گنجور

 
آذر بیگدلی

دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشد

گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد

هرگز از حسرتم آگاه نگردی، مگر آن دم

که ز پا افتی و منزل قدمی بیش نباشد

زده زیبا صنمان گرد دلم حلقه و غافل

که درین بتکده جای صنمی بیش نباشد

آنکه عادت بستم داده مرا، کاش نداند

که ز ترک ستم او را ستمی بیش نباشد

ترسم آید دمی از لطف طبیبم بسر آذر

که مرا فرصت گفتار دمی بیش نباشد