فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۸۵

بر جای گل به ماه عذار تو خار ماند

ای پادشاه حسن ز لشکر غبار ماند

صد داغ بیشتر به دلم بود از بتان

داغی که از تو بود به دل یادگار ماند

حسن و غرور و ناز و تکبر تمام شد

مستی ز سر به در شد و رنج خمار ماند

قاصد رسید و مژده وصلی ز یار داد

دل برد و دیده نیز در این رهگذار ماند

خنجر ز کین کشیدی و گفتی همی‌زنم

تا روز حشر دل به ره انتظار ماند

کو حاکمی که حکم کند در میان ما

این داوری به پیش خداوند کار ماند

در مجمعی که نام تو بردند جان نداد

خاقان ز سخت جانی خود شرمسار ماند