گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » ماه نو » تصنیف یار عیار

شهرام ناظری » آتشی در نیستان » آن کیست...(بداهه نوازی بر مبنای ملودی مازندرانی و بداهه خوانی)

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

زارا نوشته:

وزن این شعر خیلی زیباست من همیشه مبهوت هنر حضرت حافظ میشم .

CCX نوشته:

سلام
اگه ازین وزن خوشتون میاد پس حتما باید یه نگاه به دیوان شمس مولانا بندازید
شعرایی پرشور و آهنگین در اوج معنا و مفهوم!!!

orfi نوشته:

فوق العاده است این شعر آقای حافظ.

mah:D نوشته:

مثل این همه جونشون فرسوده می شه در راه دلبر :دی

ایمان نوشته:

اقای سالار عقیلی این شعر رو بسیار زیبا اجرا کرداه اند….

ایمان نوشته:

اقای سالار عقیلی این شعر را بسیار زیبا اجرا کرده اند….

ایمان نوشته:

بیت آخر اشتباه می باشد.چرا که طراری در بیت چهرم نیز آمده است .صحیحش اینه:
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان چشم شنگ مست او بسیار مکاری کند

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین این غزل
برقع فکن ای ماه رو تا چشم دیداری کند
پروانه ای خواهم که با شمع رخت کاری کند
عشاق را آیا بود صاحبدلی یاری کند
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند بر جای بد کاری چو من یکدم نکو کاری کند
…………………………………
گم کردم آن دلدار را شد روزگارانم چو دی
وین دهشت سرمای دی ساقی بیا سازیم طی
باشد که آن دلدار ما آری بگوید جای نـِی
اول ببا نگ نای ونی آرد بدل پیغام وی وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند
……………………………….
جستیم بس یاری نکو آن کیمیا را کو بکو
پیدا نشد آن نیک خو، پیری خطابم زد نجو
یارب چرا آن ماهرو ازمهر نشنید ست بو
دلبر که جان فرسود ازو کام و دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
………………………………
گفتا امید مرهم است از آن دری بگشوده ام
گفتم ندیدم من کسی گوید که دل آسوده ام
گفتا که راه عشق را با رنج و غمز آلوده ام
گفتم گره نگشوده ام زان طرّه من تا بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند
…………………………….
گویم شبی با زلف تو درد دلم را مو به مو
از نقد صوفی خرقه را صافی نخیزد هیچ ازاو
خواهد که صافی در کـِشد با رهن خرقه از سَبو
پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
…………………………….
امـّا نه با دیوانگی از کف بهشتم من جنا ن
آواره شد مجنون دل از د ست لیلای زمان
در شاهراه وصلتش از دست شد دل را عنان
چون من گدائی بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کی عیش نهان با رند بازاری کند
…………………………….
از کن فکان ربم صمد اعجاز راند در قلم
پر گار صنعش زد رقم در تکیه بر خال صنم
آغشت از روی کرم معجون عشقش بر ا َلـَم
زان طـّره پر پیچ و خم سهلست گر بینم ستم از بند وزنجیرش چه غم هرکس که عـّیاری کند
…………………………….
عیسی دم آن باد صبا جان در تن ما میدمد
وآن شیر گیر دشت دل همچون غزال میرمد
ساقی بزن کوس ظفر کین خیل دشمن در صَدَد
شد لشگر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد تا فخرالدین عبدالصمد باشد که غم خواری کند
……………………………
(رافض ) کمان نرگسش در حرب چون سر هنگ او
دل واله صا نع که چون آراستی فرهنگ او
افتاد دل در چنگ او غرقم به دنگ و فنگ او
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان طـّره شبرنگ او بسیار طـّراری کند
……………………………..
تبریز ۸۵/۱۱/۶

مهدی نوشته:

شعر ای کاروان آهسته رو سعدی هم بر همین وزنه
اونم خیلی زیباست

ایمان نوشته:

اجرای بسیار زیبای این غزل با صدای محمد معتمدی در لینک زیر ببینید
http://www.aparat.com/v/Dtloz

زهرا نوشته:

استاد ناظری هم این شعر رو بسیار زیبا اجرا کردن.

ایشان مصرع اول بیت اول رو اینطور خوندن:

آن کیست کز راه کرم با چون منی یاری کند

محمد کاویانی نوشته:

چند جمله از آیت الله حسن زاده آملی در معنای این شعر شنیدم، بسیار زیبا بود. بسیار لذت بردم

ali tarefi نوشته:

واقعا شنیدن این غزل زیبا با صدای استاد ناظری،بسیار دلشین است

حبیب نوشته:

آقای ccx هر شاعر متین و خداپرست، شعرش لذت بخش هست. به اصطلاح ، هر گلی بویی دارد. ذوق هر فردی با مطالعه شعر شاعر خاصی تناسب دارد. همه سلیقه های افراد ادب دوست ، محترم است.

اسی نوشته:

اقای ccxشما مثل اینکه نمیدونی که حافظ مقام و مرتبه اش از مولانا بالاتره من خودم هر دو شون رو می پرستم ولی حافظ مقامش از مولانا بالاتره

اسی نوشته:

اقای ccxمقام حضرت حافظ از حضرت مولانا بیشتره و ایرانیا حافظ رو بیشتر دوست دارند البته این به معنی این نیست که حضرت مولانا رو دوست نداشته باشن یا ازش بدشون بیاد

ماهور نوشته:

دوست گرامی جناب آقای اسی
بی شک حضرت حافظ و حضرت مولانا هر دو مردانی آسمانی هستند و مقایسه ی دو انسان آن هم دو مرد آسمانی از عهده ی ما خارج است و مقام معنوی انسانها جز بر حضرت حق بر همگان پوشیده است.

میثم نوشته:

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
این بیت حضرت حافظ من رو یاد دکتر سروش میندازه، خدا حفظشون کنه.

سیدعلی ساقی نوشته:

آن کیـست کـز روی کـرم بـا مـا وفـاداری کــنــد

بـرجای بـدکاری چـو مـن یـکـدم نکــوکاری کنـد

شاعراحساسِ غریبی پیداکرده ودرپیِ شخصِ جوانمردیست که ازرویِ بزرگواری و بخشندگی،قدم پیش گذارد و دستِ دوستیِ شاعر رابفشارد ودرمقابلِ بدیهایِ او خوبی ونیکوکاری واحسان نماید.البته خودِ شاعر نیزمی داندکه پیداکردنِ کسی که دارایِ چنین فضایلِ اخلاقی باشد ورفتار وکردارِبدِآدمی را بابزرگواری ونکوکاری پاسخ دهدبسیارسخت است،لیکن آرزویست که ازرویِ ملالتِ خاطربرزبان جاری ساخته واین مضمون راپرورده است.ازسایرِعزلیاتِ حافظ چنین بنظرمی رسد که وی ازرفاقت ودوستی دردوره هایِ مختلفِ زندگانی ضربه هایِ روحیِ زیادی دیده است:

رفیقان چنان عهدِصحبت شکستند

که گویی نبودست خودآشنایی

ویا

یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد؟

دوستی کی آخرآمد دوستداران راچه شد؟

دراین زمانه رفیقی که خالی ازخلل است

صراحیِ میِ ناب وسفینه یِ غزل است

روشن است که حافظ خودچنین شخصیتی والا داشته وآرزومنداین بوده که بااین چنیم شخصِ کریم ونکو کردارِ خیالی انس والفتی داشته باشد.

برجایِ: درحقِ - در عوضِ

شاعرازاینکه خودرا”بدکار”معرفی نموده،ضمنِ آنکه شکسته نفسی کرده، قصدداشته شخصیتِ این دوستِ فاضلِ غایب رابرجسته ترجلوه نماید،دوستی که به رغمِ بدکاربودنِ رفیقش، دست ازنیکی ومردانگی ومروّت برنمی داردوبرسرِپیمانِ رفاقت پایدارمی ماند.

اوّل به بـانـگ نـای و نـی آرد بـه دل پـیـغـام وی

وانـگـه به یک پیـمانه می بـا مـن وفـاداری کنـد

درتوصیفِ شخصیتِ این رفیقِ شفیقِ خیالی، درادامه یِ بیتِ قبلی اضافه می کندکه کیست آن جوانمردِکریمی که ابتدا پیغامی از معشوق را باصداوآوازِخوشش وبا موسیقیِ نی به من برساند،سپس درکنارم نشسته وباهمدلیِ وهمنوایی با نوشیدنِ پیمانه‌ای شرا ب مرا همراهی کند.درجایِ دیگری چنین اتفاقِ مبارک ومیمون را زِهی توفیق وسعادت می داند:

مقامِ امن ومیِ بی غش ورفیقِ شفیق

گرت مدام میّسرشود زهی توفیق

دلبـر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نـومـیـد نتـوان بـود از او باشــد که دلـداری کنـد

گرچه معشوق ودلبری که جانم به خاطر او فرسوده گشته ودرحالِ نابودیست، خواسته یِ مرا وآرزوی دلم را برآورده ننموده ، بااینکه هنوزگرهِ مشکلاتم بازنشده، لیکن عیبی نداردبا این وجود نمی توانم ونبایست از او(معشوق) ناامید گردم. بسی امیدهست وامکان دارد که به من توجّه کندو کام ِدلم را برآورده نماید.حافظ هرگز درهیچ شرایطی دست از”طلب” برنمی دارد:

به لب رسیدمراجان وبرنیامدکام

به سررسیدامید وطلب به سر نرسید.

گفتـم ؛ گـره نگشوده‌ام زان طـرّه تـا من بـوده‌ام

گـفتـا ؛ من‌اش فـرمـوده‌ام تـا بـا تـو طـرّاری کنـد

“گره گشودن از طرّه” به معنیِ به وصال رسیدن است.

طرّه : بخشی اززلف که بر پیشانی ریخته است طرّاران : گروهی غارتگربودندکه باحیله گری ومهارت، قافله هاراموردِ دستبردقرارمی دادندلیکن دستگیرنمی شدندوباچابکی می گریختند.

به یار گله ای کردم وگفتم من ازوصالِ تومحرومم به کام نرسیده ام ،این همه زجرواندوه کشیده ام اماتا کنون دستم به زلفِ غارتگر تو نرسیده است درپاسخ گفت : من خودم به (طرّه ام) چنین فرمان داده‌ام که همانندِ طرّاران بدون اینکه گرفتارودستگیر شود دلِ تو را به یغما ببرد. تمامِ واژه ها ازلحاظ ِساختار(صورت ومعنا) خویشاوندانِ یکدیگرند و تناسبِ ظاهری وباطنیِ خیال انگیزی دارند.

معشوقِ حافظ درجایِ دیگری درمقابلِ گله یِ حافظ می گوید که این طرّه که توراآزارمی دهد به حرفِ من هم گوش نمی کند وکاری ازدستِ من برنمی آید:

دی گله ای زطرّه اش کردم وازسرِفسوس

گفت که این سیاهِ کج گوش به من نمی کند.

پشمینه‌پوش تنـد‌خـو از عشق نشنـیـدست بــو

از مستـی‌اش رمـزی بگو تا ترک هُشیاری کـنــد

پشمینه پوشِ تندخو استعاره از درویشان وبه ویژه دراینجاصوفیانی است که قبایِ پشمین به تن کرده وخودراتافته یِ جدابافته می پنداشتند وتکّبر وتظاهرمی ورزیدند.

صوفیِ بد اخلاق و عبوس وتندمزاج، از عشق هیچ چیز نمی داند ( بویی ازعشق نبرده‌است) ازاسرارِ مستیِ عشق ولذتهایِ روحانیِ آن، نکاتی به او نیزبگویید، جرعه ای بچشانید تا شایدبه خودآیدوروبه مسلکِ عاشقی گذاشته وسرمستِ باده یِ عشق شود و از هشیاری (خودبینی ومصلت اندیشی) خلاص گردد.چراکه به هرجارعدوبرقِ عشق اصابت کندبساطِ خودبینی وزهد وریا،بویژه عباوقبایِ پشمینه ی زاهدان وصوفیان که ازاسبابِ تظاهرو تکّبر است خواهدسوخت:

برقِ عشق اَرخرمنِ پشمینه پوشی سوخت سوخت

جورِشاه کامران گربرگدایی رفت رفت

چون من گدای بی‌نشان مشکل بـُوَد یاری چنان

سلطان کجـا عیـش نـهـان بـا رنـد بـازاری کـنــد

گرچه ازاینکه یار،کامِ دلِ شاعررابرنیآورده ،لیکن عاشق ازاین موضوع ناراحت نیست .می گوید یارحق دارد که به منِ رندِ بازاریِ دوره گردِتهیدست (گدای بی نام و نشان) توجّهی نکند.من که باشم که موردِ توجّه ِسلطانِ عظیم الشأن قرارگیرم؟ پادشاه که با گدایِ کوچه و بازار همنشینی نمی کند وبه عیش و نوش پنهانی هم نمی‌پردازد.

من که باشم که برآن عاطرِخاطر گذرم

لطفها می کنی ای خاکِ درت تاجِ سرم

زان‌طرّه‌ی پرپیچ و خم‌سهل‌است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیّاری کنـد

عیّاری:(راهزنی- حیله گری امادراینجامعنیِ عاشقی نیزلحاظ شده است چراکه عاشقان نیزهمانندِعیّاران همواره درصددِ بهره مندی ازگنجِ زیباییهایِ معشوق هستند وسعی دارندبه هرحیله ای دلِ معشوق رابه دست آورند.دردلِ دوست به هرحیله رهی بایدکرد)

اگر از آن گیسویِ شکن درشکنش جفایی به من برسد اتفّاقی عادی وقابلِ پیش بینی است وهیچ باکی نیست ، زیرا هر که مانندِمن عیّاری پیشه گیرد،نباید از بند و زنجیر وزندان باکی داشته باشد. ترکیبِ (طرّه‌ی پر پیچ و خم ) “بند و زنجیر وزندان” راتداعی می نمایند.

هزارحیله برانگیخت حافظ ازسرِفکر

درآن هوس که شود رام آن نگارونشد

شد لشکر غم بی‌عدد از بخت می خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصّمد باشد که غمخواری کـنـد

غمهایِ بی حدّوبی عددی(بسیاری) بر من روی آورده است درحالی که هیچ غمخواری ندارم، از طالع واقبالِ نیک کمک می طلبم .وامیدوارم که “فخر دین عبدالصمد” ( از عالمان و اندیشمندانِ هم عصرِ حافظ ) به دادم برسدوباعطوفت ومهربانی،غم ازدلم به زداید.

بامرور ومطالعه یِ دیوانِ حافظ ملاحظه می گردد که دربعضی ازغزلها ،حافظ باذکرنامِ یکی از دوستانِ نزدیکِ خویش که باآنها معاشرت داشته،به بهانه هایِ گوناگون ابرازِ ارادت ودوستی می کرده است.این نوع مدّاحی وستایش ازدوستان،درمتنِ غزل که اختصاصن برای بیانِ احوالاتِ عاشقانه مناسب هست، منحصر بفرد بوده و تنها ازعهده ی شاعری چون حافظ برمی آید.زیرا ستایشِ حافظانه ازدوستان، بگونه ای رقم می خوردکه ضمنِ آنکه به اصلِ مضمونِ غزل هیچ آسیبی نمی رسد،مراتبِ تمجیدازممدوح نیزعاری ازهرگونه چاپلوسی بیان شده ومناعتِ طبعِ شاعرمحفوظ می ماند.

ما آبرویِ فقر وقناعت نمی بریم

باپادشه بگوی که روزی مقدّراست

بـا چشـم پر نـیـرنـگ او حافـظ مـکـن آهنـگ او

کــآن طـرّه‌ی شبـرنـگ او بسیـار طـرّاری کـنــد

ای حافظ احتیاط کن ومیل ِ دیدارِ معشوق راازسربیرون کن، چشمانِ افسونگرِ یار سحر و جادو دارد وآن زلفِ ریخته شده برپیشانیِ یار(طرّه) طرارّی ماهراست ودل وجانِ عاشق را به یغما می برد وهرگزبه دام نمی افتد. کسی که قصدِدیدارش دارد ومیلِ وصالش رادرسر می پروراند باید ازدل وجان دست بشوید.

تناسبِ شاعرانه از نوعِ حافظانه بین “طرّه یِ شبرنگ” و”طرّار” در این نکته است که طرّاران برای اینکه شناخته نشوندودستگیرنگردند، لباسِ سیاه به تن کرده و درظلمتِ شب باچابکی ومهارت به راهزنی می پرد‌اختند.

گیسویِ شب رنگ وسیاهِ اوهمانندِطرّاران،دلهایِ عاشقان را غارت می کند بی آنکه گرفتار شود. حافظ درجای دیگر ضمنِ قبولِ ناکامیِ خویش می فرماید:

میلِ من سوی وصال وقصدِ او سوی فراق

ترکِ کامِ خودگرفتم تابرآیدکامِ دوست

تفاوتِ عاشقیِ حافظانه باعاشقیِ دیگرمدّعیانِ عشق، دراین مصرعِ زیبایِ: “ترکِ کامِ خودگرفتم تابرآیدکامِ دوست” است وازهمین تفاوت است که حافظ ازسایرین متمایزمی گردد.

منوچهر تقوی بیات نوشته:

در این غزل روی سخن حافظ با انسان است؛ «آن کیست کز روی… »، از نگاه من پیچیده ترین بیت این غزل بیت هشتم آن است. من در اینجا می کوشم دیدگاه خود را درباره این بیت بنویسم:
۸ ـ شد‌ لشکر‌غم بى‌عدد ‌از ‌بُخت مى‌خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخوارى کند
همانگونه که می دانیم پژوهندگانی مانند دکتر قاسم غنی ، دکتر معین و دیگران « عبدالصمد» نامی را درمیان دوستان و هم دوره های حافظ تا کنون نیافته اند که فخر دین باشد. با توجه به واژگان « رمزی بگو » در بیت پنجم و نیز رمز و رازهایی که در شعر حافظ نهفته است، گمان می رود که رمزی در این بیت نهفته باشد ، پس ما به چشم رمز به این بیت می نگریم و یک یک واژه ها را ، ژرف تر و به شیوه ای رمزآمیز ، بررسی می کنیم.
« لشکر غم » ؛ می تواند انبوه طره ی دلبر باشد که حافظ در بیت چهارم می گوید : « گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام » و در بیت پنجم و ششم این « بند و زنجیر » همچنان دل حافظ را در بند خود دارد. « لشکر غم » هم می تواند نشانی باشد برای لشکر ابر سیاه ، که رمزی است از آیین و باور خرمی یا سیمرغی .
غم ـ در زبان عربی به صورت مصدر و اسم هر دو به کار می رود. در فارسی بیشتر به صورت اسم استفاده می شود و به معنای اندوه، تیمار، آذرنگ ، دلتنگی، مه آلود و ابرناکی، ناهویداشدن راه و. . . است. در زبان فارسی از آن مصدرمرکب می سازند مانند: غم خوردن، غم داشتن ، ابرناک شدن هوا و مانند آن.
واژه ی « بُخت »از ریشه ی بوختن در زبان پهلوی به معنای نجات دادن و رهایی دادن و رستگار کردن است. بُخت به معنی پسر ، بنده ، نجات داده ، نجات یافته هم آمده است. دهخدا می نویسد : « نام پادشاهی جبار است که پدر او نصر بود و بیت المقدس را ویران کرد . . . نام پادشاه بابل خراب کننده ی بیت المقدس . . . بُخت النصر، به صاد معرب و مغلوب ، نرسی است ، بُخت النرسی هم گفته می شود . . . عطارد ، سیماب ، تیر ، که معنای آن نافذ در امور است ، دبیر فلک ، خدای روز چهارشنبه و . . . » نام های بسیاری در زبان فارسی از واژه ی بُخت ساخته شده است مانند : بُخت نرسه ، بُخت نرسی ، بُخت آذر ، بُخت آفرید ، آذر بُخت ، فیروز بُخت دُخت ، یزدان بُخت . . . آنچه در بالا گفته شد نشان می دهد که بُخت نام یکی از خدایان ایران باستان و آیین خرمی است که مسلمانان و نیز زرتشتی ها آن را کفر می دانسته اند !!
درباره ی واژه ی « بَخت » دهخدا می نویسد : « در اصل بخش بوده ، شین معجمه را بدل به تا کرده اند. یعنی بخش ، قسمت ، بهره ، مقدر و نصیب ، دولت ، سعادت ، اختر طالع ، پیشانی ، فره ایزدی شاهان ، فره و . . . بخت سپهری و . . . »
فخر یعنی چیره شدن بر کسی ، مباهات ، سرافرازی ، بالیدن ، نازیدن به خوی نیکو.
دین ـ دهخدا درباره ی این واژه می نویسد : « یعنی کیش ، طریقت ، شریعت . در سانسکریت و گات ها و دیگر بخش های اوستا مکرر کلمه ی ” دئنا ” آمده . دین در گات ها بمعانی مختلف کیش ، خصائص روحی ، تشخص معنوی و وجدان بکار رفته است و بمعنی اخیر دین یکی از قوای پنجگانه ی باطن انسان است . . . » بنا برباور آریایی های باستانی، نیروهای درونی انسان {سروش ( ایزد شنیدن ) ، رشن ، بهمن ( ایزد خرد و باور) ، بهرام و رام } ایزد هایی بودند که مانند حواس پنجگانه در خود انسان رشد می کردند و تن آدمی را یاری می دادند این نیروها ماوراء طبیعی نبودند.
فخر دین یعنی مباهات یا سرافرازی یک دین یا باوراست. این گوشه از رمز را نظامی با اشاره به آیین سیمرغی چنین می گشاید : « سریر سرافراز شد نام او ـ درو تخت کیخسرو و جام او » و نیز « سریر افروز اقلیم معانی ـ ولایت گیر ملک زندگانی ».
« عبدالصمد » را اگر رمزگونه نگاه کنیم، می شود « ابدالصمد » نوشت. اِبدال به معنی قرار دادن حرفی به جای حرف دیگر است ، ابدال صمد یعنی تغییر حرف های “صمد” می شود که می شود مبدل کردن “صمد” به « س ، مذ » . سه مذ یا سه مد به معنای سئنا sēna یعنی سیمرغ است که در شاهنامه زال پدر رستم(انسان = مردم) را پرورش می دهد . از نگاه رمز این نشان ها در این بیت هست؛ «لشکر غم» یعنی ابر سیاه ، « بُخت » که خدایی ایرانی و نشان کفر است ، « فخر دین » که سرافرازی باور یا کیش است ، می تواند؛ سریر سرافراز ، باشد و سرانجام « عبدالصمد = ابدال صمد » که می شود سه مذ ، که همه نشانه های باور خرمی یا سیمرغی ( جهان خدایی ) است. درباره ی سیمرغ یا عنقا حافظ می گوید: « من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه ـ قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم ۲ / ۳۱۲ » ؛ مرغ سلیمان هد هد است و پیشه اش قاصدی و پیام رسانیدن است . مولوی بلخی می گوید: « نوبت هدهد رسید و پیشه اش ـ وآن بیان صنعت و اندیشه اش ».
فرهنگ فارسی معین درباره ی سیمرغ می نویسد : [ پهلوی sēna- murv , sēnē - muruk ] در فروردین یشت بند ۹۷ آمده ، فروهر پاکدین سئنه saēna پسر اهوم ستوت را می ستاییم . . . در مینوگ خرت ( پازند ) آمده . . . آشیان سین مورو ( سیمرغ ) بر درخت ” هرویسپ تخمک ” است که آن را “جد بیش ” ضد گزند می خوانند و هرگاه سین مورو از آن درخت برخیزد هزار شاخه از آن درخت بروید و چون بر آن نشیند هزار شاخه از آن بشکند و تخم هایش پراکنده گردد. » مهرگان و جشن خرمن و گردآوری تخمه ها، جشن خدای مهر یا سیمرغ و همای بوده است . لغت نامه ی دهخدا از قول فرخی سیستانی می نویسد: « مهرگان آمد و سیمرغ بجنبید زجای ـ تا کجا پر زند امسال و کجا دارد رای » . مهرگان ، مهر و سیمرغ افسانه نبودند بل که باورهایی بودند که مردم با آن ها زندگی می کرده اند. لغت نامه ی دهخدا زیر واژه ی مهریا خدای مهر می نویسد : « یکی ازبغان یا خداوندگاران آریایی یا هند و اروپایی پیش از روزگار زرتشت است. . . نام گیاهی باشد که آن را به فارسی مردم گیا و به عربی یبروح الصنم خوانند …[( سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت ـ به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم ۳/۳۶۶ م.ت.ب)] آریاییان هنگام ورود به ایران قوای طبیعت مثل خورشید و ماه و ستارگان و آتش و خاک و باد و آب را می پرستیدند. خدایانی را هم که مظهر قوای طبیعت بودند « دئوه » می خوانده اند. . . » واژه ی دئوه در فارسی بد نام شده و امروز ” دیو ” نامیده می شود و عاشق را هم که مذهب او عشق است ؛ دیوانه می نامند. یادآور می شویم که حافظ نیز مانند پدران آریایی خود پرستنده و ستایش کننده ی قوای طبیعت بوده است : « مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ـ یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو ۱ / ۳۹۹ ». این بیت خواجه ، همانند شعر فرخی درباره ی سیمرغ و مهرگان است که در بالا از آن یاد کردیم.
غم خواری ـ دهخدا در زیر این واژه می نویسد : « دوستی حقیقی و شفقت و شرکت در غم و اندوه ، تیمار داری ، دلسوزی ، غمگساری ، مهربُنی و . . . »
معنای بیت بالا، به گونه ای معمولی و متعارف می شود : شمار لشکر غم ( کدام لشکر و چرا ؟ ) فراوان شد ، از اقبال ( بَخت ) یاری می خواهم تا افتخار دین ، بنده ی خدا (کدام بنده ی خدا و یا کدام عبدالصمد ؟ و این چه رابطه ای با دلبر و گیسوی وی دارد ؟ ) باشد که غمگساری کند. اما به چشم ما، این بیت دارای رمزی بوده و ما کوشیدیم آن را بگشاییم . کار به درازا کشید و پیچیدگی های فراوانی داشت.
چکیده بیت هشت؛
۸ ـ سیاهی زلف دلبر( غم دلبر ) بی شمار شد ، از ایزد رهایی بخش ( دبیر فلک یا عطارد ) یاری می خواهم، امیدوارم سرافراز کیش ( یا کیش سرافراز )؛ سه مذ ( sēna سئنا = سیمرغ ) خدای مهر، دلسوزی و مهربُنی کند.
نتیجه :
در این غزل خواجه ی شیراز درباره ی درون مایه ی فرهنگ ایرانی که وفاداری به انسان ، موسیقی ، می ، پیمانه و پیمان است؛ سخن می گوید. رمز عشق خود را به ایزد مهر به شیوه ای رندانه بازگو می کند و سراندیشه های رندی را به گونه ی زیر بر می شمرد:
• رند وفاداری به انسان را نکوکاری می داند( بیت ۱ )
• برای رند بانگ نای و موسیقی پیام درونی انسان است و « می » نشان وفاداری به
فرهنگ مردم پرست ایران است. ( بیت ۲ )
• در راه عشق به انسان وفادار است و از بی مهری یار( مردم ) ناامید نمی شود( بیت ۳ )
• رند می داند که دستیابی به زلف یار و مهرورزی با وی دشوار است و این دشواری را از ویژگی های خصلت انسان می داند. ( بیت ۴ )
• زاهد پشمینه پوش را از عشق و رمز و راز مستی ، بی بهره می داند.( بیت ۵ )
• رند که پای بند هیچ آداب دینی و اجتماعی نیست خود را در برابر نوع انسان کوچک و کم بها می داند. ( بیت ۶ )
• رندان نیز مانند عیاران در راه عشق به مردم از بند و زنجیر باکی ندارند ( بیت ۷ )
• رند در راه عشق از خدای مهر( س مد = sēna سئنا = سیمرغ ) دلسوزی و مهر بُنی می خواهد. (بیت ۸ )
• چشم یار را زیبا ، افسونکار و درد سرآفرین می داند. ( بیت ۹ )
منوچهر تقوی بیات

حسین نوشته:

همین مانده بود که بَخت را ” بُخت “ بخوانیم
خداوند شفا بدهد

حسین نوشته:

بیت اول را من چنین سراغ دارم
آن کیست کز راه کرم با چون منی یاری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

naaz نوشته:

هفته بعد باز دیدیمش گفتیم اسمت چی بود؟
گفت :دلبر که جان فرسود از او!
گفتیم مگه تو هم بلدی؟ گفت :اسممه! رفت.
عین رفتن جان از بدن، دیدم که جانم میرود!

عقل سرخ نوشته:

وزنی زیبا و تند با قافیه میانی.طبق اطلاعات کسب شده فخرالدین عبدالصمد استاد شیخ بوده

فرخ نوشته:

۱- توضیحات @ سید علی ساقی را بخوانید. مطابق حاشیه قزوینی-غنی، منظور “عبدالصمد بحرآبادی از رجال و امرای معاصر حافظ” بوده است که ظاهرا تعمدا ندیده گرفته اید.
۲- چرا اگرچیزی را معنی نتوانستید کنید یا مبهم بود به هردلیلی، نتیجه می گیرید فورا که رمز آلود و پرده درپرده است؟ هر بچه ای هم متوجه میشود این اسم عبدالصمد اشاره به شخصی هست و یک مدحِ با متانت هست در واقع.
واقعا هدف از بالا بردن این شعرای گرانقدر به مقام ماورای انسانی چیست؟ آیا فکر میکنید خدمتی به فرهنگ ما میشود؟ اینها هم آدمهایی بوده اند مثل من و شما، فرزند زمان خودشان و البته با استعدادی سرشار. بت درست نکنید لطفا.

کانال رسمی گنجور در تلگرام