، ویرایش سوم، نشر توس.
- المیدانی، أبوالفضل، (2003)، مجمع الامثال، تحقیق وشرح وفهرسة: الدکتور قصی الحسین، الطبعة الاولی، بیروت: منشورات دار ومکتبة الهلال.
- النهروانی، أبو الفرج المعافی بن زکریا، (المتوفی: 390هـ)، (1416)، الجلیس الصالح الکافی والأنیس الناصح الشافی، المحقق: عبد الکریم سامی الجندی، الطبعة الأولی، بیروت: دار الکتب العلمیة.
- یوسفی، غلامحسین، (1381)، تصحیح و توضیح گلستان سعدی، چاپ ششم، تهران: انتشارات خوارزمی.
- الیوسی، الحسن، (2003)، زهر الأکم، تحقیق وشرح و فهرسة قصی الحسین، بیروت: دار ومکتبة الهلال.
- ---------، (1402)، المحاضرات فی اللغة والأدب، تحقیق وشرح محمد حجی وأحمد شرقاوی، بیروت: دار الغرب الاسلامی.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۲۰ روز قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۵۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۶۵:
دانستن یا ندانستن
یک ضرب المثل ایرانی در امثال عربی[1]
«مَنْ تَرَکَ قَوْلَ لاَأَدْرِی أَصِیبَتْ مَقَاتِلُه: هر کس کلمه نمیدانم را به زبان نیاورد به هلاکت میرسد،»
مضمون این مثل نشانهی نگرشی علمی و مبتنی بر این حقیقت است که زنجیره آگاهی و معرفت، حلقههای بیشماری دارد که در هر مقطع از حیات بشر، چون نردبانی، پله به پله از زمین به آسمان در حال رشد و تعالی است، کاروان معرفت بشری در مسیر تکامل، از ازل به ابد و از صفر به بینهایت در هر مرحله جلوتر از مرحله قبل به پیش میرود، پردههای ابهام را یکی پس از دیگری کنار میزند، لحظهای از حرکت نمیایستد، از موانع عبور میکند، مخالفان سرسخت خود را زیر پا میگذارد و به راه خود راه ادامه میدهد. جهان خلقت برای افراد آگاه و خردمند، از یک سو لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر میشود، و از دیگر سو پیچیدهگی و ابهام آن افزون میگردد. با هر کشف علمی و پاسخ به هر سؤال، دهها و صدها سؤال جدید بوجود میآید که پاسخ به هریک به نوبه خود پرسشهای جدیدی را ایجاد میکند، پرسشهای بشر نسبت مستقیم با دانستههای او پیدا میکند، به این معنی که هرچه بیشتر میفهمد ابهام و پرسش او بیشتر میشود. نتیجه آن احساس کوچکی و ناچیزی در مقابل حقایق است، تا آنجا که به حیرت میانجامد.
این اندیشه درست در نقطه مقابل کسانی است که به سبب پیلهی جهل و نادانی، دنیا را کوچک و محدود میبینند، گمان میکنند به آخرین مرحله رشد کمال دست یافتهاند و چیزی از دانش و معرفت برای دیگران باقی نگذاشتهاند. کسانی که کمتر میفهمند، دنیای کوچکتری دارند، همه چیز برای آنها ساده و روشن است، کمتر میپرسند و کمتر دچار حیرت میشوند. این افراد سؤال بیپاسخ ندارند و برای هر پرسشی، بی رنج و زحمت، پاسخی آماده و از قبل تعیین شده دارند. بدیهی است نتیجه دیدگاه اول نرمش، آزاداندیشی، آزادگی، فروتنی و احترام به دیگران است. در مقابل پیامد دیدگاه دوم، خشونت، استبداد، تعصب و سختگیری، خودبزرگبینی و نادیده گرفتن دیگران است.
با این مقدمه به بررسی و تحلیل ضرب المثل بالا میپردازیم. میدانی (2003: 2/340) این ضربالمثل[1] را یک ضربالمثل غیرعربی و نوخاسته (مولد) دانسته است.
بر اساس تعریف، مثل مولد مثلی است که ریشه در فرهنگ عربی ندارد و از فرهنگهای بیگانه وارد ادب عربی شده است. نک: (ابن منظور،1408: 15/ 395) و (مفتاح الحداد، 1998: 30)؛ حال باید دید که این مضمون اگر عربی نیست از چه فرهنگی به فرهنگ عربی نفوذ کرده و نشانههای آن را در کجا میتوان پیدا کرد:
بنا به شواهد و اسناد زیر این مثل از متون پهلوی و فرهنگ ایرانیان باستان، در نهضت ترجمهی متون ایرانی به فرهنگ عربی نفوذ کرده است:
1- در پندهای منسوب بهایرانیان آمده است: مِنَ العِلمِ أن تَعلَمَ أنَّکَ لاتَعلَمُ. (ابن مسکویه، بیتا: 74): اینکه بدانی که نمیدانی بخشی از علم است. بزرگمهر: «دانا کسی باشد که بداند که نادانست.» (عنصر المعالی، 1366: 39)
این بیت از ابن یمین هم ناظر به همین منظور است:
آنکس که نداند و بداندکه نداند
آخر خرک لنگ به منزل برساند
(دهخدا، 1352: 3/1340)
2- کَانَ بُزِرجْمِهرُ یَقُولُ: «قَـوْلُ لاأَعْلَمُ نِصْفُ الْعِلْمِ.» (ابن أبیالحدید، 1988: 16/5183): بزرگمهر: گفتن «نمیدانم»، نیمی از علم است.
عنصرالمعالی (1366: 39) گوید: و سخت دانا کسی باشد که بداند که نادانست و عاجز:
تـا بـدانجـا رسیـد دانـش مـن / کــه بـدانـم هـمی کـه نـادانـم (بوشکور بلخی، نقل از عنصر المعالی، 1366: 39)
3- از این سخن بهرام نیز نوع نگرش ایرانیان به گستردگی دانش و ناتوانی آدمی در دست یابی به آن فهمیده میشود:
بَهْرَامُ بْنُهُرْمُزَ یَقُولُ: «یَنْبَغِی لِلْعَالِمِ أَنْ یُورِثَ جُلَسَاءَهُ مِنْ بَعْدِهِ لاأَدْرِی؛ حَتَّی یَکُونَ أَصْلاً فِی أَیْدِیهِم، فَإذَا سُئِلَ أَحَدُهُم عَمَّا لایَدْرِی قَالَ: لاأَدْرِی.» (قرطبی، بیتا: 286): بر دانشمند سزاوار است که به نزدیکان پس از خود، گفتن «نمیدانم» را به ارث گذارد، تا به عنوان اصلی در اختیار آنان باشد، پس هرگاه از یکی از آنان سؤالی شد که جواب آن را نمیدانست، بگوید: نمیدانم.
4- بزرگمهر درک عظمت هستی را بسی بزرگتر از عمر و توان آدمی میداند:
لأنَّ العِلمَ أکثَرُ مِن أیَّامِ العُمرِ. (ابن مسکویه، بیتا: 48): زیرا گسترهی دانش بیشتر از روزهای زنـدگی آدمی است.
5- این دیدگاه در قابوسنامه و نصیحةالملوک از زبان بزرگمهر حکیم نقل شده است:
چنین شنیدم که به روزگار خسرو زنی پیش بزرجمهر آمد، از وی مسألهای بپرسید. مگر اندر آن وقت بزرجمهر سر آن نداشت که جواب بگوید گفت: ای زن این که تو میپرسی من آن ندانم. زن گفت: پس اگر تو این ندانی، نعمت خدایگان ما به چه میخوری؟ بزرجمهر گفت: بدان چیز که دانم؛ و مَلِک مرا بدان چیزها که ندانم چیزی ندهد؛ و اگر خواهی و توانی بیا و از ملک بپرس تا بدانی که بدآنچه ندانم ملک مرا چیزی دهد یا نه[2]؟ (عنصرالمعالی، 1366: 39) و (نک: غزالی، 1389: 122)
6- از داستان زیر نیز معلوم میگردد که ایرانیان باستان دامنهی علوم را چنان وسیع میدانستند که هرگز گمان نمیکردند کسی را توان آن باشد که به همه آن دست یابد، حکایت زیر نیز مؤید این دیدگاه ایرانیان باستان است:
شنیدم که به روزگار خسرو در وقت وزارت بزرجمهر حکیم، رسولی آمد از روم. کسری بنشست، چنانکه رسم ملوک عجم بود؛ و میخواست بارنامه کند که مرا وزیر داناست. در پیش رسول با وزیر گفت: ای فلان! همه چیزها که درعالم است تو دانی؟ بزرجمهر گفت: من ندانم ای خدایگان جهان. خسرو از آن سخن طیره شده و از رسول خجل گشت. پرسید که: پس همه چیز که داند؟ بزرجمهر گفت: همه چیز را همگان دانند؛ و همگان هنوز از مادر نزادهاند. (عنصرالمعالی، 1366: 38)
از نـظر بـزرگمهر شگفتیهـای جهـان بـه قـدری زیاد است که انسانهای آگاه از یک سو رموز خلقت و پیچیدگیهای آن را عجیب و غیرعادی نمیدانند و از دیگر سو در مقابل عظمت هستی حیران و مبهوت هستند:
قِیلَ لِبُزِرجْمِهرَ: «مَنْ أَعْلَمُ النَّاسِ بِالدُّنیَا؟» قَالَ: «أَقَلُّهُم مِنْهَا تَعَجُّبَاً.» (زمخشری، 1412: 3/422): (به بزرگمهر گفته شد: داناترین مردم نسبت به دنیا چه کسانی هستند؟ گفت: کسی که کمترین تعجب را از آن، دارد.)
بزرگمهر بر همین اساس است که افراد با تجربه را متحیرترین انسانها میداند:
قِیلَ لِبُزِرجْمِهرَ: «مَنْ أَشَدُّ مَنْ تَدَّبرَ الأُمُورَ تَحَیُّرَاً فِیهَا؟» قَالَ: «العَاقِلُ ذُو التَّجَارِبِ.» (ابن مسکویه، بی تا: 34) (به بزرگمهر گفته شد: چه کسی در تدبیر امور حیرت بیشتری دارد؟ گفت: عاقل باتجربه.)
شباهت دو جمله بالا با این دو بیتی منسوب به ابوعلی سینا بسیار قابل تأمل است:
دل گرچه دراین بادیه بسیار شتافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت آخر به کمال ذرهای راه نیافت
فردوسی در بیت زیر اشاره به مرزهای بیانتهای دانش میکند:
چـو دیـدار یـابـی بـه شاخ سخن
بـدانـی کـه دانـش نیـایـد بـه بن
(فردوسی، 1387: 2)
از نشانههای واقعبینی ایرانیان این است که هیچ دانشی را بیارزش نمیدانستند.
بزرگمهر گفته است: مِنْ العِلْمِ أَنْ لَاتَحْتَقِرَ شَیْئًا مِن العِلْمِ، وَمِن العِلْمِ تَفْضِیلُ جَمِیعِ العِلْمِ. (ماوردی، 1407: 60): از نشانههای دانش این است که هیچ علمی را بیارزش ندانی و همهی انواع دانش را برتر دانی.
برای اطلاع از این مضمون در ادب فارسی و عربی نک: (دهخدا، 1352: 1/258؛ ذیل العجز عن درک الادراک ادراک)
دامن سخن را با این دو بیت از فردوسی برمیچینیم تا نشان دهیم:
1- فردوسی علاوه بر سیرابی از فرهنگ غنی اسلامی جرعه نوش فرهنگ ایرانی هم بوده است.
2- بیدلیل نیست که پس از گذشت بیش از 1000 سال از مرگ فردوسی، سخنانش تازه و آبدار است بر جان و دل مینشیند و با پیشرفتهای شگرف بشر در طی این دوران هنوز هم او را حکیم میدانیم.
هـر آنگه کـه گـویی که دانا شدم
چنان دان که نادانتری آن زمان
بــهر دانــشی بــر تـوانــا شـدم
مشو بـر تـن خـویش بـر بـدگمان
(فردوسی، 1387: 2/: 1418)
[1] - این مقاله در سایت کتابخانه مجلس شورای اسلامی نمایه و در هفته نامه غرب شماره 435 و 437 در دو بخش به چاپ رسیده است.
پی نوشت
[1]- این جمله در نهج البلاغه (کلمات قصار، شماره 81) نیز آمده است. هرچند قراین مختلف نشان میدهد که این مضمون در ایران باستان رایج و مشهور بوده است ولی بعید نیست که به سبب گرایشهای شعوبی و ضد عربی، برخی نویسندگان و ادیبان عرب، سخنان علی (ع) را به حکیمان ایرانی نسبت داده باشند. از دیگر سو در نهج البلاغه به بیش از 100 آیهی قرآن، 50 حدیث از پیامبر و حدود 20 بیت از اشعار شاعران عرب استناد شده است و بر اساس تحقیق یکی از پژوهشگران معاصر بیش از 50 ضربالمثل عربی در نهج البلاغه به کار رفته که قبل از علی (ع) در بین عربها رایج بوده است. (نک: غروی، 1401: 1369) اینکه علی (ع) در نهج البلاغه میفرماید: «ضربت الامثال لکم: من برای شما ضربالمثل آوردم خ. 176» از قراینی است که احتمال استفادهی حضرت از امثال دیگران را افزایش میدهد.
[2] - این داستان با کمی اختلاف، در منابع عربی آمده است: سَأَلْتِ امْرَأَةٌ بُزِرجْمِهرَ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَقَالَ: «لا أَعْرِفُ جَوَابَهَا.» فَقَالَتْ: «أَنْتَ تَأْخُذُ مِنَ المَلِکِ مَا تَأْخُذُ وَلا تَعْرِفُ جَوَابَ مَسْأَلَةٍ لِی؟» فَقَالَ: «إنَّ المَلِکَ یُعْطِینِی عَلَی مَا أَعْلَمُهُ وَلَوْ أَعْطَانِی عَلَی مَا لا أَعْلَمُهُ لَمْ یَسَعنِی بَیْتَ مَالِهِ لِیَوْمٍ وَاحِدٍ.» (آبی، 1424: 7/34) (زنی مسألهای از بزرگمهر پرسید، بزرگمهر پاسخ داد: جواب آن را نمیدانم. آن زن گفت: تو این همه چیز از پادشاه میگیری ولی جواب سؤال مرا نمیدانی؟! بزرگمهر گفت: پادشاه، به خاطر چیزهایی که میدانم به من میبخشد و اگر به خاطر چیزهایی که نمیدانم به من میبخشید، در این صورت، بیت المال او برای یک روز هم کفاف مرا نمیداد.)
منابع
نهج البلاغه
ابن ابیالحدید، أبوحامد، عزالدین (المتوفی: 656هـ) (1988م)؛ شرح نهج البلاغة، المحقق: محمد أبو الفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة عیسی البابی الحلبی وشرکاه. ابن مسکویه، ابوعلی احمد بن محمد، (بیتا)؛ الحکمة الخالدة، تحقیق عبدالرّحمان بدوی، بیروت: دار الأندلس. ابن منظور الأنصاری الرویفعی، محمد بن مکرم بن علی (1408)؛ لسان العرب، الطبعة الاولی، بیروت: دارالاحیاء التراث العربی. دهخدا، علی اکبر، (1352)؛ امثال وحکم، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ سوم. الزمخشری، جارا...، (المتوفی583 هـ) (1412هـ)؛ ربیع الأبرار ونصوص الأخیار، مؤسسة الأعلمی، بیروت، الطبعة الأولی. عنصرالمعالی، کیکاووس بناسکندر (1366)؛ قابوسنامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی. الغروی، محمد، (1401)؛ الأمثال فی نهج البلاغة، قم: انتشارات فیروزآبادی. غزالی، امام محمّد (1389)؛ نصیحة الملوک، مصحّح: عزیزا... علیزاده، تهران: فردوس. فردوسی، ابوالقاسم، (1387)؛ شاهنامه، چاپ چهارم، انتشارات هرمس. قرطبی، الإمام ابو یوسف بن عبد ا... النمری (المتوفی: 671هـ) (بلا تاریخ)؛ بهجة المجالس و انس المجالس و شحذ الذاهن و الهاجس، تحقیق: محمد مرسی الخولی. ماوردی، أبوالحسن بن محمد بن حبیب البصری، (1407 هـ)؛ أدب الدنیا و الدین، بیروت، لبنان، دار الکتب العلمیة، الطبعة الأولی. مفتاح الحداد، فیصل (1998)؛ الامثال المولدة و اثرها فی الحیاة الادبیة فی العصر العباسی حتی نهایة القرن الرابع الهجری، بنغازی: منشورات جامعة قاریونس. المیدانی، ابوالفضل (2003)؛ مجمع الأمثال، تحقیق و شرح و فهرست الدکتور قصی الحسین، منشورات دار و مکتبة الهلال، بیروت، الطبعة الاولی.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۲۰ روز قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۳۰ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۸:
رد پای یک اندیشه ایرانی در اشعار ناصر خسرو و ادب عربی
(برتری تدبیر بر شجاعت)*
مهدی محقق (1340: 59) و (1363: 76) دو بیت زیر را از ناصر خسرو و متنبی را با هم مقایسه کرده و آنها را دارای یک مضمون مشترک دانسته است:
گر خطیر آن بودی کش دل و بازوی قویست
الرأی قبل شجاعة الشجعان
شیر بایستی بر خلق جهان جمله امیر
هو أول وهی المحل الثانی(متنبی، 1407: 4/307)
ترجمه: اهمیت تدبیر قبل از شجاعت است، تدبیر در مرحله اول و دلاوری در مرحله دوم است.
قبل از محقق، حسینعلی محفوظ بیت بالا از متنبی را منشأ الهام سعدی در چند بیت زیر دانسته است:
جماعتی که ندانند حظ روحانی
تفاوتی که میان دواب و انسانست
(غزلیات)
آدمی را عقل باید در بدن
ورنه جان در کالبد دارد حمار
(مواعظ)
تا جان معرفت نکند زنده شخص را
نزدیک عارفان حیوانی محقری
(مواعظ)
آدمی سان و نیک محضر باش
تا ترا بر دواب فضل نهند
(مواعظ)
تو به عقل بر دواب ممتازی
ورنه ایشان به قوت از تو بهند
(محفوظ، 1336: 266)
آنچه در بیت متنبی مورد نظر است مقایسه و ترجیح تدبیر نسبت به شجاعت است، به نظر میرسد که محفوظ از فضای قصیده متنبی و مقصود او غافل مانده است، زیرا گمان کرده است متنبی در این بیت سر آن دارد که ارزش عقل و خرد را برای آدمی نشان دهد و بگوید عقل از فضائل ویژه انسانی است که او را از حیوانات متمایز میسازد. به همین سبب همه شواهدی که از سعدی نقل کرده، ناظر بر ارزش خرد است نه ترجیح عقل بر شجاعت.
دامادی (1379: 213) بیت مذکور از متنبی را با بیت زیر از بوستان سعدی هم مضمون دانسته است:
همی تا برآید به تدبیر کار
مدارای دشمن به از کارزار
از این بیت سعدی علاوه بر ترجیح تدبیر به جنگ، بوی برتری صلح بر جنگ نیز به مشام میرسد، در هر حال، به اعتقاد ما مقصود متنبی ترجیح تدبیر و هوش بر شجاعتی است که خالی از فکر و اندیشه است، زیرا این بیت مطلع قصیدهای است که شاعر در سال 345 ق. در مدح سیف الدوله، در زمان بازگشت از جنگ با رومیان، سروده و مقصود او این است که سیفالدوله تنها مرد جنگ نیست بلکه مرد خرد و تدبیر نیز هست. بدیهی است که شاعر، به هیچ روی به سرداری که با پیروزی از جنگ برگشته نمیگوید: صلح بهتر از جنگ است. به علاوه در بیت بعد میگوید: اگر شجاعت و تدبیر با هم در وجود یک نفر جمع شوند، آن شخص به اوج عزت میرسد:
«فَإِذا هُما اِجتَمَعا لِنَفسٍ مِرَّة
بَلَغَت مِنَ العَلیاءِ کُلَّ مَکانِ»
در بیت سوم میگوید: چه بسیارند کسانی که دشمن خود را قبل از زدن با نیزه با نیزهی تدبیر از پا درمیآورند:
«ولربما طعن الفتی أقرانه
بالرأی قبل تطاعن الأقران»
و در بیت چهارم میگوید: اگر عقل نبود پستترین شیر بر آدمی برتری مییافت:
«لَولا العُقولُ لَکانَ أَدنی ضَیغَمٍ
أَدنی إِلی شَرَفٍ مِنَ الإِنسانِ»
آنچه در بادی امر از مقایسههای محفوظ و به تبع او محقق، خزائلی و دامادی به نظر میرسد القای این فکر است که ادب عربی بر ادب فارسی غالب و تأثیرگذار شده است و این در حالی است که یکی از صاحبنظران و ادیبان عرب، متنبی را در این مضمون، متأثر از سخنان حکیمان ایرانی میداند، ابو هلال عسکری (1352: 89) پس از نقل این سخن حکیمانه از خسرو پرویز: «لایشحذ امرؤ منکم سیفه، حتی یشحذ عقله. ترجمه: هیچ یک از شما قبل از تیز کردن عقل، شمشیرش را تیز نکند.» میگوید: «به اعتقاد من، متنبی بیت زیر را به تأثیر از سخن پرویز گفته است»:
الرَأیُ قَبلَ شَجاعَةِ الشُجعانِ
هُوَ أَوَّلٌ وَهِیَ المَحَلُّ الثانی
از شواهد دیگری که نشان میدهد این اندیشه در ایران باستان وجود داشته است، پاسخ به سؤالی است که از قباد پرسیده شد: دانشمندان ستودهترند یا شجاعان؟ در جواب گفت: «بل العلماء، لان منفعتنا الیوم بعلمهم کمنفعة الذین کانوا معهم فی زمانهم. (ابن مسکویه، بیتا: 42) ترجمه: البته دانشمندان، زیرا فایده ما از دانش آنها در این زمان مانند زمان آنهاست.
در پندهای سام به پسرش زال آمده است: «الرأی السّدید أجدی من الأید الشدید.» (ثعالبی، بیتا: 40): اندیشه و نظر درست، سودمندتر از نیروی قوی است.
متنبی در بیت دیگری، ارزش شجاعت را به داشتن عقل میداند زیرا هیچ چیز را مانند شجاعت در وجود انسان حکیم و عاقل با ارزش نمیداند:
وَکُلُّ شَجاعَةٍ فی المَرءِ تُغنی
وَلا مِثلَ الشَجاعَةِ فی الحَکیمِ
(متنبی، 1407: 4/246)
در جایی دیگر قدرت بدون عقل را ناکارآمد و ناقص دانسته میگوید: اگر بدون عقل، امنیت حـاصل میشد، شمشیر از بریدن گردن تیز کنندهاش امتناع میکرد.
وَلَو حیزَ الحِفاظُ بِغَیرِ عَقلٍ
تَجَنَّبَ عُنقَ صَیقَلِهِ الحُسامُ
(همان: 4/192)
در بیت زیر نیز شاعری عرب سروده است: اگر جسم آدمی به عقل آراسته نباشد، خیری در بزرگی و زیبایی آن نخواهد بود:
ولا خیر فی حسن الجسوم و طولها
اذا لم یزن حسن الجسوم عقول
(یوسی، 2003: 2/105)
این مضمون در ادب فارسی جلوههای گوناگون دارد، شاعری فارسی زبان در وصف برتری اندیشه بر قدرت گفته است:
برائی لشکری را بشکنی پشت
بشمشیری یکی تا ده توان کشت
(نقل از دهخدا، 1352: 414)
اسدی و نظامی نیز چارهاندیشی را بهتر از زور میدانند:
به هر کار در زور کردن مشور
چاره بسی جای بهتر ز زور
(اسدی، نقل از دهخدا: 605)
چو در طاس لغزنده افتاد مور
رهاننده را چاره باید نه زور
(نظامی، همان)
سعدی نیز در گلستان (1368: 471) به این نکته اشاره کرده است:
«به کارهای گران مرد کاردیده فرست
جوان اگرچه قوی بال و پیلتن باشد
که شیر شرزه درآرد به زیر کمند
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند»در بوستان آمده است :
چو دستی نشاید گزیدن ببوس
به تدبیر رستم در آمد به بند
عدو را به فرصت توان کند پوست
که با غالبان چاره زرق است و زور
که اسفندیارش نجست از کمند
پس او را مدارا چنان کن که دوست(بوستان، 1363: 146)
خزائلی (1363: 146) با آنکه به ریشه ایرانی برخی ابیات بوستان اشاره کرده این ابیات از بوستان را ملهم از اشعار عربی دانسته است.
در داستانهای ازوپ برتری عقل بر زور در گفتگوی بین باد و خورشید دیده میشود، باد و خورشید قرار میگذارند که هرکدام بتواند مسافری را عاری از لباس کنند برنده باشد، باد با شدت تمام به مسافر میوزد او هر بار خود را با لباسهای ضخیمتریمی پوشاند و در نهایت باد خسته میشود و مسافر را رها میکند. اما خورشید بدون زور آرام آرام به او میتابد تا سرانجام او را مجبور میکند از شدت گرما لباس هایش را درآورده برای خنک شدن داخل رودخانه شود (ازوپ، 1373: 197)
خلاصه و نتیجه
در تحقیقات ادبی ما آنچه از اذهان مغفول مانده است، فرهنگ غنی و پربار ایرانی است که ادب عربی را بارور ساخته ولی عملا از گردونه پژوهشهای تطبیقی خارج شده است و در ظاهر، کفه تأثیر ادب عربی بر فارسی سنگین تر از تأثیر فارسی بر عربی شده است، به اعتقاد ما کارهایی از نوع این نوشتار، اگرچه به منزله جستجوی سوزن در انبار کاه است ولی غیر ممکن نیست و ما بر این باوریم که با تلاش بیشتر میتوان پردههای ابهام بر فرهنگ باستانی ایران را کنار زد و علی رغم اعتقاد بسیاری از صاحبنظران که فرهنگ و ادب فارسی را آویخته و وامدار به ادب عربی میدانند، دیدگاهی جدید نسبت به هویت گذشته این مرز و بوم بوجود آورد.
منابع
- ابن مسکویه، ابوعلی احمد بن محمد، (بیتا)، الحکمة الخالدة، تحقیق عبد الرحمان بدوی، بیروت: دار الأندلس.
- ازوپ، (1373)، ترجمه و تحشیه علی اصغر حلبی، تهران: انتشارات اساطیر.
- ثعالبی نیشابوری، ابومنصور، (بیتا)، الإعجاز والإیجاز، بغداد: مکتبة دارالبیان.
- خزائلی، محمد، (1363)، شرح بوستان سعدی، چاپ پنجم، سازمان انتشارات جاویدان.
- دامادی، سید محمد، (1379)، مضامین مشترک در ادب فارسی و عربی، چاپ دوم، انتشارات دانشگاه تهران.
- دهخدا، علی اکبر، (1352)، امثال وحکم، چاپ سوم، تهران: امیرکبیر.
- سعدی، (1363)، بوستان، شرح محمد خزائلی، چاپ پنجم، سازمان انتشارات جاویدان.
- ---، (1368)، گلستان، به کوشش خلیل خطیب رهبر، چاپ پنجم، کتابفروشی صفی علیشاه.
- العسکری، ابوهلال، (1352)، دیوان المعانی، القاهرة: مکتبة القدسی.
- المتنبی، (1407)، الدیوان، شرح عبد الرحمن البرقوقی، بیروت: دار الکتاب العربی.
- محفوظ، حسینعلی، (1336)، متنبی و سعدی، طهران: چاپخانه حیدری.
- محقق، مهدی، (1340)، «در جستجوی مضامین و تعبیرات ناصر خسرو در احادیث و امثال و اشعار عرب»، مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، شماره 1، سال نهم، صص 33-93.
- --------، (1363)، تحلیل اشعار ناصر خسرو، تهران: دانشگاه تهران.
- الیوسی، الحسن، (2003)، زهر الأکم، تحقیق و شرح و فهرسة قصی الحسین، بیروت: دار و مکتبة الهلال.
*. این مقاله در مجلّهی گزارش میراث، شمارهی 56-57، تیرماه 1392، صص 151-153 به چاپ رسیده است.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۲۲ روز قبل، پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷:
سرت گر بساید بر ابر سیاه / سرانجام خاکست ازو جایگاه (فردوسی)
تأکید بر حتمی بودن مرگ از مضامینی است که شاعران و گویندگان، بسیار به آن پرداخته اند. این مضمون با تعبیر های متفاوت و شاعرانه در ادب فارسی و عربی دیده می شود، به گونه ای که دهخدا[1] در امثال و حکم ذیل «از مرگ خود چاره نیست» بیش از 200 بیت شعر و ضرب المثل با این مضمون نقل کرده است. خیام نیز در موضوع مرگ اندیشی رباعیهای بسیار دارد از جمله: از آنجا که جهان به بهرام وفا نکرد و قصر با شکوه او را جایگاه حیوانات وحشی کرد، به یقین به ما هم وفا نخواهد کرد و این ماجرا بر ما هم خواهد رفت:
آن قصر که بهرام در او جام گرفت / آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت //
بهرام که گور گرفتی همه عمر / دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
خیام در رباعی زیر جهان را تشبیه به کاروانسرایی می کند که محل اسکان موقت است، جایی که واماندة شاهان و حاکمان بزرگی چون جمشید است:
این کهنه رباط را که عالم نام است / آرامگه ابلق صبح و شام است //
بزمی است که وامانده صد جمشید است/ قصری است که تکیه گاه صد بهرام است
این سؤال مهمی است که سبب تأکید شاعران بر موضوع بیرحمی مرگ و اینکه به کوچک و بزرگ رحم نمیکند، چیست؟ و هدف آنها از این یادآوری چیست؟ حقیقت این است که تأکید فراوان، بر حتمی بودن مرگ، جنبة اخلاقی و تربیتی دارد و به این منظور است که آدمی در زندگی سختگیر نباشد، ناملایمات را تحمل کند، به دیگران ستم نکند، قدر شناس لحظههای زندگی باشد و ...این چیزی است که در ایران باستان سخت مورد توجه بوده است[2]، از جمله: سئل أنوشروان: وما الذی لا حیلة له؟ فقال: حیلة الموت. (ابن قتیبة، بی تا، 1/395)؛ ترجمه: از انوشروان پرسیده شد: آن چیست که گریزی از آن نیست؟ گفت: مرگ.
یکی مژده آورد پیش انوشروان عادل که خدای تعالی فلان دشمنت برداشت. گفت: هیچ شنیدی که مرا فرو گذاشت؟ (سعدی)
منابع:
ابن قتیبة الدینوری، ابو محمد عبدالله بن مسلم، (بی تا)، عیون الاخبار، بیروت - لبنان، دار الکتب العلمیة.
[1] - دهخدا بیش از 60 بیت از فردوسی با مضمون چاره ناپذیری مرگ نقل کرده است.
[2] - رنگ و بوی ایرانی این رباعیات از نام جمشید و بهرام به وضوح به مشام میرسد.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:
ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز میبینم / که لاله میدمد از خونِ دیدهٔ فرهاد
شیرین در این بیت ایهام دارد هم معشوق فرهاد است و هم صفتی برای لب.
شیرین و فرهاد: تناسب؛ لب و خون و دیده: تناسب؛ این بیت اشاره به حسرت آدمی حتی پس از مرگ دارد.
شیرین و فرهاد نماد عشق و دلدادگی هستند لاله هایی که از دل خاک سربرمیآورد از چشم فرهاد میرویند، زیرا چشم فرهاد از تماشای جهان سیر نشده پس از هزاران سال از حسرت لب شیرین لاله از چشمش جوانه میزند. این لاله ها نشانة حسرت آدمی و دلبستگی به دنیا حتی در خاک گور دارد.
سعدی این حسرت را اینگونه نشان داده است:
دمی چند گفتم بر آرم به کام / دریغا که بگرفت راه نفس // دریغا که بر خوان الوان عمر / دمی خورده بودیم و گفتند بس
خیام هم رویش لاله را مرتبط با حسرت مردگان برای زندگی در دنیا میداند:
بهار آیو به صحرا و در و دشت / جوانی هم بهاری بود و بگذشت // سر قبر جوانان لاله روید / دمی که گلرخان آیند به گلگشت. خیام
در دوبیتی زیر نیز خیام به آرزوی بشر برای زندگی جاوید و دوباره در دنیا و نفرت از مرگ و حسرت زندگی اشاره میکند.
ای کاش که جای آرمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی // کاش از پی صد هزار سال از دل خاک / چون سبزه امید بر دمیدن بودی
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳:
این رباعی خیام نقبی به لایه های پنهان ذهن و اشاره ای به یکی از چالش های درونی انسان یعنی حسرت برای ادامه زندگی در این دنیا و بغض فروخورده و دلخوری او از مرگ دارد. مرگ تاریکی، ابهام و ترس و اظطراب دارد. فکر آن لرزه بر ارکان آدمی میاندازد. انسانها با حسرت فراوان و زور و اجبار دنیا را رها کرده وارد دنیای دیگر میشوند. بی جهت نیست که یکی از دعاهای مرسوم آرزوی زنده بودن (الهی زنده باشی) و از نفرین های رایج آرزوی مرگ است (خدا مرگت دهد)
حافظ رویش لاله ها را از دل زمین نشانهای از عشق مردگان به زندگی دوباره در این دنیا دارد.
ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز میبینم / که لاله میدمد از خونِ دیدهٔ فرهاد.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:
با عرض ادب و احترام
در این شرح تلاش بر ذکر مواردی است که از دید نافذ باریک اندیشان گنجور پنهان مانده است. اگر تکرار سخن دیگران در این بخش دیده میشود بر این بنده نادیده گرفته به عین عنایت و دیدة رضایت بنگرید.
بیت اول
شراب دستفرسودی شاعرانه، نماد شادی و طرب است؛ بر صف رندان زدن کنایه از پیوستن به رندان و پیروی از روش و آیین آنهاست.
چرا حافظ به صف رندان پیوسته است؟ زیرا رندان به عرف و عادت و سنتهای رایج و بیاساس؛ در میان مردم پایبند نیستند. شادی مردم مقید و در گرو اموری است که اساس و بنیان ندارد اما رندان در شادی و شادخواری آزاد و رها از این موانع هستند.
هرچه باداباد: یعنی پیامدها و دردسرهای این بیاعتنایی به عرف و عادت مردم را پذیرا هستم زیرا مهم شادی و شاد زیستن است؛ نه چیزی دیگر.
بیت دوم
دل بر اساس اعتقاد گذشتگان مرکز ادراک و فهم انسان است. گره از دل گشودن کنایه از آزاد کردن فکر و رهایی از تأمل و اندیشه است. سپهر مجازا به معنای هستی، آفرینش، راز خلقت و امور متافیزیکی است.
در بند فهم زوایای پنهان و نامکشوف جهان مباش. همت خود را مصروف این کلاف سردرگم و ناگشودنی مکن که اذهان ورزیده و اربابان بصیرت از این بیابان راه به جایی نبردهاند..
(حدیث مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را. حافظ)
زیرا انسان با انکه مو شکافی میکند و خورشید را میشناسد اما از اسرار یک مو و یک ذره آگاه نمیشود. (دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت / یک موی ندانست ولی موی شکافت // اندر دل من هزار خورشید بتافت / آخر به کمال ذرهای راه نیافت)
(روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم // از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود / به کجا میروم آخر ننمایی وطنم // ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا / یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم. مولوی)
(در دایرهای که آمد و رفتن ماست / او را نه بدایت نه نهایت پیداست // کس مینزند دمی در این معنی راست / کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟ خیام)
بیت سوم
دنیا هرگز بر یک پاشنه نمیچرخد، عجوزة هزار داماد است، فراز و فرود و جزر و مدش بسیار است، کارخانهای است که تغییر میکند؛ چنان نماند چنین هم نخواهد ماند.
حافظ از میان همة اسمهای دنیا مثل خاکدان؛ خرابآباد؛ دار الغرور؛ دار الفنا؛ رباط دو در، جهان، دنیا، روزگار، و... چرخ را انتخاب کرده تا هم با انقلاب تناسب داشته باشد و هم نشانة چرخش و بیقراری و ناپایداری دنیا باشد
بیت چهارم
حافظ بر این باور است که شادیهای دنیا ناپایدار، زودگذر و توأم با درد و رنج و اندوه است. زیرا همین پیالهای که جلو چشم توست از ذرات استخوان شاهان است. خواجة شیراز با کشیدن نمادها و اسطورههایی شاخص و برجسته، چون قباد و جمشید، به صحنة زندگی، تضادی بوجود آورده است تا بیاصالتی و نااستواری شادی را در جهان فرایادآورد که به مرگ و حسرت ختم میشود.
بیت پنجم
این استفهام انکاری است یعنی هیچ کس از سرنوشت رفتگان از دنیا خبر ندارد. در واقع اطلاعات ما از سرنوشت اموات فقط اخباری است که دیگران نقل کردهاند زیرا مرگ تجربهای فردی است که قابلیت شرح و تکرار ندارد، و هیچ کس از آن خبر نداده است. با عینک بدبینی میتوان گفت که در عمق روح و اندیشة حافظ تردید دربارة سرنوشت مردگان دیده میشود.
بیت ششم
شیرین در این بیت ایهام دارد هم معشوق فرهاد است و هم صفتی برای لب. این بیت اشاره به حسرت آدمی حتی پس از مرگ دارد.
شیرین و فرهاد نماد عشق و دلدادگی هستند لالهای که از چشم فرهاد، پس از هزاران سال از دل خاک میروید نشانة حسرت آدمی و دلبستگی به دنیا حتی در خاک گور است.
بهار آیو به صحرا و در و دشت / جوانی هم بهاری بود و بگذشت // سر قبر جوانان لاله رویه / دمی که گلرخان آیند به گلگشت. خیام
بیت هفتم
لاله که شبیه جام شراب است بدین سبب دائما به دست این گیاه است و بدین سبب دست از بادهخواری و طرب بر نمیدارد که میداند که بنیاد عمر بر باد است و قصر امل سخت سست بنیاد است، دنیا بیوفا و عجوزهای است که هزار داماد است، پس لازم است که در دوروزة عمر به لشکر غم اجازة ورود به ذهن نداد و این دورة کوتاه را به شادی گذراند
بیت هشتم
شراب و شادخواری را گنجی در خرابة دنیا میداند. تناسب بین گنج و خرابه که معمولا گنج را در خرابهها پیدا میکردند برای این است که این نکته باریک را یادآور شود که دنیا با همة اسباب خرابش با همة رنجها و مصائبش، دارو و درمانی به نام شراب دارد. البته تفسیر ماهیت این شراب وابسته به نوع نگاه به هستی است.
بیت نهم
بهاء الدین خرمشاهی در حافظنامه گفته است حافظ دچار نوعی اختلال روحی بوده که از سفر و دوری از شهر و دیار دچار اضطراب و آشفتگی روحی میشده است.
بیت دهم
حافظ این معنی را القا میکند که اسباب شادی در کنار شراب، نوای چنگ و پردههای ساز و موسیقی است. توصیة حافظ گره زدن شراب به نواهای آسمانی موسیقی، برای تکمیل عیش و عشرت و تسلی خاطر دلهای مجروح و زخمی است.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷:
در دوران جوانی که سرد و گرم نچشیده و از روابط خشن و بیرحمانه زندگی اجتماعی و اهرم های قدرتمند روزگار برای تبدیل شیر به روباه بی خبر بودم وقتی نام ممدوحی را در شعر حافظ میدیدم باور نمی کردم که برخی از این سخنان آسمانی برای مقاصد دنیایی و سیم زر سروده شده باشد. تاسف بار است که این غزل دلنواز و خیال انگیز که معجزة کلام حافظ است سراسر برای درخواست سیم و زر است. کاش حافظ این سخنان گهربار ماندگار را به مقصدی دیگر میسرود؛ تفو بر تو ای چرخ گردون که چنین شخصیت بی بدیلی را به جبر زمانه وادار کرده ای که این قیمتی لفظ دری را به پای خوکان بریزد.
البته و صد البته از خامی و نادانی است که هر حاکمی را به سبب حاکم بودن مردود و مرفوض بدانیم ولی جایگاه والای این کلمات بلورین و آسمانی بسی باتر از دربار شاهان است. (انکه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است....) بعید نیست که حافظ گمان نمیکرد که پس از قرنها این اشعار تا این اندازه ذهن ما را مشغول کند و مایة سرافرازی و افتخار ما شود. اگر چنین گمانی داشت اثری را که تعلق به همة انسانها دارد اختصاص به فردی نمیداد که شخصیت و نامش در مقابل حافظ پشیزی ارزش ندارد
غالبا از ویژگی های غزل نداشتن ارتباط بین ابیات است ولی همه ابیات این غزل از صدر تا ذیل با هدف تقاضا و درخواست سروده شده است، از رگههای طلایی سخنان حکیمانه و نشأت گرفته از جان و روح آدمی در این غزل خبری نیست همه و همه با صنعت «حسن طلب» که از ضروریات زندگی شاعرانه است صورت گرفته. محور اساسی در همة ابیات نیاز و احتیاج است زیرا با ردیف «دریغ مدار» به پایان میرسد.
در بیت «جهان و هرچه در...» به صراحت میگوید: مال دنیا ارزش ندارد از بخشش دریغ مکن
در دو بیت (مکارم تو ...) و (چو ذکر خیر ...) بی پرده و صریح در مقابل تمجید و ستایش سیم و زر میخواهد
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
در بیت «فیض روح القدس ار باز مدد فرماید / دگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد.» نکتة نهفتهای وجود دارد و آن این است که اگر انبیا و اولیا با عنایت خاص الهی (فیض روح القدس) به قداست و معصومیت رسیدهاند چه فضیلتی بر دیگران دارند؟ و من که مشمول لطف ویژة حق نیستم چرا باید در جایگاهی نه شایسته باشم؟ چگونه میتوان این را عدالت نامید؟ بویژه اگر مثل حافظ معتقد به جبر باشیم:
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند / در دایرة قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود / کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر / کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند / گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
فرهنگ دینی ما قائل به امتحانی قبل از خلقت و روسپیدی برخی و مردودی برخی دیگر است. با این توجیه باز هم باید پرسید که آن استعداد را به انبیا و این ضعف و کمبود را به مردم عادی چه کسی داده است؟
جواب دیگر این است که این از اسرار الهی است ما را نشاید که در این دریا غوص کنیم
آیا این از سوالهای بیجواب حافظ است؟
لطفا اهل نظر یاری نمایند.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۳ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷:
خیام در موضوع مرگاندیشی رباعیهای بسیار دارد از جمله: یادآوری میکند، از آنجا که جهان به بهرام وفا نکرد و قصر با شکوه او را جایگاه حیوانات وحشی کرد، به یقین به ما هم وفا نخواهد کرد و این ماجرا بر ما هم خواهد رفت:
آن قصر که بهرام در او جام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمرآهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
خیام در رباعی زیر جهان را تشبیه به کاروانسرایی می کند که محل اسکان موقت است، جایی که وامانده شاهان و حاکمان بزرگی چون جمشید است:این کهنه رباط را که عالم نام است
بزمی است که واماندهی صد جمشید استو آرامگه ابلق صبح و شام است
قصری است که تکیهگاه صد بهرام استسرت گر بساید بر ابر سیاه
سرانجام خاکست ازو جایگاه
(فردوسی)اگر چرخ گردون کشد زینِ تو
سرانجام خاک است بالینِ تو
(همان: )تأکید بر حتمی بودن مرگ، از مضامینی است که شاعران و گویندگان، بسیار به آن پرداختهاند. این مضمون با تعبیرهای متفاوت و شاعرانه در ادب فارسی و عربی دیده میشود، به گونهای که دهخدا([ii]) (1352: 150-157) در امثال و حکم ذیل «از مرگ خود چاره نیست» بیش از 200 بیت شعر و ضربالمثل با این مضمون نقل کرده است. این سؤال مهمی است که سبب تأکید شاعران بر موضوع بیرحمی مرگ و اینکه به کوچک و بزرگ رحم نمیکند، چیست؟ و هدف آنها از این یادآوری چیست؟ حقیقت این است که تأکید فراوان بر حتمی بودن مرگ، جنبه اخلاقی و تربیتی دارد و به این منظور است که آدمی در زندگی سختگیر نباشد، ناملایمات را تحمل کند، به دیگران ستم نکند، قدرشناس لحظههای زندگی باشد و...این چیزی است که در ایران باستان سخت مورد توجه بوده است([iii])، از جمله: سُئِلَ أنُوشروانُ: وَمَا الَّذِی لَا حِیلَةَ لَهُ؟ فَقَالَ: حِیلَةُ المَوتِ. (ابن قتیبة، بیتا: 1/395): از انوشروان پرسیده شد: آن چیست که گریزی از آن نیست؟ گفت: مرگ.
یکی مژده آورد پیش انوشروان عادل که خدای تعالی فلان دشمنت برداشت. گفت: هیچ شنیدی که مرا فرو گذاشت؟ (سعدی، 1387: 83)
([ii]) دهخدا در امثال و حکم بیش از 60 بیت از فردوسی با مضمون چاره ناپذیری مرگ نقل کرده است.
([iii]) رنگ و بوی ایرانی این رباعیات از نام جمشید و بهرام به وضوح به مشام میرسد.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۳ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۴۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۵۷:
فراق و جدایی از یاران و عزیزان، شاید بدینسبب جانکاه و جانسوز است که یادآور جدایی آدمی از نیستان وجود و تبعید مرغ باغ ملکوت به محنتآباد زمین است. وقتی عزیزی از دست میرود، انگار نمک بر زخم کهنه پاشیده میشود. درد و سوزش شدّت میگیرد و چرک و خون بالا میآید. در سنن ادبی ما، درد فراق وصفناپذیر دانسته شده است. به همین سبب باباطاهر در بیت دوم، غم یار را سه بار تأکید و تکرار کرده است. این سه تأکید، نهاد یا مسندالهی هستند که مسند آنها حذف شده است. باباطاهر نمیگوید غم یار چیست؛ زیرا آن را غیر قابل توصیف میداند. گویی پس از غم یار سه نقطه گذاشته تا هرکس آن را با توجّه به تجربه و احساس خود بیان کند.
حافظ نیز این غم را غیر قابل وصف دانسته ترس و عذاب قیامت را ذرّهای از آن میداند:
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت / حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت / کنایتیست که از روزگار هجران گفت
خواجة شیراز در بیت دیگری وصف فراق را ناممکن میداند:آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات / در یکی نامه محال است که تحریر کنم
سعدی درد فراق را مساوی جانکندن، فرورفتن نیشتر در استخوان و سرازیرشدن خون از صحن و سرای خانه میداند:من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او / گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
مولانا تاب و توان هر بلا و مصیبتی جز فراق را در وجود خود میبیند؛ به همین سبب، از خدا میخواهد که ازمیان بلاها و مصائب، او را به درد فراق مبتلا نسازد:نیست در عالم ز هجران تلختر / هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن
باباطاهر در ابیات دیگری نیز سختی فراق را وصف کرده است:مو کز سوتهدلانم چون ننالم / به گل بلبل نشیند زار نالد
مو کز بیحاصلانم چون ننالم / مو که دور از گلانم چون ننالم
چون ننالم: استفهام در معنای امر است؛ یعنی باید ناله کنم. «سوتهدل»، «بیحاصل» و «ناله»: تناسب.|| 2. گلان: استعاره از زیبارویان. «گل»، «بلبل» و «ناله»: تناسب. «به گل» و «دور»: تضاد.بلبل با آنکه در کنار گل نشسته است؛ از ترس فراق ناله میکند من که از گلها و عزیزان خود دور هستم، باید ناله کنم. شاعر خودش را به بلبل و محبوب را به گل تشبیه کرده، بلبلی که در فراق گل ناله میکند. تشبیه عاشق و معشوق به بلبل و گل از مضامین رایج در اشعار فارسی است.
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست / که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
(حافظ)بیته گلشن چو زندانِ به چشمم / بیته آرام و عمر و زندگانی
گلستان آذرستانِ به چشمم / همه خواب پریشانِ به چشمم
آذرستان: جای پر از آتش.|| 2. مانند کردن گلستان بییار، به زندان و آذرستان، ازنوع تشبیه تمثیل است. در بیت دوم نیز زندگی در فراق یار به خواب پریشان تشبیه شده است.|| 3. خواب پریشان: کابوس، خواب ترسناک.
اگر تو نباشی زندگی من مثل کابوس، ترسناک و غیر قابل تحمّلی میشود.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۳ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۵ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۲۰:
بوته ظرفی است که زرگر، طلا را در آن ذوب میکند. در اینجا استعاره از قلب آتشین است که شعلههای عشق از آن زبانه کشیده است. شاعر نمیگوید قلب من مانند کورة زرگری است، ادعا میکند که در سینة من یک کورة مذاب وجود دارد. در این کوره به جای طلا، دل و جان من قرار دارد. همانگونه که زرگر طلا را در کوره میگذارد تا ناخالصی آن جدا شده طلای ناب و خالص به دست آید، آنچه در کورة دل، به سبب عشق و دلدادگی خالص میگردد، جان و دل است که مانند طلا گرانبها است و در عین حال نیازمند پالایش و تصفیه. عشق آتش است، قلب کوره است و طلای پالودة آن دل و جان آدمی است. (هرکه را جامه ز عشقی چاک شد / او ز حرص و عیب کلی پاک شد)
در سنتهای ایرانی یکی از علائم استقبال از مهمان و شوق دیدار او، آب و جارو کردن راه اوست. (آب زنید راه را هین که نگار میرسد.) در دو بیت زیر، پا را از حد محبوب به سگ او میکشاند سگی که در فرهنگ اسلامی و سنّتهای ادبی ما، نماد ناپاکی، نجاست و فرومایگی است (سگ به دریای هفتگانه مشوی که چو تر شد نجستر باشد) که اگر سگ تو با همة ناپاکی پا بر چشم من نهد. برای خوشامد او به استقبالش رفته با جارویی از مژگان دیده، خاک راهش را میروبم، بدیهی است که در تضاد موجود بین پای سگ و مژگان چشم و تعبیر «جارو کردن خاک را برای پای سگ دوست آن هم با مژگان» اغراق شاعرانهای وجود دارد که شدت ارادت عاشق به محبوب را نشان میدهد:
سوته: سوخته.|| 2. روته: جاروکرده.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۵۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۵ - اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن:
به قومی که نیکی پسندد خدای
چو خواهد که ویران شود عالمی
دهد خسروی عادل و نیک رای
کند ملک در پنجۀ ظالمی
قَالَ المُوبِذُ لِلمَلکِ: «إنَّ اللهَ إذا أَرَادَ سَعادَةَ عِبَادِهِ، اَختَارَ لَهُم خَیرَ أَهلِ أَرضِهِ.» (جاحظ، 1332، 1/162) و (ماوردی، بیتا: 1/ 288) (موبد به پادشاه گفت: خداوند هرگاه سعادت بندگانش را بخواهد، بهترین اهل زمینش را برای آنها برمیگزیند.)
این نقل قول جاحظ از موبد ایرانی نشان می دهد که سعدی بسیاری از مضامین حکمی خود را از ایرانیان باستان گرفته است.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۳۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۰ - حکایت:
قالَ هوشنجُ: «... مِن طَلَبِ الفُضُولِ الوُقُوعُ فِی البَلایَا
این عبارت را ابن مسکویه از حکیمان ایرانی نقل کرده
هرکس زیاده خواهی کند در بلا می افتد
دقیقا همان نتیجه ای است که سعدی از این داستان گرفته است
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۶:
بیت ماقبل آخر اشاره به یک داستان دارد
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱۷ روز قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸: