گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

گلهای تازه » شمارهٔ ۱۰۰ » (همایون) (۱۰:۱۵ - ۱۱:۲۳) نوازندگان: جلیل شهناز (‎تار) خواننده آواز: شجریان، محمدرضا سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

گلهای تازه » شمارهٔ ۱۶ » (ماهور) (۱۰:۰۲ - ۱۵:۵۹) نوازندگان: حبیب‌الله بدیعی (‎ویولن) خواننده آواز: گلچین، نادر سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

یک شاخه گل » شمارهٔ ۲۱۱ » (افشاری) (۱۰:۰۰ - ۱۱:۳۲) نوازندگان: فرهنگ شریف (‎تار) خواننده آواز: گلپایگانی، سیّدعلی‌اکبر سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » مذهب رندان اجرای خصوصی محمدرضا شجریان و محمد موسوی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

این غزل گویا در استقبال از غزل سلمان ساوجی با مطلع:
«صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم»
سروده شده و مصرع دوم بیت چهارم آن از سلمان است که در همان غزل می‌گوید:
«چون شوم خاک به خاکم گذری کن چو صبا
تا به بویت ز زمین رقص کنان برخیزم»

محمد رضا نوشته:

با سلام و درود….خواستم بگم که این شعر زیبا با خطی زیبا بر روی سنگ مرمر مزار حافظ حک شده…

نعمتی نوشته:

با سلام
بیت دوم این غزل از نظر محتوایی بسیار شبیه این بیت از سعدی است

بندگان را نبود جز غم آزادی و من
پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

وزن و بحر غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن ( بحر رمل مثمن مخبون محذوف )
تاریخ و شان نزول غزل :
تاریخ غزل در حدود سال ۷۸۶ و قبل از وفات شاه شجاع است و حافظ در این سال نزدیک به هفتاد سالگی است و این است که به پیری خود اشاره می نماید و می فرماید :
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحــــــرگه ز کنار تـــو جوان برخیزم
شاه شجاع که برای تصرف آذربایجان رفته بود و بعد از تصرف تبریز سپاهیان خود را برای تصرف ارمنستان می فرستد ولی به او خبر می رسد که شاه یحیی قصد تصرف شیراز را دارد و از این نظر پیروزی خود را ناتمام گذاشته و به شیراز باز می گردد و در بازگشت است که بیماری نقرس او شدت می گیرد و گفته ایم که دلیل آن افراط در نوشیدن شراب بود و این باعث می شود که پزشکان او را از سوار بر اسب شدن منع نمایند و شاه مجبور است به صورت خوابیده حرکت نماید و این باعث کندی حرکت شاه می شود و برای همین هم حافظ می فرماید :
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حـرکات کز سر جـان و جهان دست فشان برخیزم
غزل به نظر می رسد که نوعی دلداری است که حافظ به شاه می دهد و این نشان گر آن است که طبیبان دست از معالجه ی شاه برداشته و دیگر امیدی به زنده ماندن او ندارند و این است که حافظ در بیت مقطع صریحا می فرماید :
روز مرگم نفسی مهلت دیــــدار بده تا چــو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
یعنی آرزو دارد قبل از مرگش او را ببیند . در ظاهر چنان به نظر می رسد که حافظ مرگ خود را می گوید ولی با کمی دقت متوجه می شویم که منظور مرگ شاه است و حافظ در واقع مرگ شاه را پیش بینی می نماید و مدتی نه چندان دور در همان سال یعنی ۷۸۶ در شیراز فوت می نماید .
در پایان اشاره می کنم که این غزل بر روی سنگ مزار حافظ که از مرمر است حک شده است .

شرح غزل ۳۳۶
بیت ۱
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهـــان برخیزم
شرح :
سعدی :
گفتی به غمم بنشین ، یا از سر جان بر خیز جانا برمت فرمان ، بنشینم و بــــــــــر خیزم
چنان که در مقدمه اشاره شد به دلیل دیر آمدن شاه شجاع به شیراز این غزل را سروده است و می فرماید :
آن لحظه ای که به وصال تو برسم جانم را به عنوان مژدگانی تقدیم خواهم کرد و به سوی مکان اولیه ی خودم که بهشت است و دار باقی خواهم رفت و این جهان فانی را ترک خواهم کرد . منظور حافظ این است که جز دیدار تو آرزویی ندارم .
بیت ۲
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کـون و مکان برخیزم
شرح :
در ادامه ی بیت مطلع خواجه خطاب به شاه می فرماید :
به دوستی تو قسم که اگر مرا غلام خود بخوانی در همان لحظه از هر چه که دارم ، حتی اگر سرور جهان هم باشم دست می کشم و به سوی تو می آیم .
بیت ۳
یا رب از ابر هــــدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گــردی ز میان برخیزم
شرح :
روی سخن با خداوند است و می فرماید :
خداوندا قبل از این که مانند غباری دار فانی را وداع گویم و به سوی تو بشتابم این محبت را در حق من بنما و مرا به دیدار شاه نایل گردان .
باریدن باران سبب گل شدن خاک می شود و ذرات گرد و غبار در جای خود می ماند و به آسمان نمی رود و حافظ از خداوند می خواهد که تا آمدن شاه به او عمر دهد تا او بتواند شاه را ببیند .
بیت ۴
بر سر تربت من با می و مطـرب بنشین
تا به بویت ز لحـد رقص کنان برخیزم
شرح :
روی سخن حافظ با شاه است و می فرماید :
اگر به شیراز آمدی و دیدی که من مرده ام بر سر گور من با می و مطرب بیا تا بوی تو مرا زنده کند و رقص کنان و دست زنان از گور بیرون بیایم .
بیت ۵
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حـرکات
کز سر جـان و جهان دست فشان برخیزم
شرح :
این بیت تاریخ دقیق سرایش غزل را نشان می دهد یعنی زمانی که شاه شجاع به دلیل بیماری نقرس و شدت یافتن آن زمین گیر شده است و حکیمان از سوار شدن بر روی اسب او را منع کرده بودند و این است که مجبور بود با حالت خوابیده حرکت کند و از این نظر حافظ می فرماید بلند شو و با حرکات شیرین خود ما را خشنود گردان که اگر چنین کنی ما دست افشان و پای کوبان به خاطر این حرکت تو از هر چه داریم دست بر می داریم . جان خود را تقدیم سلامتی تو می کنیم .
بیت ۵
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تـــو جوان برخیزم
شرح :
این بیت هم نشان گر این است که غزل در دوران پیری حافظ سروده شده است و چنان که در مقدمه ی غزل اشاره کرده ایم که حافظ در تاریخ سرایش غزل یعنی ۷۸۶ نزدیک به هفتاد سال دارد و خطاب به شاه شجاع می فرماید :
هر چند که پیر و ضعیفم ولی تو یک شب مرا در آغوش بگیر تا هنگام صبح به صورت جوان از کنار تو بر خیزم .
غزل نشان گر این است که هم شاه و هم حافظ و دیگران دریافته بودند که کار شاه تمام است و شاه از این بیماری جان سالم به در نخواهد برد .
بیت ۶
روز مرگم نفسی مهلت دیــــدار بده
تا چــو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
شرح :
روی سخن حافظ با شاه است و از شاه می خواهد که قبل از مرگش به بالین او بیاید تا او بتواند فقط برای یک لحظه او را ببیند و سپس جان داده و از جهان مادی چشم بپوشد . جان و جهان جناس اضافی می باشند .
نفسی مهلت دیدار بده یعنی به اندازه ی یک نفس کشیدن …
چنان که در مقدمه ی غزل گفتیم غزل نوعی دلداری است که حافظ به شاه می دهد .

حسن خرده گیر نوشته:

شرح سرخى پوست خاییده است

پاسخ به جناب سرخی نوشته:

در جواب امثال جناب سرخی قصد نوشتن پاسخی نسبتا طولانی را داشتم که متاسفانه یا خوشبختانه دوستی موضوع پیشانقد و ماقبلِ نقد را مجددا مطرح کردند و من نیز منصرف شدم.
فقط فکر می کنم بازگوکردن جمله اول نقد جناب سرخی بر غزل حافظ و اندکی تعقل و تامل در همین جمله، برای نشان دادن کیفیت نوشتار ایشان کافی است:
“تاریخ غزل در حدود سال ۷۸۶ و قبل از وفات شاه شجاع است و حافظ در این سال نزدیک به هفتاد سالگی است و این است که به پیری خود اشاره می نماید” !!!!!!!!!!!!!!!! (عجب!)

ناشناس نوشته:

لطفا خیلی ازین تفسیرهای سطح پایین رو در حاشیه این اشعار قدسی ننویسید!

محدث نوشته:

از نگاه ما حافظ و اشعارش قدسی است دوست من!
اما از نگاه عده ای دیگر قدسی و عرشی نیست و زمینی و فرشی است.
از دیدگاه برخی دیگر هم گاهی قدسی است و گاهی غیر قدسی.
یکی از دوستان مجازی من به اسم همیشه بیدار، بدین مضمون می گفت نباید مانع از اظهار نظر افرادی شد که در عرفان تخصص ندارند. خب من هم چیزی نگفتم و گفتم فرمایش ایشان محفوظ بماند.
عارفان نیز فراز و فرود داشته اند ولی برای حافظی که ما می شناسیم فراز و فرود حاد روی نداده و به عقیدۀ باطل و الکی من اگر او را مجموعا قدسی تفسیر کنیم، مجموعۀ فکری و جهان بینی و انسان شناسی اش کم تناقض تر و یک دست تر است.
راستی یک نسخل مشهور از حافظ هم داریم به نام حافظ قدسی. شما و ما بهتر است آن نسخه را داشته باشیم!

محدث نوشته:

اصلاح:
نسخل!: نسخۀ
….
من دربارۀ کلیت شرح سرخی و شروح امثالش سخنی نمی گویم. چون متخصص نیستم. دست همه شان درد نکند حتی شاملو نیز! ولی با این عقل ناقص و سواد نداشته ام، وقتی شرح برخی ابیات حافظ را در شروح سرخی و امثالش می خوانم، آن اوقات جزو بدترین لحظات تمام زندگی ام است. از بس توضیحات مزبور و شروح مذکور در عرصۀ آن ابیات، نچسب و موهن و نازیبا به نظر می رسند و المعصوم من عصمه الله….

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی | سایت شخصی حسین نوشته:

[…] ganjoor.netیا رب از ابر هدایت برسان بارانی. پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم. بر سر تربت من با می و مطرب بنشین. تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم. خیز و بالا بنما ای … […]

کمال داودوند نوشته:

ایول به خواجه غزل
زیبایست بنده تفسیر
چندمصراع ازاین غزل
روازبرنامه زیبای تماشاگه،
رازمجری این برنامه رادیویی
سمع نمودم(تماشاگه راز)

اسحاقی نوشته:

کو جوی از عقل و شعور و فهم و ادراک تاکند فهم چنین معنی والای وصال معشوق -از کجا فهم کند سرخی بی ذوق در این ابیات کز میان هر کلامش هوهوی مستانه می آید بگوش.

رضا نوشته:

محور و مفهوم اصلی پیام خواجه شیراز در این غزل بیت: یا رب از ابر هدایت برسان بارانی/ پیشتر زان که چو گردی زمیان برخیزم میباشد؛
واقع امر این است که اگر نقطه اتکا انسان دنیای فانی و مناسبات مادی باشد، انسان از اصل خود دور و دورتر میشود تا جائیکه انسان به مرز از خود بیگانگی میرسد و فرآیند سیر تکاملی انسان رو به زوال و اضمحلال میرود، متاسفانه سرنوشت محتوم اغلب جوامع بشری امروز حکایت از از خود بیگانگی انسان دارد، حال خواجه شیراز ، لسان الغیب که چنان پیامبری راستین مدام با منبع وحی در ارتباط بوده است در کمال خلوص خاضعانه دست به درگاه حضرت حق برده و نجات انسان را پیش از نابودی از خداوند عز وجل طلب نموده است.

فرخ نوشته:

@شرح سرخی بر حافظ:
۱- در “تحلیل سیاسی” زوشن نکردید که در این بیت:
“گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش…تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم”
از کی “تنگ در آغوش گرفتن” اونم تا صبح! اونم با شاه مملکت!! علامت “رو به مرگ بودن” بوده؟!! شاید هم این برای نقرس شاه شجاع خوب بوده!
۲- هر چی به آیدی شما فکر میکنم بیشتر متعجب میشم. حافظ اهل مبارزه با کاپیتالیسم و اینا نبوده دوست عزیز.

رضا نوشته:

مـژده‌ی وصل توکوکزسر جان برخیزم
طـایـر قــُدسـم و از دام جـهــان برخیزم
این غزل نابِ عرفانی برروی سنگ مزارسرحلقه ی رندان جهان حضرت حافظ حک شده است.
“مـژده” : نـویــد ، بشـارت ، خبر خوش “وصـل” : کامیابی عاشق ومعشوق، رسیدن ِ عاشق به معشوق
“از سر جان برخیزم ” :جانم رانثارکنم
“طـایـر ِ قُـدس”: پـرنده‌ی ِ پاک، آسمانی ، مرغ عالم معنا وملکوت
“طایرقـدس” استعاره از پرنده ی بهشتیست. یعنی متعلّق به زمین نیستم.
“دام جهان” : جـهـان به دام تشبیه شده است. حافظ عاشقی ناآرامست.هیچیک اززیبائیهای جهان نتوانست اورا آرام کند! اوآرامش ِ حقیقی را آرمیدن درآغوش ِ معشوق ازلی(خالق هستی بخش) می جوید. ازهمین روخودراپرنده ا ی آسمانی می پندارد که دردام ِجهان به بندافتاده وگرفتارشده است. اوتازمانی که به وصال نرسدچونان پرنده ای درقفس خودرابه درودیوارقفس کوبیده وبی تابی خواهدکرد.
معنی بیت : خطاب به معشوق ِ اَزلیست(خالق بی همتا)
بشارت ومُژدی وصال ِ تـو را نمی بینم ونمی شنوم! همچنان درانتظارشنیدن ِ این خبرخوش ورهایی بخش بسرمی برم. اگراین اتّفاق بیافتد ومن مژده ی وصل تورا بشنوم دردَم ازخُرسندی ، جانم را به مژدگانی هدیه می کنم. من خاکی وزمینی نیستم،پـرنده‌ ای بهشتی اَم که در این دنیا (دام) گرفتار شده‌ام.
این غزل غزلی عارفانه واشاره به جهان بینی وباورهای ِ شاعراست. باورهایی که پس ازتحقیق وتفحّص ِ بسیاردروجودِ ناآرام ِ حافظ تکوین یافته وشکل گرفته اند. اوهمه ی راهها راطی کرد،مرتّب وضع موجودِ خودرانفی کرد،تابه وضع بهتری برسد. اودرهیچ حصاری باقی نماند وخودرادرهیچ تفکّرواندیشه ای محصورنکرد. همه وقت آزاداندیشی وکمال را بررکود وتوقّف وپوسیدگی ترجیح داد ونهایتاً به عشقی آسمانی وآبی دسترسی پیداکرد. اوثابت کرد که آزادفکری سرچشمه ی همه ی فضایل وسجایای اخلاقیست. وقتی ازهمه ی حصارها بیرون بیایی وازبندِ تعلّقات رهاشوی، عشق رامی بینی که نرم نرمک چونان دلبری دلرُبا باسبد گل بسویت می آید اوآنقدرزیباوخواستنی ست که حاضری برای کسی که مژده ی وصلتِ اورابه توآوَرد،جان ِعزیز وگرامی را نثارقدم های آن خوش خبر کنی.
آن خوش خبرکجاست که این فتح مژده داد؟
تاجان فشانمش چوزَر وسیم درقَدم
به وِلای توکه گـربنده ی خویشم خوانـی
از سـرخواجگی ِ کون و مکان برخـیزم
“وِلا” : محبّت ،دوستی
“بـنـده”:غلام،مخلوق ،ارادتمند و خدمتگـزار
“خواجگی” : سلطنت وسروری ،آقایی ،
“از سر چیزی برخاستن” : ترک کردن و رها کردن.
معنی بیت : درادامه ی بیتِ قبلی،بازخطاب به معشوق ِ ازلی می فرماید: سوگـنـد به دوستی ومحبّتِ تو که برایم والاترین سوگنداست چنانچه تو مـرا غلام و خدمتگزار خودبخوانی ودرشماربندگانتِ قراردهی،ازپادشاهی بر دنیا که زیباترین لذتِ دنیویست چشم پوشی می کنم.
برای کسی که حقیقتِ عشق رادریافته باشد،دیگرهیچ چیزی به اندازه ی توّجهِ معشوق لذّت پذیر وگوارانخواهدبود. تمام ِ لذّت ِ عاشق دراین است که معشوق اورا درشمارخواهانش قراردهد.
به حاجبِ درخلوتسرای خاص بگو
فلان زگوشه نشینانِ خاک درگهِ ماست.
یـا رب از اَبرهـدایت بـرسـان بارانــی
پـیشترزان که چوگَردی زمیان برخیزم
ابـرهدایت”: هـدایـت به اَبر تشبیه شده تا
“بارانی” ازفیض وتوجّهِ خداوندبرخاکِ تشنه ی وجودِ شاعرببارد. وجودی که به تعبیراو همچون گَردی بیش نیست وممکن است به کوچکترین وزش ِ نسیمی ازمیان برود.
معنی بیت :
خداوندا،همچون گردی ضعیف وناتوانم وبیم آن دارم که به بادی ملایم ازکوی ِعشق توخارج شده وازمیان بروم، قبل ازاینکه این اتّفاق رُخ دهد ازتومی خواهم بارانی ازرحمت وعنایت برسانی تا قوی ترشوم وبه اندک نسیمی ازمیدان بدر نروم.
سالک ازنورهدایت بِبَرد راه به دوست
که به جایی نرسد گربه ضلالت برود
برسرتُربـت مـن بی مِیْ و مـُـطـرب مَنشین
تـابه بویت ز لَحَد رقـص کنان برخیزم
“تابه بویت ” ایهام دارد : ۱-تابه عطر و رایحـه ی تو ۲- تابه امیدوآرزوی دیدارتو
تااینجا روی سخن با معشوقِ آسمانی بود دراینجا حافظ بایک چرخش، خطاب به معشوق ِ زمینی می فرماید:
بعدازوفاتِ من، هنگامی که به مَزارمن می آیی، مست وغزلخوان بیا بی شراب و موسیقی مباش تا من هم بااستشمام عطر روح پرور تو(یابه امیدِ دیدارتو) رقص کنان برانگیخته شده ودوباره زنـده زندگی آغازکنم.
چرخش ِ روی سخن ازمعشوق ِ آسمانی به معشوق زمینی،رساننده ی این نکته هست که چنانچه عشق ازصمیم ِ دل وجان وعاری ازشهوت وکینه وبَدی ها بوده باشد،عشق زمینی نیز به همان میزان که عشقِ آسمانی حُرمت دارد ارزشمند خواهدبود وموازی ودرامتداد یکدیگرجریان پیدا خواهندکرد. عشق زمینی اگردرست هدایت شود وبه سجایای اخلاقی وفضیلت مُزیّن باشد متصّل به عشق حقیقی می گردد. ازهمین روست که حافظ مخاطبین خودرا دراغلبِ غزلیّاتش به سفر رفت وبرگشت ازعشق زمینی به آسمانی وبلعکس میهمان می نماید.
چشمم آن دَم که زشوق ِ تونَهدسربه لَحَد
تادَم صبح ِ قیامت نگران خواهد بود.
خیـزو بـالا بنما ای بـُت شـیـریـن حرکات
کزسر جان وجهان دست فـشان برخیزم
“خیزوبالابنما” یعنی به قدوقامت نشان بده، به تجلّی درآی وجلوه گری آغازکن. هم می تواندخطاب به معشوق زمینی باشد هم معشوق آسمانی.
انسانهای باذوق همیشه درآتش ِ اشتیاق ِ دریافت ِ جلوه های محبوب ِاَزلی می سوزند وهرگزسیراب نمی شوند.
دربرداشتِ عرفانی،شاعرازمعشوق حقیقی(خالق ِ زیبائیها) می خواهد بیشترجلوه گری کند تا مگرآتش ِ اشتیاق ِ درونی اندکی فروکش کند.
“بـُت” درادبیّاتِ عاشقانه استعاره از معشوق ِ زیباروی است.
“شیرین حرکات” : کسی که رفتارش دلـپـذیر است
“دست فشـان” :بانشاط و درحال رقص.
معنی بیت : ای معشوقِ خوش رفـتـارمن، عزم ِ جلوه گری کن و قـد و بـالای رعـنـای خودرا به من نشـان بـده تا من با مشاهده ی ِ زیبائیهای تو، بانشاط وسرور، رقص کنان دست ازهمه چیز(جان و جهان بشویم ).
همچوصبحم یک نفس باقیست تادیدارتو
چهره بنما دلبرا تاجان برافشانم چوشمع
گرچه پـیـرم تـوشبی تنگ درآغوشم کـش
تـا سحرگه زکنار تـوجوان بـرخیـزم
معنی بیت : هرچندکه من سالخورده و پـیـر شده ام ، امّا اگرتوای معشوق زیباروی من،عنایت کنی ویک شب مـرا ازروی مهرومرحمت،در آغوش بـگـیـری ، هنگام سحرکه از کنار تـو بـلـنـد می شوم،می بینی که جوان شده ام.
آری تنهادردنیای عشق است که چنین اتّفاقهای خارق العاده رُخ می دهد. عشق چنانکه زلیخا را جوان کرد نه تنها پیر وسالخورده راجوان می سازدبلکه ازمرگِ عاشق نیزجلوگیری می کند چنانکه حافظ هنوزازبسیاری بظاهر زندگان زنده تر است ! دردنیای عشق اسیری وبندگی آزادی ازهردوجهانست وگدای ِ کوی عشق، گوشه ی تاج سلطنت را ازسر فخرمی شکند!. عشق یک قصّه ای بیش نیست امّا ازهرزبان که بشنوی نامکرّراست!
عجب علمیست علم هیئتِ عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
روز مــرگـــم نـفــســی مُهلت دیدار بــده
تـا چـو حـافـظ ز سـر جـان و جـهــان بـرخـیــزم
“نـفـسـی” :لحظه ای، یک نفس ،
معنی بیت : هنگام مرگ یک لحظه رُخصتِ دیـدارعنایت فرمای تا همانندِ حافظِ عاشق پیشه، به شکرانه ی این لطف ومرحمت، جانم را تقدیم کنم و دودست از جهان وهرچه دراوست بشویم.
برای عاشق هیچ چیزدردناک وملال آورترازدوری معشوق نیست. عاشق فقط به لحظه ی دیدار ووصال می اندیشد وبس. اگرموقع جان سپردن دیدارمعشوق میّسرباشد مرگ نیزسهل وآسان خواهدبود.
روز مـرگـم نفسی وعـده‌ی دیـدار بـده
وانگهم تـا بـه لَحَـد فارغ و آزاد بـبـر

کانال رسمی گنجور در تلگرام