گنجور

 
مجد همگر
 

دلم خرید غم و جان فشاند در قدمش

گرش دمی نخورد غم شود گسسته دمش

غمش ز خوردن خون دل من آمد سیر

دلم هنوز به سیری نمی رسد ز غمش

شکست قلب دلم نادرست پیمانش

خمیده کرد مرا پشت زلف پرزخمش

دلم به قهر و ستم رام گشت و بسته از آنک

ز لطف خوشتر قهر و ز عدل به ستمش

هزار ناوک مژگان رسید بر دل ازاو

وزان همه نه گزندش رسید و نه المش

اگر به بام برآید برد نمازش ماه

وگر به بتکده آید شمن شود صنمش

نمی شود قدمش رنجه سوی من ای کاش

به نامه از پی من رنجه داشتی قلمش

سرشک من ز سپاهان رود به دجله به سر

اگر ز پارس بخواند خلیفه عجمش

کبوتری که برد رقعه غمم بر او

پرش بسوزد از تاب حرمت حرمش