گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بر جای گل به ماه عذار تو خار ماند

ای پادشاه حسن ز لشکر غبار ماند

صد داغ بیشتر به دلم بود از بتان

داغی که از تو بود به دل یادگار ماند

حسن و غرور و ناز و تکبر تمام شد

مستی ز سر به در شد و رنج خمار ماند

قاصد رسید و مژده وصلی ز یار داد

دل برد و دیده نیز در این رهگذار ماند

خنجر ز کین کشیدی و گفتی همی‌زنم

تا روز حشر دل به ره انتظار ماند

کو حاکمی که حکم کند در میان ما

این داوری به پیش خداوند کار ماند

در مجمعی که نام تو بردند جان نداد

خاقان ز سخت جانی خود شرمسار ماند

 
 
زنده‌رود
وطواط

رفت آن نگار و عشق آن نگار ماند

او شد ز دست و دست نشاطم ز کار ماند

از دیده رفته چهرهٔ همچنون نگار او

وز اشک دیده چهرهٔ من پر نگار ماند

از چشم من جمال دو رخسار یار رفت

[...]

جامی

رفتی و درد و داغ توام یادگار ماند

صد حسرت از تو در دل امیدوار ماند

بلبل کشید رنج گلستان و عاقبت

گل را صبا ربود و ازو بهر خار ماند

دریا شد از سرشک کنارم ولی چه سود

[...]

فصیحی هروی

رفتند همدمان و مرا دل فگار ماند

خون جگر ز صحبتشان یادگار ماند

دل مضطرب ز روزن چشمم برون دوید

اما ز ناتوانی هم در کنار ماند

از دشمنم چه شکوه که این زخم دوست زد

[...]

صائب

طی شد زمان پیری ودل داغدار ماند

صیقل شکست وآینه ام در غبار ماند

فیاض لاهیجی

رفتی تو لیک نام نکو یادگار ماند

حرف ترت چو دیدة ما آبدار ماند

رفتی تو از میان (و) دل سخت جان ما

بر خاک مرقد تو چو سنگ مزار ماند

بودی صفای آینة دهر و من غبار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه