گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

ایرج بسطامی » بداهه خوانی و بداهه نوازی » ساز و آواز اصفهان: درآمد،بیات راجع،عشاق،قرچه

شهرام ناظری » سخن تازه » آواز سه گاه

شهرام ناظری » سخن تازه » ادامه ی آواز سه گاه

یک شاخه گل » شمارهٔ ۴۵۷ » (سه گاه) (۲۷:۲۶ - ۲۸:۲۶) نوازندگان: عبادی، احمد (‎سه‌تار) خواننده آواز: شجریان، محمدرضا سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » همنشین دل و نگار شهر – دو اجرای خصوصی محمدرضا شجریان و شاپور نیاکان

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امیر حسین از مونیخ نوشته:

بیت پنجم ،مصرع اول ،کلمه سوم :

” کرزوی ” اشتباه است . ” که آرزوی ” ویا ” کآرزوی ” باید باشد .

پاسخ: با تشکر از شما، مطابق فرموده تصحیح شد.

احسان نوشته:

استاد علی اکبر دهخدا در مورد این بیت :
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود …
گفتند در اصل این بدین گونه بوده :
دل نه دیوانه از آن شد که نصیحت شنود …
و من هم فکر میکنم بدین صورت معنای بیت نیز کامل تر میباشد.

فاطمه نوشته:

در کتاب دیوان حافظ ، درمصرع دوم بیت اول اینطور نوشته:
تابه کی با غم تو ناله شبگیر کنم
به جای در ، با هست و فک کنم با بهتره

علیرضا پیشگو نوشته:

در کنسرت تاجیکستان استاد شجریان غوغایی بپا میکند روی این شعر

علی نوشته:

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم به سر زلف تو زنجیر کنم
به نظر بنده ، مفهوم این بیت این است که ” کار دل دیوانه از آن گذشته که نصیحت بشنود ، مگر اینکه با زنجیری از سر زلف یار بسته شود”
والا دل ( عارف سالک ) که از نصیحت شنیدن دیوانه نمی شود ! دل از عشق است که دیوانه می شود و خروشان و لایق زنجیر ! و با نسیمی از بوی زلف یار (که همانا آثار ذات اقدس ربوبیت در جهان خلقت است) - که چون زنجیر است برای دیوانه - آرام و قرار می گیرد.
به قول مولانا:
سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه ای بس باشد

سید علی اصغر سجادی نوشته:

زنده یاد استاد ایرج بسطامی در آلبوم بداهه خوانی و بداهه نوازی در ابتدای امر این غزل را با صدای محشر خود بصورت آواز در مایه پیش درآمد اصفهان اجرا کردند.

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

در جواب خانم فاطمه :
به همین دلیل که نوشته اید ( در کتاب دیوان حافظ …) در غم تو … صحیح است !!!!!

امین نوشته:

در بیت سوم “در یکی نامه ” …در کنسرت استاد شجریان “در دو صد نامه ” خوانده میشود و همچنین در بیت چهارم “که سرارسر همه” ….حوانده میشود “که یکا یک همه ”
کدام درسته ؟

سید محمد رضوی نوشته:

استاد محمدرضا شجریان به همراه ویلون استاد شاپور نیاکان در مجلسی خصوصی در سال ۱۳۵۸ به مناسبت تولد ۳۹ سالگی استاد شجریان این قطعه را در بیات اصفهان اجرا نموده اند جدای از کیفیت پایین ضبط صدا، شما را به شنیدن این اثر فاخر دعوت می‌نمایم

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

دل دیوانه از آن شد …………………
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

که نصیحت شنوَد: ۷ نسخه (۸۰۳، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۵۵ و ۱ نسخۀ بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، خانلری، عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه، خرمشاهی- جاوید

که پذیرد درمان: ۲۱ نسخه (۸۱۸، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۱۸ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) نیساری

که نصیحت نشنود: ۳ نسخه (۸۱۹، ۸۲۷ و ۸۶۴)
که به درمان برسد: ۱ نسخه (۸۴۹)
که به درمان برسید: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ
که نصیحت نشنید: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ

۳۵ نسخه غزل ۳۳۹ را دارند و از آن جمله بیت فوق در نسخۀ مورخ ۸۳۶ نیست. نسخ مورخ ۸۰۱ و ۸۱۸ خودِ غزل را ندارند.

************************************
************************************

میلاد نوشته:

به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم این شعر ناب رو با صدای روح نواز استاد ناظری در آلبوم سخن تازه بشنوند

خستو نوشته:

با سلام خدمت همه ی بزرگواران و اساتید
از مطالب ارزنده ی شما گرامیان بسیار استفاده کرده و از آشنایی با این فضای زیبا خرسندم .
من در رابطه با مشکلی در زندگی تفال به حافظ عظیم الشان زدم و درپاسخ این غزل آمد.میخواستم خواهش کنم اگر امکان دارد تفسیر و تعبیر این غزل را در صورت امکان مرقوم فرمایید .البته اگردر حوصله این جمع می گنجد .باتوجه به جایگاه حافظ شنیدن تعابیر از زبان اساتید زیبنده است .با تشکر

هما نوشته:

این غزل رو استاد گرانقدر، محمد رضا شجریان در بخش پایانی برنامه ی یک شاخه گل شماره ۴۵۷ خوندن که بسیار عالی و روح نواز ه.

اسماعیل اسدی ده میراحمدی نوشته:

سلام بر همه عزیزانم
در کنسرت تاجیکشتان حضرت استاد شجریان این بیت رو بدین شکل میخونن
دور شو از برم ای ذاهد و افسانه مگو….
ولی تو نوشتار بالا واعظ نوشتید، گمون کنم ذاهد درست باشه هرچند بزرکان میتونن نظر بدن ،سرافراز و شادکام باشید

بی سواد نوشته:

جناب اسدی
حضرت !!استاد بازهم بدخوانی فرموده اند،
این واعظان اند که بیهوده گویی می کنند .
باور بفرمایید.

رضا نوشته:

صَـنـمـا ! با غـم عـشق تو چه تـدبـیر کـنـم ؟!
تـا بـه کـی در غم تـو ناله‌ی شبـگـیـر کـنـم ؟!
صَنم : بُت استعاره از محبوب ومعشوقست.
“صنما” : ای صنـم
“تـدبـیـر” : درمان،چاره اندیشی
“شـبـگـیـر” :دل شب ، نیمه شب
مـعـنـی بـیـت : خطاب به معشوق است. یارا غم دوری نه آن می کند که بتوان گفت! بیچاره ودرمانده‌ شده ام. چه کارباید انجام می دادم که نداده ام؟ نمی دانم حیرانم که برای پایان یافتن اندوه فراق چه چاره‌ای بیاندیشم. کاش می دانستم تابه کی باید ازسوز وگداز اشتیاقِ وصال،هرشب بنالم وگریه وزاری کنم.
شاعر دراوج درماندگیست وازبی چارگی دست به دامانِ یارشده، وازخود اواستمداد می طلبد وکمک می جوید.
کلمات وواژه ها ساده وبی آلایشند واحساسات وعواطفِ شاعر رابه روشنی بیان می کنند. هرخواننده وشنونده ی این بیت، درمی یابدکه چیزی هست! اتّفاقی رخ داده و حافظ چگونه به بن بست خورده وطاقت ازکف داده است….
مبتلائی به غم ومِحنتِ اندوهِ فراق
حافظ این ناله وافغان ِ توبی چیزی نیست.
دل دیـوانـه از آن شــد که نـصـیـحـت شـنـود
مـگـرش هـم ز سـر زلـف تـو زنـجـیـر کـنـم
ازآن شد: ازآن مرحله عبورکرد، آن موقع که احتمال داشت نصیحت اثربخش باشدسپری شد،گذشت ودیگرفرصت درمان ازطریق پند واندرز ازدست رفت.
حافظ بهترین بیان کننده ی احساساتِ درونیست. بی تردید اگراو درچنین دوره ای می زیست وبه حرفه ی بازیگری می پرداخت درانتقال ِ احساسات بی مانند عمل می کرد. اوباآدمیانی که نمی شناسد خیلی راحت حرف می زند واین یکی دیگرازدهها ویژگیِ ناب است که اورا ماندگار ساخته اند.
مـعـنـی بـیـت : دل شیدا ودیوانه یِ من درشرایطی نیست که باپند ونصیحت، دست ازعشق وشیدایی بردارد! دیگرخیلی دیرشده وجنون ِ اشتیاق ِ تو تمام دلم را فراگرفته است. تنها کاری که بنظردرست می رسد این است که بازنجیرزلفِ تـو اورا به بند کشیم تا اندکی بیاساید.
دیوانه ای که به هیچ درمان مداوانشود جز به بندکشیدن وبه زنجیربستن” چه چاره ی ِ دیگری هست؟
حافظ دراینجا نیزدست ازرندی برنمی دارد! او چنان حس انگیز بامعشوق صحبت می کند که وی را وادارکند که باگیسوانش دلِ دیوانه اش راببندد.
امّاعاشق جزاین چه می خواهد؟ حال ِ دلِ عاشقی که درحلقه های زلفِ معشوق به بند کشیده شود، ازحال همه ی به ظاهر عاقلانِ آزاد ازبند نیکوتراست!
عقل اگرداندکه دل دربندِ زلفش چون خوشست
عاقلان دیوانه گردند ازپِی ِ زنجیرما
آنچـه در مدّت هـجـر تـو کـشـیـدم ، هیهات !
در یـکی نـامـه محـال سـت که تـحـریر کـنـم
“هـَیـْهـٰات” : شدنی نیست ، غیرممکن است.
“تحریر کردن” : نوشتن
مـعـنـی بـیـت : دردوران هجران تو،مشقّات وسختی هایی راکه متحمّل شده‌ام، غم ورنج واندوهی که کشیده ام محال است که بتوانم در یک نامه به رشته‌ی تحریر در آورم. نه زمان کفایت می کند ونه واژه وعبارتی هست که توانِ انتقالِ درد ورنج مرا داشته باشد.
دی گفت طبیب ازسرحسرت چومرادید
هیهات که رنج توزقانون شفا رفت!
بـا سـر زلـف تـو مجـمـوع پـریشانی خـود
کـو مـجـالی ؟ که سراسر هـمه تـقـریـر کـنـم.
پریشانی ،دَرهم وبَرهم بودن، وبه هم ریختگی گیسو،هرکسی را نازیبا می نمایاند. امّا دردنیای عشق که همه چیزش با دنیای عادی تفاوت دارد، برزیبایی ِ معشوق می افزاید و اورا شهرآشوب وعّربده جو وعاشق کش تر می سازد. عاشق بامشاهده ی ِ چنین وضعیّتی،دلش ریش می شود، زیر ورو شده وطاقت ازکف می دهد. ازپریشانی ِ گیسویِ معشوقش خاطرپریشان می شود وبی سروسامانی تمام زندگی ِ اورا به هم می ریزد.
امّا عاشق ِ عارفی چون حافظ، ازاین آب گل آلود بهترین ماهی ها را می گیرد! ماهیانی که شاید دراقیانوسهای پهناورنیز کمتر دیده شوند!
به یاد داریم که حافظ “درخلاف آمدِ عادت” چگونه بایک چرخش رندانه، زاویه ی نگاهِ خود را عوض کرده واز”پریشانی ِ گیسویِ” یار خاطر مجموع تحصیل می کرد. یعنی عاشق به درجه ای ازشناخت وآگاهی می رسد که تسلیم ِ بی سروسامانی نمی گردد واز پیشامدها بهترین استفاده را می برد.
ازهمین رو حافظ دراین بیت تعمداً از واژه ی “مجموع” استفاده کرده است. چرا که مجموع علاوه بر جمع ِ چیزی به معنایِ” خاطر جمعی” نیز هست. همان خاطرجمعی که دربیتِ به یادماندنی(درخلاف آمدِ عادت به طلب کام که من / کسبِ جمعیّت ازآن زلفِ پریشان کردم) وجود دارد. بادرنظرداشتن ِ آن ، شاعردراین بیت بانشاندن دو واژه ی متضاد درکنار یکدیگر، پارادکس ِ زیبایی آفریده است:(مجموع ِ پریشانی). یعنی هم پریشانی ِ خاطر اززلفِ تونصیبم شده ،هم جمعیّتِ خاطر!
پارادوکس خاصیّتِ زایشی دارد،اندیشه تولید می کند وحرکت زاست. حافظ استاد خَلقِ پارادکس است.
مجال” : وقت ، فرصت
“تـقـریـر” : بیان کردن
معنی بیت : همچنان خطاب به معشوق است. ازپریشانیِ ِسرزلفِ تو، درمسیر “آشفتگی” به “خاطرجمعی” درحالِ رفت وبرگشت هستم بطوریکه مجالی برای بیانِ حال ِ دلِ خویش ندارم.
حافظ بامشاهده یا بایادآوریِ پریشانیِ زلفِ معشوق پریشانحال می گردد وبا توانمندیِ رندانه ای که دارد ازاین پریشانی، کسبِ جمعیّتِ خاطر می کند! عاشق همیشه دراین چرخه یِ ناتمام ِ خیال انگیزشناورمی ماند.
روز اوّل که سرزلفِ تودیدم گفتم
که پریشانی ِ این سلسله را آخرنیست.
آن زمان کـآرزوی دیـدن جانـم باشـد
در نـظر نقـش رخ خوب تـو تصویرر کنم
جان: ایهام دارد: ۱- جان ۲ِ معشوق
معنی بیت:
هرگاه که دلم آرزوی دیدار جان را می کند وقصد می کنم جانم را به چشم خویش ببینم، کافیست که تصویر زیبای تورا تجسّم کنم.
هرگاه که دلم برای تو معشوق ِ عزیز تنگ می شود، چاره ای جزاین نیست که با تصویرسازی ِ صورتِ ماهِ تو، ازلذّتِ دیدار تو بهره مند شوم.
هرکسی که یکی را ازصمیم ِ دل دوست داشته وشیدای ِ اوشده باشد، اورا با واژه ی “جان” صدا می کند. امّا برای عاشقی مثل حافظ معشوق ازجان نیز عزیزتر است.
ازجان طمع بُریدن آسان بُوَد ولیکن
ازدوستان ِ جانی مشکل توان بُریدن
گـر بـدانـم کـه وصـال تـو بـدیـن دسـت دهـد
دین و دل را هـمـه دربازم و تـوفیر کـنـم
تـوفـیـر : سود بُردن، حق ِ کسی را کامل پرداختن، افزوده کردنِ درآمد.
مـعـنـی بـیـت :
اگـرقرارباشد که شرطِ رسیدن به تو(معشوق) باختـن ِدل و دین باشد، دین و دلـم را یکجا می‌بازم چرا که سود و نـفـع من درهمین است. من جز وصال چیزی نمی خواهم ودرقبالش هرچه که لازم باشد می دهم.
حافظ رسیدن به خودِ معشوق راهدف گرفته است، حال اگر وصال ِ یار ازطریق ِ مسجد رفتن یا میخانه رفتن دست دهد، برای او فرقی نمی کند که درمسجد به عبادت بپردازدیا درمیخانه به میخواری مشغول گردد. آنچه که اهمیّت دارد وصال یارست.

غرض زمسجدومیخانه ام وصال شماست
جزاین خیال ندارم خدا گواه من است.
دور شـو از بَرم ای واعـظ و بیهـوده مگوی
مـن نـه آنـم کـه دگـر گـوش به تـزویـر کـنـم
واعـظ”: موعظه کننده، پـند دهنده و نصیحت کننده
“تـزویـر” :ریاکاری و دروغ را به زیبایی بیان کردن، بگونه ای ماهرانه که شنونده یابیننده، باورکند وبپذیرد که آنچه که می شنود ومی بیند راست و عین ِحقیقت است.فریب و نیرنگ هم معنی شده است.
“واعــظان درنظرگاه ِ حافظ در ردیفِ زاهدان وعابدان ِ ریاکارند که با عشق و عرفان مخالفت می وَرزند.آنها بهترین تزویرکارانند!
حافظ پس ازپِی بُردن به حقیقت، طریق ِعشق را انتخاب کرد وازقشریّون وخشک مغزان بیزاری جُست وحتّا به مقابله با آنان کمر همّت بست. مقابله باکسانی که عاشقی را بیماری و گناه ‌دانسته،و فـقـط “شریعت” را راه درست و صراط مستقیم می‌پنداشتند!
ازآن زمانی که این دوتفکّر درمقابل هم صف آرایی کردند، روزبروز آزاداندیشی، دامنه یِ تفکّر ِ مهر ورزی وعشق ِ بی قید وشرط به محیط شامل):طبیعت، حیوانات وانسانها) گسترده تر شده وقشریّون به حاشیه رانده شده اند. امروزه هیچ منطقی این تفکّر را که (یا باید آنچه که من می گویم را بپذیری یا باید سرازتنت جداگردد) رانمی پذیرد. نمونه ی بارز قشری نگری، داعش، طالبان وغیره هست که برعلیهِ آنان جبهه ای جهانی تشکیل شده است.
“حافظ” درآن روزگاران به تنهایی درمقابل ِ این تفکر ایستادگی کرده، جنگیده ومنطقی بسیار قوی، فراگیر وجهان شمول ارایه نمود.
این بیت نیز در راستای همین ایستادگیست که می فرماید:
معنی بیت:
ای واعظِ قشری ویکسویه نگر،(که حتـّا به شریعت هم عمل نمی‌کنی و فـقــط ظاهری متشرّع داری و درباطن نوعی دیگرعمل می‌کنی!( ازمن دورشو من گوشی برای شنیدن ِ سخنان بیهوده ی تو ندارم.
من عاشق ِ معشوق ازلی و اهل ِ معرفت هستم،
بروبکار خود ای واعظ این چه فریاداست.
مرافتاده دل از رَه تورا چه افتاده است.

نیسـت امـّیـد صـَلاحی ز فـسـاد حافظ
چون که تقدیرچنین است چه تدبیرکنم ؟!
صـَـلاح: درست شدن ، نیک اندیشی ، پارسایی
البته که حافظ صالح ترین بنده ی ِ خداست. امّا چرا چنین می گوید؟
باید این مطلب را درنظر داشت که روی ِ سخن ِحافظ با واعظ است. اوبه نوعی ازدیدگاهِ واعظ وبه زبان ِ اوسخن می گوید. به باور واعظ حافظ فاسد است، حافظ کُفر می ورزد، حافظ ازدین خارج شده ومُلحد است.!
بنابراین حافظ درپاسخ به واعظ است که می فرماید:
مـعـنـی بـیـت :
آری ای واعظ، حافظ فاسد است وهیچ امیدی نیست که دست از تباهی و گناه بردارد. بیهوده انتظارمکش که او ازطریق عشق روی گردان شده وزُهد و پارسایی پیشه کند.
مصرع دوّم نیز دقیقاً به همین صورت است. حافظ به زبان آنها ودرپاسخ به آنها می فرماید: مگرنمی گویید که برای هرکس تقدیری رقم خورده است؟ خوب، براساس ِ همین منطق ِ شما، برای من اینچنین سرنوشتی رقم خورده ومن چاره‌ای جز تسلیم سرنوشت شدن ندارم.
عیبم مکن به رندی وبَدنامی ای حکیم
کاین بودسرنوشت زدیوانِ قسمتم.!

کانال رسمی گنجور در تلگرام