گنجور

 
آذر بیگدلی

دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشد

گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد

هرگز از حسرتم آگاه نگردی، مگر آن دم

که ز پا افتی و منزل قدمی بیش نباشد

زده زیبا صنمان گرد دلم حلقه و غافل

که درین بتکده جای صنمی بیش نباشد

آنکه عادت بستم داده مرا، کاش نداند

که ز ترک ستم او را ستمی بیش نباشد

ترسم آید دمی از لطف طبیبم بسر آذر

که مرا فرصت گفتار دمی بیش نباشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سحاب اصفهانی

زین الم در دم مرگم المی بیش نباشد

گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد

نبود قوت رفتار به پای طلب من

ورنه تا منزل جانان قدمی بیش نباشد

سهل باشد که بر آری تو تمنای دلی را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه