گنجور

 
بلند اقبال

در آئینه بر عارض خود نظر کن

دلت را ز حال دل ما خبر کن

بزن شانه بر چین گیسوی مشکین

چوچین فارس را هم پر ازمشک تر کن

کندتیره دودش رخ مهر و مه را

ز آه دل دردمندان حذر کن

کس ار پای درحلقه عشق بنهد

بگوئید اول بدوترک سرکن

بودمنزل دلبر این دل که داری

مده جا در اوآرزو را به درکن

دلا چند می نالی از دردهجران

بسوز وبساز وشبی را سحر کن

سخن مختصر گویم ار وصل خواهی

مدد از خداجو سخن مختصر کن

به زاهد بگو پندم از عشق کم ده

نصیحت بر او ، با قضا و قدر کن

بلنداست اقبالت ای دل ولیکن

رواز خاک ره خویش را پست تر کن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

اندیشه زاد از سر بی مغز بدر کن

چون ماه تمام از دل خود زادسفر کن

شکرانه بیداری ازین راه مروتند

هر خفته که یابی، به سر پای خبر کن

چون همت آزاده روان بدرقه توست

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
ملا احمد نراقی

گفتم ز دعای من شبخیز حذر کن

گفتا برو اظهار ورع جای دگر کن

گفتم که قدم در ره عشق تو نهم گفت

بگذار ولیکن قدم خویش ز سر کن

گفتم نظری بر رخ زیبای تو خواهم

[...]

یغمای جندقی

از صومعه زاهد به خرابات سفر کن

طامات صفائی ندهد فکر دگر کن

آدم به نشاط غمش از گلشن مینو

بگذشت تو هم گر خلفی کار پدر کن

تا در ره او پای کند پویه قدم زن

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از یغمای جندقی
میرزا حبیب خراسانی

وقت سحر آمد اهل ترتیب سحر کن

آرایش این بزم بآئین دگر کن

یک نیمه بخوابند و دگر نیمه بمستی

یاران قدح کش همه را باز خبر کن

آن تاج مکلل بگهر، باز بسر نه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه