گنجور

 
فتحعلی‌شاه

ابروکمان برابرش بنشسته بسته ترکش

دل می‌رود به سویش جان در قفا مشوش

صبر و توان به یک بار بگرفت آن پری‌رو

در قید آن پری‌رو ماییم در کشاکش

خوش آن که با نگاری در طرف لاله‌زاری

بنشیند و دمادم نوشد شراب بی‌غش

آن شوخ می‌نماید هرچند ناز ما هم

خوش خوش کشیم نازش تا کار ما شود خوش

ابروی تا بناگوش زاین‌سان که جان بسوزد

آن روی نیست یاران بر جان ماست آتش

آشفته حال خاقان تا چند باشد ای جان

زآن گیسوی پریشان زآن کاکل مشوش

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
مجیرالدین بیلقانی

غیرت وجه حالی من وجهک المنقش

شوشت حال قلبی من صد غک المشوش

ای قد و قامتت خوب وی زلف و عارضت خوش

آبی بر آتشم زن آبی بده چو اتش

مهلا فداک روح فالجسم فات عشقا

[...]

مولانا

در عشق آتشینش آتش نخورده آتش

بی‌چهره خوش او در خوش هزار ناخوش

دل از تو شرحه شرحه بنشین کباب می‌خور

خون چون میست جوشان بنشین شراب می‌چش

گوشی کشد مرا می گوشی دگر کشد وی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

در آتش محبت خود را بسوز خوش خوش

چون سوختی در آتش ، آتش بسوزد آتش

نسیمی

ای صورت جمالت بر لوح جان منقش

هستم ز فکر زلفت آشفته و مشوش

تابنده همچو رویت، دلجوی همچو قدت

ماهی که دید روشن؟ سروی که دید سرکش؟

گفتم ز چین زلفت دل را نگاه دارم

[...]

محتشم کاشانی

آمد ز خانه بیرون در بر قبای زرکش

بر زر کشیده خفتان شاهانه بسته ترکش

سرو از قبا گران بار گل از هوا عرق ریز

رنگ از حیا دگرگون زلف از صبا مشوش

در سر هوای جولان بر لب نشان باده

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه