گنجور

 
فتحعلی‌شاه

ای آن که ربوده از سرم هوش

خواهم که بگیرمت در آغوش

باد یاد تو یاد هر دو عالم

یک باره ز دل شده فراموش

چون من به غمش صبور بنشین

ای بلبل دل شکسته مخروش

گر غیر دهد شکر چو زهر است

ور زهر دهد ز دست او نوش

این مذهب عاشقی‌ست خاقان

زنار ببند و زهد مفروش

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
امیر معزی

آن زلف نگر بر آن بر و دوش

وان خط سیه بر آن بناگوش

هر دو شده پیش ماه و خورشید

مانندهٔ حاجبان سیه‌پوش

بی‌گرمی و بی‌فروغ آتش

[...]

سنایی

در عشق تو ای نگار خاموش

بفزود مرا غمان و شد هوش

من عشق ترا به جان خریدم

تو مهر مرا به یاوه مفروش

هرگز نشود غمت ز یادم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
قوامی رازی

آن خط دمیده بر بناگوش

ماه است ز شب شده زره پوش

درد دل عاشقان بی صبر

رنج تن بی دلان مدهوش

ای روز به روز فتنه باتو

[...]

عطار

ترسا بچهٔ شکر لبم دوش

صد حلقهٔ زلف در بناگوش

صد پیر قوی به حلقه می‌داشت

زان حلقهٔ زلف حلقه در گوش

آمد بر ِمن شراب در دست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه