گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۵

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق

که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

بیار باده که عمریست تا من از سر امن

به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم

اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

یک شاخه گل » شمارهٔ ۴۱۱ » (سه گاه) (۰۵:۰۰ - ۰۶:۲۸) نوازندگان: حبیب‌الله بدیعی (‎ویولن) ; نجاحی، مجید (‎سنتور) خواننده آواز: عبدالوهاب شهیدی سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » کنج عافیت – اجرای خصوصی محمدرضا شجریان و حبیب‌الله بدیعی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

مصرع دوم بیت دوم مطلع یکی از غزلهای سعدی است:
«به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم»
غزل ۳۶۵

سیدعلی ساقی نوشته:

بـغـیــر از آنـکــه بـشـــد دیــن و دانـش از دســـتـم

بـیــا بـگــــو کـه ز عـشـقـت چـه طـــرف بـربـسـتـم

طـَرْف بربستن : سود جستن –نفعی به دست آوردن شاعر بارندی وبازبانِ حافظانه،گلایه می کندتاشاید که موردِتوّجهِ معشوق واقع گردد.می فرماید من در عشق تـو جز از دست دادن دیـن و دانش ، هیچ سـودی ونـفـعی نـبــردم . بیاخودت ملاحظه کن وببین که چه چیزها ازدست داده ام درحالی که هیچ ازوصالِ توبهره ای نبرده ام. اوبایادآوری وبازگوییِ چیزهایی که ازدست داده،قصدِتحریک سازی وجریحه دارنمودنِ احساساتِ یار رادارد.

سایه ای بردلِ ریشم ای گنجِ روان

که من این خانه به سودایِ توویران کردم……

اگــر چــه خــرمـــن عــمــــرم غــم تـو داد بـه بـاد

بـه خــــــاک پــــای عـزیـزت کـه عـهـد نـشکـستـم

عمر به خرمنی تشبیه شده که غمِ هجران برباد داده است. اگر چه عمرم در راهِ غمِ عشقِ تـو سپری شد،بااین همه به خاکِ پایِ عزیزِ تو سوگند می‌خورم که عهد و پیمان با تـو را نشکسته ام وبی وفایی نکرده ام وهرگزنخواهم کرد.

حافظِ گمشده راباغمت ای یارِ عزیز

اتّحادیست که درعهدِ قدیم افتادست

چو ذرّه گـر چـه حقـیــرم ، بـبـیـن بـه دولـت عشق

کـه در هـوای رُخـت چـون بـه مـهـــــر پـیــوسـتــم

حافظ هرجاکه گلایه ای کرده وازفقیری وبی چیزی وازدست دادنِ دل ودین ودانش شکوه ای نموده،بلافاصله به بهره مندی ازدولتِ عشق نازیده وباافتخار وغرور ازاین موهبتِ الهی یادکرده است.

اگر چه مانندِ غبارِ کوچکی بی چیز وفقیر هستم ، امّا به یمنِ عشق در آرزویِ دیدنِ رخسارت بـه خورشید رسیده وپیوسته‌ام ،همچون ذرّه ای به آفتاب وصل شده ام.

به هواداریِ اوذرّه صفت رقص کنان

تالبِ چشمه ی خورشیدِ درخشان بروم

بـیــــار بـاده کـه عـمـری‌ست تـا مـن از سـر امـن

بـه کـُنــــج عـافـیـت از بـهـر عـیـش نـنـشـسـتــم

شراب بـیاور که من مدّت زمانی طولانیست فرصتی پیدانکرده ام باخیالی آسوده و آرام در گوشه‌یِ سلامت به خوشگذرانی و عشرت بپرداز‌م .من برای رسیدن به معشوق لحظه‌ای آرام و قرار نداشته ام.

نخفته ام زخیالی که می پزد دلِ من

خمارِ صدشبه دارم شرابخانه کجاست؟

اگـر ز مــردم هـُشـیــــــــاری ، ای نـصـیـحـت گــو

سـخـن بـه خـاک مـیـفـکـن،چـرا که مـن مـسـتـم

ای نصیحت‌گـو ! چنانچه تو مصلحت اندیش وعقل گراهستی وقصدداری بانصیحت کردن مرا ازپرداختن به عشق بازداری، ارزشِ خود را نگهدار وخاموش باش. زیرا که من مستِ میِ عشقم و هرچه توبگویی به گوشِ من فرونخواهدرفت وسخنانِ تو به خاک خواهد افتاد.

به آدم مست هر چه بگویی متوجّه نیست.

“مردم هشیار” عقلا و اهلِ فلسفه‌اند ، هوادارنِ عقلـنــد ، از نظر عرفا و عاشقان به ویژه حضرتِ حافظ اینان راه گم کردگانند ، ناپختگان وخامـانی هستند که قادر به درک وفهمِ مراتبِ عشق نیستند.

خداراای نصیحتگو حدیث ازساغر ومی گو

که نقشی درخیالِ ما ازاین خوشتر نمی گیرد

چـگــــــــونـه سـر ز خـجـالـت بـر آورم بــرِ دوسـت

کـه خـدمـتـــــــــی به سـزا بـر نـیـامــد از دسـتــم

عاشق همیشه می خواهد برایِ معشوق خدمتی شایسته انجام دهد هرخدمتی هم کرده باشد باز شرمساراست ودوست دارد خدمتِ بهتروشایسته ترانجام دهد.

چگونه می‌تـوانم درمقابلِ معشوق ازخجالت سربرآورم؟ من که نتوانسته‌ام خدمتی شایسته‌ ودر خور ِ شأن ومنزلتِ او بـکـنـم .

دل دادمش به مژده وخجلت همی برم

زین نقدقلبِ خویش که کردم نثارِدوست

بـسـوخـت حــافــــــظ و آن یـار دلــنــواز نـگـفـت

کـه مـرهـمی بـفـرسـتـم کـه خـاطـرش خـسـتـم

حافظ درآتشِ هجرانِ آن یـارِ مهربان و دلنواز سوخت امّا عجبابا این همه مهربانی که یارداردهیچ توّجهی به مانکرد!.او بااینکه خاطرِ مارا رنجور ومجروح ساخته هیچ نگفت که حال که دل و جانِ عاشقِ خودرا آزرده‌ام لااقل التفاتی کرده ومرهمی برزخمِ اوگذارم.

گفتم آه ازدلِ دیوانه یِ حافظ بی تو

زیرلب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام