گنجور

 
فتحعلی‌شاه

اسیر خم کمند تو گشتم ای صیاد

نه می‌کشی ز جفا و نه می‌کنی آزاد

متاع هر دو جهانرا به راه تو دادم

گذشتم از سر این هر دو هر چه بادا باد

هزار مرتبه هر روز اگر کشی حاشاک

ز دست جور تو پیش کسی کنم فریاد

وفا ببین که ز جور تو در صف محشر

به پیش دادگری آن چنان نخواهم داد

تو شاه حسنی و دل دار ملک توست چرا

خرابه دل مارا نمی‌کنی آباد

به هر کجا که رود جان من گرفتارت

دلی که داغ تو دارد نمی‌شود آزاد

نخواست این که نشیند به دامنش خاقان

ز رحم نیست اگر خاک من نداد به باد

گذر نکرد چو شیرین به سوی من گر چه

هزار تیشه به سر من زدم یکی فرهاد

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
رودکی

جهان به کام خداوند باد و دیر زیاد

بر او به هیچ حوادث زمانه دست مداد

درست و راست کناد این مثل خدای ورا

اگر ببست یکی در، هزار در بگشاد

خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد

[...]

کسایی

خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد

که گاه مردم ازو شادمان و گه ناشاد

مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف

شگفت و کوته ، لیکن قوی و با بنیاد

فرخی سیستانی

یمین دولت شاه زمانه با دل شاد

بفال نیک کنون سوی خانه روی نهاد

بتان شکسته و بتخانه ها فکنده ز پای

حصارهای قوی بر گشاده لاد از لاد

هزار بتکده کنده قوی تر از هرمان

[...]

قطران تبریزی

همی ستیزه برد زلف یار با شمشاد

شگفت نیست گر از وی همیشه باشم شاد

گهی بپیچد و بستر بسیجد از دیبا

گهی بتازد و زنجیر سازد از شمشاد

ز قیر بر گل خندان هزار سلسله بست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه