گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

چند غواص بری گوهر عمانی را

طلب از شط قدح جوهر رمانی را

نقش روی تو به چین برده مبرهن کردم

تا که بر صفحه شکستم قلم مانی را

به نگه راز درون مردم چشمت دانست

این سیه از که بیاموخت زبان‌دانی را

زاهد شهر از آن مجتنب آمد ز شراب

که محک آمد می جوهر انسانی را

عندلیبی که به گلزار و به گل نغمه‌سراست

از گل روی تو آموخت نواخوانی را

موج دریا ببرد طالب گوهر به شعف

بخرد طالب جانان خطر جانی را

قرص خور را برباید ز سر خوانِ فلک

چند درویش خورد انده بی‌نانی را

عندلیبا تو چو آشفته گل باقی جوی

بیهده یار چه خوانی تو گل فانی را

علم نصر من الله بکش از نام علی

تا بسوزی ز شرر رایت عثمانی را

 
 
نامبردگان شاهنامه
خواجوی کرمانی

بده آن راحِ روان‌پرورِ ریحانی را

که به کاشانه کشیم آن بتِ روحانی را

من به دیوانگی ار فاش شدم معذورم

کان پری صید کند دیو سلیمانی را

سر به پای فَرَسَش درفکنم همچون گوی

[...]

صائب

گریه از دل نبرد کلفت روحانی را

عرق شرم نشوید خط پیشانی را

لنگر درد به فریاد دل ما نرسید

تا که تسکین دهد این کشتی طوفانی را؟

دل آگاه ز تحریک هوا آسوده است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
بیدل دهلوی

عیشْ داندْ دلِ سرگشتهْ پریشانی را

ناخدا باد بود کشتیِ توفانی را

اشکْ در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت

از بنِ چاه برآر این مَهِ کنعانی را

عشقْ نبود به عمارتگریِ عقلْ شریک

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
حزین لاهیجی

عشقت آمیخت به دل درد فراوانی را

ریخت در پیرهنم، خار بیابانی را

نام پروانه مکن یاد که نسبت نبود

با من سوخته دل، سوخته دامانی را

هرچه خواهی بکن، از دوری دیدار مگو

[...]

واقف لاهوری

ساختم جمع ز بس بی‌سروسامانی را

کرده زلف تو ز من قرض پریشانی را

بهر من گنج برون از ته دیوار آورد

دارد آباد خدا خانهٔ ویرانی را

سرمه در چشم بکش تا به تو روشن گردد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه