گنجور

 
آذر بیگدلی

پیران بی گنه را، کشتی گر از نگاهی؛

جرمی نداری آری، طفلی و بیگناهی

هر جا نسیمی آید، کز وی دلم گشاید؛

خوشدل شوم که شاید، پیکی رسد زراهی

رحمی، وگرنه ترسم از سوز دل چو شمعم؛

ریزد ز دیده اشکی، خیزد ز سینه آهی

ای آنکه با رقیبان، همصحبتی دمادم

دردم بجو زمانی، حالم بپرس گاهی

جای چو من گدایی، در بزم چون تو شاهی