دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشد
گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد
هرگز از حسرتم آگاه نگردی، مگر آن دم
که ز پا افتی و منزل قدمی بیش نباشد
زده زیبا صنمان گرد دلم حلقه و غافل
که درین بتکده جای صنمی بیش نباشد
آنکه عادت بستم داده مرا، کاش نداند
که ز ترک ستم او را ستمی بیش نباشد
ترسم آید دمی از لطف طبیبم بسر آذر
که مرا فرصت گفتار دمی بیش نباشد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم جدایی و حسرتش صحبت میکند. او میگوید که وقتی در آستانه مرگ است، تنها غم جدایی برایش باقی مانده و دیدن معشوق برایش اهمیت زیادی دارد، حتی اگر فقط یک لحظه باشد. شاعر اشاره میکند که هیچکس از حسرت او باخبر نخواهد شد مگر زمانی که به زمین بیفتد و دیگر نتواند چیزی بگوید. او همچنین درباره زیبایی معشوق و گرفتاری خود در عشق سخن میگوید و نگرانیاش را از اینکه محبت معشوق او را از یاد ببرد، ابراز میکند. در نهایت، او نگران است که فرصت گفتن دلنوشتههایش را نداشته باشد.
هوش مصنوعی: در لحظهی مرگم، اگر غم دوریات به خاطر وجودت دیگر غمی نداشته باشد، به من کافی است که فقط یک لحظه تو را ببینم و دیگر از عمرم چیزی باقی نماند.
هوش مصنوعی: هرگز متوجه حسرتهای من نخواهی شد، مگر زمانی که از پا بیفتی و دیگر نتوانی جلوتر بروی.
هوش مصنوعی: زیبای دلربا از طرز رفتارش دورم کرده و غافل از این که در این مکان پر از بت، جایی برای عشق و محبت وجود ندارد.
هوش مصنوعی: آن کسی که مرا به عادت واداشته است، ای کاش نمیدانست که از بیمحلی و ظلم او، تنها ظلم دیگری بر او نخواهم کرد.
هوش مصنوعی: میترسم که روزی از مهربانی طبیب من بیخبر بمانم و در آن لحظه فرصتی برای گفتن حرفهایم نداشته باشم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زین الم در دم مرگم المی بیش نباشد
گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد
نبود قوت رفتار به پای طلب من
ورنه تا منزل جانان قدمی بیش نباشد
سهل باشد که بر آری تو تمنای دلی را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.