مهی، که مایهٔ شادی عالم است غمش
بود شکایت بسیار من، ز لطف کمش
مرا فراق وی آن روز کشت و، میترسم
که روز حشر به قتلم کنند متهمش!
منش ستمگری آموختم، ندانستم
که من نخست دهم جان به خواری از ستمش
فگند تیغ و یم سر بپای او، شادم
که بر نداشتم آن روز هم سر از قدمش
فغان که روز فراقم، زمان زمان آمد؛
بیاد سوی رقیبان، نگاه دمبدمش
فگند عشق، به بتخانه یی مرا کز ناز
ندیده گوشه ی چشمی برهمن از صنمش
چه مرغ نامه ام آذر برد بکوی بتی
که نیست باک ز قتل کبوتر حرمش؟!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم و اندوهی که به خاطر جدایی از محبوبش دارد، صحبت میکند. او میگوید که هرچند عشق و زیبایی محبوبش باعث شادمانی جهان است، اما جدایی و دوری از او بسیار رنجآور است. شاعر از احساس ناامیدی و عذاب فراق میگوید و میترسد که در روز قیامت به خاطر عشقش مورد بازخواست قرار گیرد. او همچنین به ستمگری که خود آموخته و در نهایت به خاطر عشقش به ذلت کشیده شده، اشاره میکند. شاعر با بیتابی و فغان از روزهای دوری و انتظارش یاد میکند و با آرزو برای یک نگاه از محبوبش، در دل خود میسوزد. در نهایت، به خاطر عشقش به محبوب، خود را در خطر میبیند ولی همچنان از عشقش دم میزند.
هوش مصنوعی: ماه، که منبع شادی جهان است، غم او بود که سبب شکایات فراوان من شده است، به خاطر کمی لطفش.
هوش مصنوعی: جدایی او در آن روز مرا از پا درآورد و میترسم که در روز قیامت نیز به خاطر این جدایی مرا متهم کنند!
هوش مصنوعی: من شخصیت ظلم و ستم را یاد گرفتم، اما نمیدانستم که خودم اولین کسی هستم که جانم را به خاطر ستم او در ذلت میگذرانم.
هوش مصنوعی: او را با تیغ در پای او نشاندهاند و خوشحالم که آن روز سر از قدمش برنداشتم.
هوش مصنوعی: آه، که روز جدایی من، فرا رسید؛ همواره به یاد رقبایم، به او نگریستم.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق، به معبد معشوقی رفتم که او به دلیل رونق و زیباییاش، حتی یک نگاهی به من نمیاندازد.
هوش مصنوعی: چه پرندهای نامهام را به کوی بت ببرد، در حالی که او از کشتن کبوتر حرمش هیچ ترسی ندارد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو در سخا و سخن قوت حیات نهاد
خدای عزوجل هر دم از دم و حکمش
خواص معجز عیسی و خضر کرد پدید
نتایج سر کلک از عنایت قلمش
مرا بخاسته ز آثار همت عالی
[...]
دلم خرید غم و جان فشاند در قدمش
گرش دمی نخورد غم شود گسسته دمش
غمش ز خوردن خون دل من آمد سیر
دلم هنوز به سیری نمی رسد ز غمش
شکست قلب دلم نادرست پیمانش
[...]
گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمش
ببوسی از من خاکی نشانه قدمش
بخوان به حضرت او زینهار از سر سوز
تحیتی که نوشتم، همه به خون رقمش
ز بعد عرض تحیت اگر به ما برسد
[...]
درین غمم که مباد از نگاه دم بدمش
به آشنایی پنهان کنند متّهمش
ز نامه حالت عاشق نمیتوان دانست
که غیر نام تو بیرون نیاید از قلمش
ز دردمندی من، غیر شاد و من خوشدل
[...]
بلاست خط نگارین و زلف خود به خمش
دگر ز فتنه چه بر سر نوشته تا قلمش
به این جمال و نکویی که اوست میترسم
موحدان به خدایی کنند متهمش
اگر فریب ملایک دهد عجب نبود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.