کنون پرشگفتی یکی داستان
بپیوندم از گفتهٔ باستان
نگه کن که مر سام را روزگار
چه بازی نمود ای پسر گوش دار
نبود ایچ فرزند مر سام را
دلش بود جویندهٔ کام را
نگاری بُد اندر شبستان اوی
ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی
از آن ماهش امید فرزند بود
که خورشیدچهر و برومند بود
ز سام نریمان هم او بار داشت
ز بار گران تنش آزار داشت
ز مادر جدا شد بر آن چند روز
نگاری چو خورشید گیتیفروز
به چهره چنان بود تابنده شید
ولیکن همه موی بودش سپید
پسر چون ز مادر بر آن گونه زاد
نکردند یک هفته بر سام یاد
شبستان آن نامور پهلوان
همه پیش آن خرد کودک نوان
کسی سام یل را نیارست گفت
که فرزند پیر آمد از خوبجفت
یکی دایه بودش به کردار شیر
بر پهلوان اندر آمد دلیر
که بر سام یل روز فرخنده باد
دل بدسگالان او کنده باد
پس پردهٔ تو در ای نامجوی
یکی پور پاک آمد از ماهروی
تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت
بر او بر نبینی یک اندام زشت
از آهو همان کش سپید است موی
چنین بود بخش تو ای نامجوی
فرود آمد از تخت سام سوار
به پرده درآمد سوی نو بهار
چو فرزند را دید مویش سپید
ببود از جهان سر به سر ناامید
سوی آسمان سر برآورد راست
ز دادآور آنگاه فریاد خواست
که ای برتر از کژی و کاستی
بهی زان فزاید که تو خواستی
اگر من گناهی گران کردهام
و گر کیش آهرمن آوردهام
به پوزش مگر کردگار جهان
به من بر ببخشاید اندر نهان
بپیچد همی تیره جانم ز شرم
بجوشد همی در دلم خون گرم
چو آیند و پرسند گردنکشان
چه گویم از این بچهٔ بدنشان؟
چه گویم که این بچهٔ دیو چیست؟
پلنگ و دو رنگ است و گر نه پریست
از این ننگ بگذارم ایران زمین
نخواهم بر این بوم و بر آفرین
بفرمود پس تاش برداشتند
از آن بوم و بر دور بگذاشتند
به جایی که سیمرغ را خانه بود
بدان خانه این خرد بیگانه بود
نهادند بر کوه و گشتند باز
برآمد بر این روزگاری دراز
چنان پهلوان زادهٔ بیگناه
ندانست رنگ سپید از سیاه
پدر مهر و پیوند بفگند خوار
جفا کرد بر کودک شیرخوار
یکی داستان زد بر این نرّه شیر
کجا بچه را کرده بد شیر سیر
که گر من تو را خون دل دادمی
سپاس ایچ بر سرت ننهادمی
که تو خود مرا دیده و هم دلی
دلم بگسلد گر ز من بگسلی
چو سیمرغ را بچه شد گرْسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید
ز خاراش گهواره و دایه خاک
تن از جامه دور و لب از شیر پاک
به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند
پلنگش بدی کاشکی مام و باب
مگر سایهای یافتی ز آفتاب
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد برگرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان نالهٔ زار او ننگرند
ببخشود یزدان نیکیدهش
کجا بودنی داشت اندر بوش
نگه کرد سیمرغ با بچّگان
بر آن خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی بر او بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر
شکاری که نازکتر آن برگزید
که بیشیر مهمان همی خون مزید
بدین گونه تا روزگاری دراز
برآورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پر مایه گشت
بر آن کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو
نشانش پراگنده شد در جهان
بد و نیک هرگز نماند نهان
به سام نریمان رسید آگهی
از آن نیک پی پور با فرّهی
شبی از شبان داغ دل خفته بود
ز کار زمانه برآشفته بود
چنان دید در خواب کز هندوان
یکی مرد بر تازی اسپ دوان
ورا مژده دادی به فرزند او
بر آن برز شاخ برومند او
چو بیدار شد موبدان را بخواند
از این در سخن چند گونه براند
چه گویید گفت اندر این داستان؟
خردتان بر این هست همداستان؟
هر آنکس که بودند پیر و جوان
زبان برگشادند بر پهلوان
که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ
چه ماهی به دریا درون با نهنگ
همه بچه را پرورانندهاند
ستایش به یزدان رسانندهاند
تو پیمان نیکی دهش بشکنی
چنان بیگنه بچه را بفگنی
به یزدان کنون سوی پوزش گرای
که اوی است بر نیکویی رهنمای
چو شب تیره شد رای خواب آمدش
از اندیشهٔ دل شتاب آمدش
چنان دید در خواب کز کوه هَند
درفشی برافراشتندی بلند
جوانی پدید آمدی خوبروی
سپاهی گران از پس پشت اوی
به دست چپش بر یکی موبدی
سوی راستش نامور بخردی
یکی پیش سام آمدی زان دو مرد
زبان بر گشادی به گفتار سرد
که ای مرد بیباک ناپاک رای
دل و دیده شسته ز شرم خدای
تو را دایه گر مرغ شاید همی
پس این پهلوانی چه باید همی
گر آهو است بر مرد موی سپید
تو را ریش و سر گشت چون خنگ بید
پس از آفریننده بیزار شو
که در تنتْ هر روز رنگیست نو
پسر گر به نزدیک تو بود خوار
کنون هست پروردهٔ کردگار
کز او مهربانتر ورا دایه نیست
تو را خود به مهر اندرون مایه نیست
به خواب اندرون بر خروشید سام
چو شیر ژیان کاندر آید به دام
چو بیدار شد بخردان را بخواند
سران سپه را همه برنشاند
بیامد دمان سوی آن کوهسار
که افگندگان را کند خواستار
سر اندر ثریا یکی کوه دید
که گفتی ستاره بخواهد کشید
نشیمی از او برکشیده بلند
که ناید ز کیوان بر او بر گزند
فرو برده از شیز و صندل عمود
یک اندر دگر ساخته چوب عود
بدان سنگ خارا نگه کرد سام
بدان هیبت مرغ و هول کنام
یکی کاخ بد تارک اندر سماک
نه از دست رنج و نه از آب و خاک
ره بر شدن جست و کی بود راه
دد و دام را بر چنان جایگاه
ابر آفریننده کرد آفرین
بمالید رخسارگان بر زمین
همی گفت کای برتر از جایگاه
ز روشن روان و ز خورشید و ماه
گر این کودک از پاک پشت من است
نه از تخم بد گوهر آهرمن است
از این بر شدن بنده را دست گیر
مر این پر گنه را تو اندر پذیر
چنین گفت سیمرغ با پور سام
که ای دیده رنج نشیم و کنام
پدر سام یل پهلوان جهان
سرافرازتر کس میان مهان
بدین کوه فرزند جوی آمدست
تو را نزد او آب روی آمدست
روا باشد اکنون که بردارمت
بیآزار نزدیک او آرمت
به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
که سیر آمدستی همانا ز جفت
نشیم تو رخشنده گاه من است
دو پرّ تو فرّ کلاه من است
چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه
ببینی و رسم کیانی کلاه
مگر کاین نشیمت نیاید به کار
یکی آزمایش کن از روزگار
ابا خویشتن بر یکی پرّ من
خجسته بود سایهٔ فرّ من
گرت هیچ سختی به روی آورند
ور از نیک و بد گفت و گوی آورند
بر آتش برافگن یکی پرّ من
ببینی هم اندر زمان فرّ من
که در زیر پرت بپروردهام
ابا بچّگانت برآوردهام
همان گه بیایم چو ابر سیاه
بیآزارت آرم بدین جایگاه
فرامش مکن مهر دایه ز دل
که در دل مرا مهر تو دلگسل
دلش کرد پدرام و برداشتش
گرازان به ابر اندر افراشتش
ز پروازش آورد نزد پدر
رسیده به زیر برش موی سر
تنش پیلوار و به رخ چون بهار
پدر چون بدیدش بنالید زار
فرو برد سر پیش سیمرغ زود
نیایش همی بآفرین برفزود
سراپای کودک همی بنگرید
همی تاج و تخت کئی را سزید
بر و بازوی شیر و خورشید روی
دل پهلوان دست شمشیر جوی
سپیدش مژه دیدگان قیرگون
چو بسد لب و رخ به مانند خون
دل سام شد چون بهشت برین
بر آن پاک فرزند کرد آفرین
به من ای پسر گفت دل نرم کن
گذشته مکن یاد و دل گرم کن
منم کمترین بنده یزدان پرست
از آن پس که آوردمت باز دست
پذیرفتهام از خدای بزرگ
که دل بر تو هرگز ندارم سترگ
بجویم هوای تو از نیک و بد
از این پس چه خواهی تو چونان سزد
تنش را یکی پهلوانی قبای
بپوشید و از کوه بگزارد پای
فرود آمد از کوه و بالای خواست
همان جامهٔ خسرو آرای خواست
سپه یکسره پیش سام آمدند
گشاده دل و شادکام آمدند
تبیرهزنان پیش بردند پیل
برآمد یکی گرد مانند نیل
خروشیدن کوس با کرّهنای
همان زنگ زرین و هندی درای
سواران همه نعره برداشتند
بدان خرّمی راه بگذاشتند
چو اندر هوا شب علم برگشاد
شد آن روی رومیش زنگی نژاد
بر آن دشت هامون فرود آمدند
بخفتند و یکبار دم بر زدند
چو بر چرخ گردان درفشنده شید
یکی خیمه زد از حریر سپید
به شادی به شهر اندرون آمدند
ابا پهلوانی فزون آمدند


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
نریمان سیمرغ سام اهریمن (اشاره) زال
هوش مصنوعی: در این بخش از شاهنامه، داستان زاده شدن زال، فرزند سام نریمان، روایت میشود. سام که آرزوی فرزند داشت، پسری به دنیا میآورد که موی سپیدش باعث ناامیدیاش میشود و به همین دلیل، او را به دور از خانوادهاش به کوهی میفرستد. در آنجا، سیمرغ زال را پیدا کرده و به او محبت و پرورش میدهد. زال در آینده به جوانی نیکو و دلیر تبدیل میشود و پس از آگاهی سام از او، دوباره با فرزندش دیدار میکند. داستان نشاندهندهی ناتوانی پدر در پذیرش فرزندش به دلیل ظاهر او و دگرگونیهای آیندهاش است.
اکنون میخواهم داستانی از گفتههای باستان را بسُرایم. (پیوستن: سرودن-به نظم درآوردن ، متصل کردن)
ای پسر گوش کن و ببین که روزگار چه بازی ای با زندگی سام کرده است
هوش مصنوعی: فرزندی برای سام نبود و او به دنبال کسی بود که آرزویش را برآورده کند.
زنی زیبا در حرم او بود که چهرهاش چون گل و مویش چون مشک خوشبو بود.
سام امید داشت از آن زن فرزندی به دنیا بیاید که زیبا و نیرومند باشد.
زن از سام باردار شد . آن بار گرانبها حسابی بر او سنگینی میکرد.
پس از مدتی، زادهای پدید آمد درخشان چون خورشید.
چهرهاش درخشان بود، اما تمام موهای سرش سپید بود.
چون پسر با آن چهره زاده شد، یک هفته کسی جرئت نکرد خبر را به سام بگوید.
تمام اهل شبستان، نگران و درمانده، دور آن نوزاد جمع بودند.
هیچکس جرئت نداشت به سام بگوید که فرزندش با موی سپید به دنیا آمده است.
دایهای شجاع و نیرومند جلو آمد.
به سام درود فرستاد و گفت شاد باشی و دل دشمنانت بریده باد.
پشت پردهٔ تو فرزندی پاک از زنی زیباروی به دنیا آمده است.
بدنش مثل نقره و چهرهاش چون بهشت است و هیچ نقصی ندارد.
تنها عیب این پسر، سپیدی موهایش است و قسمت (سرنوشت) تو نیز همین است. (آهو=آک: عیب - نقص)
سام از تخت پایین آمد و شتابان به سوی نوزاد رفت.
هوش مصنوعی: وقتی سام فرزندش زال را دید که مویش سپید است، از تمام دنیا ناامید شد.
به سمت آسمان سر بلند کرد و از خداوند با فریاد دادخواهی کرد.
ای کسی که بالاتر از نقص و عیب هستی، خوبی به دلیل خواست تو بیشتر می شود.
اگر من گناه بزرگی کردهام یا راه شیطان را پیش گرفتهام
هوش مصنوعی: از خدا خواستم که مرا ببخشد و در دل من را به خاطر گناهانم عفو کند.
هوش مصنوعی: از شرم، جانم به تنگ آمده و در دلم خون گرم به جوش میآید.
اگر بزرگان بپرسند، دربارهٔ این کودک بد نشان چه بگویم؟
هوش مصنوعی: در این بیت، پدر زال به فکر این است که چه بگوید دربارهٔ فرزندش که ظاهرش غیرعادی و شگفتانگیز است؛ او به بچهاش اشاره میکند که مانند دیو (موجودی افسانهای) است و رنگ پوستش شبیه پلنگ و دو رنگ به نظر میرسد، و احتمالاً بر این باور است که شاید او پری (موجودی دیگرworld افسانهای) باشد.
از این ننگ، ایران را ترک میکنم و دیگر این سرزمین را نمیخواهم.
دستور داد کودک را بردارند و از آن سرزمین دور کنند.
او را به جایی بردند که آشیانهٔ سیمرغ بود، جایی ناآشنا برای کودک.
کودک را بر کوه گذاشتند و رفتند؛ زمان زیادی گذشت.
آن کودک بیگناه هنوز خوب و بد را تشخیص نمیداد.
پدر پیوند و مهر پدری را خوار شمرد و به نوزاد خود ستم کرد.
حالا داستانی را روایت میکنم از این شیر نر (سیمرغ) که چگونه این کودک را با شیر پرورش داد.
اگر من اینهمه رنج برای تو کشیده بودم، تو هرگز سپاسی از من نمیکردی.
تو مرا میشناسی و با من پیوند داری؛ اگر از من جدا شوی، دلم میشکند.
وقتی جوجههای سیمرغ گرسنه شدند، سیمرغ شتابان به پرواز درآمد.
کودکی گریان دید و زمین زیر پایش چون دریایی خروشان به نظر آمد.
گهوارهاش از سنگ خارا بود، دایهاش خاک؛ بیلباس و بیشیر مانده بود.
گرداگردش خاک تیره بود و خورشید بالای سرش میتابید.
کاش پلنگ پدر و مادرش بود، تا دستکم سایهای از آفتاب مییافت.
سیمرغ از آسمان فرود آمد و کودک را با چنگال از سنگ داغ برداشت.
شتابان او را به کوه البرز برد؛ جایی که آشیانه و جایگاهش بود.
سیمرغ، زال را نزد فرزندانش برد تا او را بخورند و هیچ توجهی به زاری آن کودک نکنند. (بشکردن: شکار کردن)
ولی خداوند نیکی بخش به او رحم کرد؛ که زال عمرش به دنیا بود. (نباید از دنیا می رفت)
سیمرغ و جوجههایش به کودک نگریستند در حالی که اشک میریختند.
شگفتزده و با مهر به چهرهٔ زیبایش خیره ماندند.
سیمرغ لطیفترین شکار را برایش برمیگزید تا بیشیر نماند.
به این شکل سالها گذشت تا دانای جهان راز را آشکار کرد.
هوش مصنوعی: آن کودک خردسال که دارای ویژگیهای برجسته و متمایز بود، بر فراز آن کوه (کوههای سیمین) به مرور زمان بزرگ شد.
او مردی بلندبالا و استوار چون سرو شد؛ شانههایی پهن و کمری باریک داشت.
هوش مصنوعی: نام او در دنیا پخش و معروف شد و هیچکسی نمیتواند او را پنهان نگه دارد، چه او دارای ویژگیهای نیک و بد است.
هوش مصنوعی: به سام نریمان خبر رسید که فرزند نیکسیرتی با ویژگیهای برجسته و خاص متولد شده است.
هوش مصنوعی: سام نریمان در شبی خوابیده بود و از مشکلات و دردهایی که زمانه برایش به وجود آورده بود، آشفته و ناراحت بود.
در خواب دید که یکی از هندوستان سوار بر اسبی تند و تیز در حال دویدن است.
او را به فرزند برومندش مژده داد.
وقتی که بیدار شد موبدان را صدا کرد و در مورد خوابش با انها سخن گفت.
هوش مصنوعی: در این داستان، شما چه میگویید؟ آیا شما نیز در این مورد نظر مشابهی دارید و با من همنظر هستید؟
هر کسی، چه پیر و چه جوان، زبان به سخن گشود و حرفش را به پهلوان زد.
چه شیر و پلنگ بر سنگ و خاک و چه ماهی و نهنگ در دریا
هوش مصنوعی: همه افراد در تلاشند تا بچه را بزرگ کنند و در این کار از یزدان (خداوند) ستایش و طلب یاری میکنند.
تو پیمان خوبی را شکسته ای و این چنین بچه بی گناه را رها کرده ای
هوش مصنوعی: به خدا حالا به سوی عذرخواهی برو، زیرا او تنها راهنمای نیکی است.
هوش مصنوعی: وقتی شب تاریک شد، فکر خواب به سرش زد و از دلش شتابی از اندیشه برانگیخت.
هوش مصنوعی: او در خواب دید که از کوه «هند» (به معنای کوههای هند، نماد قدرت و شکوه) پرچم بلندی برافراشته شده است.
هوش مصنوعی: جوانی زیبا و خوشچهره از میان گروهی از جنگجویان ظاهر شد و به سمت او آمد.
هوش مصنوعی: در دست چپ او یک موبد (کسی که وظیفه دینی دارد) و در دست راستش یک مرد معروف و خردمند قرار دارد.
هوش مصنوعی: یکی از آن دو مرد نزد سام آمد و شروع به صحبت کرد و سخنانش سرد و بیاحساس بود.
هوش مصنوعی: ای مرد دلیر، تو که اندیشه و رفتار ناپاکی داری، باید بدان که خداوند بر تو نظارت دارد و تو را از شرم او پاکیزه نمیکند.
هوش مصنوعی: اگر دایهٔ تو مثل مرغ باشد، پس این پهلوانی و شجاعت چه نیازی به تو دارد؟
هوش مصنوعی: اگر تو مانند آهو باشی و مردی با موهای سپید، ریش و سرت نیز مانند برگ بید به هم ریخته و نامنظم خواهد بود.
از خالق خود متنفر شو، زیرا در وجود تو هر روز ویژگی و رنگ جدیدی به وجود میآید.
اگر پسرت نزد تو خوار است، اکنون او پرورش یافتهٔ خداوند است.
هیچ کسی مهربانتر از خداوند نیست و اما در درون تو محبت و عشق وجود ندارد.
سام در خواب مانند شیر خشمگینی که در دام افتاده باشد غرش کرد
هوش مصنوعی: وقتی سام بیدار شد، حکیمان را فراخواند و همه فرماندهان ارتش را جمع کرد.
هوش مصنوعی: به سوی آن کوهسار آمد تا از افگندگانی که دورش جمع شدهاند، درخواست کند یا خواستههایش را مطرح سازد.
هوش مصنوعی: در آسمان، کوهی را مشاهده کرد که به نظر میرسید ستارهای را به خود میکشد.
هوش مصنوعی: نسیم دلانگیزی از او وزیده است که هیچ آفتی از دورترین نقاط آسمان (کیوان) نمیتواند به آن آسیب بزند.
هوش مصنوعی: سام، چوبهای عود که از شیز (چوب معطر) و صندل (چوب خوشبو) تهیه شدهاند را در کنار هم قرار داده و به صورت عمودی گذاشته، به گونهای که یکی درون دیگری است.
سام به آن سنگ سخت و محکم نگاه کرد و بزرگی سیمرغ و وحشتناکی آشیان او را دید.
هوش مصنوعی: سام، به دلیل چهره و مقامش، در جایگاهی بزرگ و مهم قرار دارد که به صورت طبیعی به دست نیامده است و نه از کار و تلاش شخصی او، بلکه نتیجهی تقدیر و سرنوشتش است.
به دنبال راهی برای بالا رفتن از کوه گشت ،تا از گزند حیوانات وحشی و دام ها دور باشد.
سام خداوند برتر را افرین گفت و چهره خود را بر زمین مالید
هوش مصنوعی: او میگفت: ای کسی که برتر از همهٔ موجودات و بلندتر از مکانها هستی، تو که از روحهای روشن و از خورشید و ماه هم برتر هستی.
اگر این کودک از پشت پاک من است و از تخم بد سرشت اهریمن نیست.
هوش مصنوعی: منظور این است که از این حادثه (زاده شدن کودک) خویشتن را رها کن و مرا یاری کن، زیرا تو باید این پرندهٔ گناهکار را بپذیری.
سیمرغ به پسر سام میگوید که ای کسی که رنج لانه و اشیانه را دیده ای
پدرت سام، قهرمان بزرگ و معروفی است که در میان بزرگان و پهلوانان، از همه آنان سرشناستر و با احترامی بیشتر است.
پدرت سام به این کوه آمده است و در جستجوی فرزندش است ، تو نزد او آبرو پیدا کرده ای.
مناسب است که به آرامی و بدون آسیب به تو را بردارم و نزدیک او قرار دهم.
به سیمرغ نگاه کن که دستان به او چه گفت ، دستان به او گفت از همراه بودن من سیر شده ای.
آشیان تو مکان درخشان من است، دو پر تو شکوه و مقام من است.
سیمرغ در پاسخ گفت که اگر به تخت و مقام پادشاهی و آداب و رسوم کیانی نگاه کنی، باید به این نکته توجه داشته باشی که...
اینکه د راین لانه بمانی به کارتو نمی آید بهتر است این را در روزگار امتحان کنی.
هوش مصنوعی: پرچم من در برابر خودم، سایهٔ بزرگ و خوشیمن من را پوشانده است.
هوش مصنوعی: اگر سختی و دشواری به تو روی آورد و یا دربارهٔ نیک و بد صحبت کنند،
یکی از پرهای من را در اتش بیانداز تا در همان زمان شکوه و شوکت من را ببینی.
هوش مصنوعی: من در زیر سایهٔ این پرت، فرزندان خود را پرورش دادهام، و به خاطر بچههایت (دشمنان)، آنان را بزرگ کردهام.
در همان لحظه مانند ابر سیاه می آیم و تو را بدون مزاحمت و آزار به این جایگاه می آورم.
هوش مصنوعی: فراموش نکن که محبت دایه را از دل خود دور نکنی، چون عشق تو برای من مانند تیغی است که دل را میشکافد و جگر را میسوزاند.
دلش را شاد کرد و او را برداشت و خرامان به بالای ابرها برد.
با پرواز او را نزد پدرش آورد ، موهای سرش به زیر سینه اش میرسید.
بدنش مانند فیل قوی و درشت و چهره اش مانند بهار زیبا بود ، پدر هنگامیکه او را دید با زاری نالید.
با شتاب به سیمرغ تعظیم کرد با تشکر زیاد از او ستایش کرد.
به سرتا پای کودک نگاه کرد و او را سزاوار تاج و تخت پادشاهی دید.
سینه و بازوی او مانند شیر و چهره اش مانند خورشید، دلش پهلوان و دستش مناسب شمشیر بدست گرفتن.
مژه چشمانش سپید و چشمانش سیاه مانند قیر ، لبش مانند مرجان و چهره اش مانند خون.
دل سام مانند بهشت برین شد، آن فرزند پاک را ستایش کرد.
سام به پسرش گفت : ای پسر دلت را نرم کن ، گذشته را یاد نکن و دلت را گرم کن.
من کمترین بنده خدا پرست هستم ، از هنگامیکه که تو را دوباره بدست آوردم.
من از خداوند بزرگ پذیرفته ام ، که هرگز دلم را با تو خمشگین نکنم.
من از این پس فقط به دنبال هوای تو هستم، چه نیکی و چه بدی. اکنون تو هر چیزی را خواستی همان می شود.
به تنش یک لباس پهلوانی پوشاند و از کوه پایین آمد.
هوش مصنوعی: فرود از کوه آمد و خواست که همان لباس زینتی و زیبا مثل خسرو را بپوشد.
هوش مصنوعی: همهٔ سپاه با شادمانی و دلگرمی به سوی سام (پدر زال) آمدند.
فریاد زنان فیل را پیش بردند و گرد و خاک مانند نیل بلند شد.
هوش مصنوعی: صدای نواختن کوس و کرّهنای (نوعی ساز) به گوش میرسد، که زنگ زرین و هندیشان را به همراه دارند.
هوش مصنوعی: سواران به خاطر خوشحالی و شادی نعرهزنی کردند و مسیر را رها کردند.
هوش مصنوعی: هنگامی که شب چادر علم باز شد، آن چهرهای از روم (سرزمین روم) نمایان گشت که نژادش زنگی (سیاهپوست) بود.
هوش مصنوعی: در دشت هامون فرود آمدند و استراحت کردند و یک بار صدا کردند.
هوش مصنوعی: در آن دشت، وقتی خورشید بر گردونهٔ آفرینش درخشید، یکی از آنان چادرِ بزرگی از پارچهٔ سفید برپا کرد.
هوش مصنوعی: به شادمانی به شهر وارد شدند و تعداد پهلوانان بیشتر شد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۲۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.