گنجور

 
رضاقلی خان هدایت

و هُوَ کهف الفضلا و المعاصرین، ملّا احمدبن ملّا مهدی نراقی(ره). نراق از قراء کاشان و ملا مهدی، مجتهدی است والاشأن. باری والد مولانا احمد از مجتهدین امامیه بود و در فقه و اصول تصنیفات نمود. خود هم از اهل اجتهاد و سالک مسلک صلاح و سداد است. صاحب کمالات صوری و معنوی و در زهد و ورع او را پایهٔ قوی است. با این حال به وجد و ذوق معروف و به خوش فطرتی و شیرین مشربی موصوف. وقتی در کاشان مدرسه‌ای بنا می‌کردند مولانا عبور نموده، این بیت اول را بدیهةً فرموده. بسیارخوب گفته. چند بیت دیگر هم از اوست. مثنوی نیز دارد موسوم به چهار سفر.

مِنْغزلیّاته سلّمه اللّه تعالی

در حیرتم آیا ز چه رو مدرسه کردند

جایی که در آن میکده بنیاد توان کرد

تاراج کنی تا کی ای مغبچه ایمان‌ها

کافر تو چه می‌خواهی از جان مسلمان‌ها

تیری به من افکندی این طرفه که از یک تیر

در هر بنِ موی من پنهان شده پیکان‌ها

ای خضر مبارک پی بنمای به من راهی

سرگشته چنین تا کی مانم به بیابان‌ها

دامن مکش از دستم ای بت که به امیدت

یک باره کشیدستم دست از همه دامان‌ها

پروانه صفت کردم گرد سر هر شمعی

از روی تو چون روشن شد شمع شبستان‌ها

مقصود من محزون از باغ تماشا نه

چون بوی تو دارد گل گردم به گلستان‌ها

اندر آن کوی که سرها همه شد خاک آنجا

جهد کن زود برس ای دل غمناک آنجا

در خرابات مغان جای هوسناکان نیست

دل پر خون طلبند و تن صد چاک آنجا

ترک سر گفتم نخست آنگه نهادم پایه راه

اندرین ره هرچه آید گو بیا بر سر مرا

طرفه حالی بین که من جویم ز زخم تیغ او

عمر جاویدان او ترساند از خنجر مرا

شمع ما پنهان هوای خانهٔ خمار داشت

نیمه شب تنها ندانم با که آنجا کار داشت

آنکه دیدی سرگران در بزم ما دردی کشان

نامسلمانم اگر در سر بجز دستار داشت

تا مغبچگان مقیم دیرند

در دیر مغان مرا مقام است

آن آیه که منع عشق دارد

ای شیخ بمن نما کدام است

آن می که به دوست ره نماید

آخر به کدام دین حرام است

از خانهٔ ما نهفته راهی است

تا منزل او که یک دو گام است

گفتیم بسی ز عشق و گفتند

این قصّه هنوز ناتمام است

ای کاش شب تیرهٔ ما را سحری بود

تا در سحر این نالهٔ ما را اثری بود

کردم طلب مرغ دل از عشق و نشان داد

دیدم به کنج قفسی مشت پری بود

از بیم ملامت رهم از میکده بسته است

از خانهٔ ما کاش به میخانه دری بود

یک دیده به روی تو گشادیم و ببستیم

چشم از دو جهان و چه مبارک نظری بود

آزادی‌ام از دام هوس نیست ولیکن

صیاد مرا کاش به اینجا گذری بود

اعضای تن خود همه کاویدم و دیدم

در هر رگ و هر پی ز غمت نیشتری بود

به این دردم طبیبی مبتلا کرد

که درد هر دو عالم را دوا کرد

خوشا حال کسی کاندر ره عشق

سری در باخت یا جانی فدا کرد

چنین صیاد مستغنی ندیدم

که ما را صید خود کرد و رها کرد

در میخانه بر رویم گشادند

مگر می‌خواره‌ای بر من دعا کرد

صفایی تا مرید می کشان شد

عبادت‌های پیشین را قضا کرد

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی بکند

نه چنان است گمانم که گناهی بکند

ما به عاشق نه همین رخصت دیدار دهیم

بوسه را نیز دهیم اذن که گاهی بکند

آنکه آرایش این باغ ازو بوده کنون

نگذارند که ازدور نگاهی بکند

ساقیا زاهد بیچاره بود مست غرور

بدهش جرعه‌ای از باده که هشیار شود

بر رخ دل بگشا روزنی از گلشن عشق

تا مگر فارغ ازین عالم پندار شود

روز اول که دلم را هوس زلف تو شد

گفتم این مرغ بدین دام گرفتار شود

غافل مباش ای مدعی از آهِ عالم سوز من

کاین تیر آتشبار را در کورهٔ دل تافتم

آوخ که آخر شد کفن در هجر آن سیمین بدن

آن جامه‌هایی را که من بهر وصالش بافتم

گفتم ز دعای من شب زنده حذر کن

گفتا برو اظهار ورع جای دگر کن

شد تهی دل‌ها ز عشق و بسته شد میخانه‌ها

رونقی یارب به آیین مسلمانی بده

 
sunny dark_mode