گنجور

غزل ۳۶۵

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم

کجا روم که بمیرم بر آستان امید

اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم

شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداع

که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس

یکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم و از بیخودی ندانستم

که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز مست شریعت روا نمی‌دارد

نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

چنین که دست خیالت گرفت دامن من

چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا

اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بودست در دلم همه عمر

نه نیک رفت خطا کردم و ندانستم

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست

که با وجود تو دعوی کند که من هستم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

علی جهاندار » صبح مشتاقان » آواز کرد بیات همراه با تار

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

وحـ_‗ـیـ‗_ـد نوشته:

حضرت حافظ هم در غزلی که با
مطلع :
حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

همانند این غزل سعدی به پایان میرساند:

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

کانال رسمی گنجور در تلگرام