عشقت آمیخت به دل درد فراوانی را
ریخت در پیرهنم، خار بیابانی را
نام پروانه مکن یاد که نسبت نبود
با من سوخته دل، سوخته دامانی را
هرچه خواهی بکن، از دوری دیدار مگو
وحشت آباد مکن خاطر ویرانی را
عشق در دل چه خیال است که پنهان گردد؟
پرده پوشی نتوان، آتش سوزانی را
هرکه آسودهٔ خاک است برآید چو سپند
آه اگر شرح دهم گرمی جولانی را
نازم آشفتگی عشق که خوش می سازد
بخت شوریده سرم، طرّه پریشانی را
دستم از دامن دلدار جدا ماند حزین
چه کنم گر نکنم پاره، گریبانی را؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج عاطفی ناشی از عشق سخن میگوید. او به شدت از جدایی و دوری معشوق رنج میبرد و احساس میکند که در این وضعیت نمیتواند به زندگی عادی برگردد. عشق او مانند آتش سوزانی است که نمیتواند آن را پنهان کند و یادآور میشود که هرچه بخواهد از دوری عشقی بگوید، نمیتواند از وحشت و درد ناشی از آن فرار کند. در نهایت، او به احساسات آشفته و پریشان خود اشاره میکند و از جدایی از دلدارش ابراز نا امیدی میکند.
هوش مصنوعی: محبت تو باعث شد که درد زیاد در قلبم جوانه بزند و این درد را همچون خار بیابانی در لباس من جایی پیدا کرد.
هوش مصنوعی: به یاد پروانه نباش؛ زیرا من فقط یک دل سوخته دارم و به هیچوجه با گیسوان سوختهات ارتباطی ندارم.
هوش مصنوعی: هر کاری که میخواهی انجام بده، اما از غم دوری و دیدار حرف نزن تا دلت را خراب نکنی و احساس یأس نکنی.
هوش مصنوعی: عشق در دل چه تصوری است که بتوان آن را پنهان کرد؟ نمیتوان شعلهای سوزان را زیر پرده پنهان کرد.
هوش مصنوعی: هر کسی که در آرامش خاک آرام گرفته است، در زمان مناسب به مانند سپند (نوعی گیاه آتشین) سر بر میآورد. ای کاش میتوانستم دربارهی شوق و سرزندگی این وضعیت بیشتر توضیح دهم.
هوش مصنوعی: عشق را به خاطر اینکه بخت ناپاک و آشفتهام را خوش میسازد، میستایم، هرچند که خودم دچار بینظمی و پریشانی هستم.
هوش مصنوعی: دستم از دامن محبوب جدا مانده است، افسوس که اگر لباسش را پاره نکنم، چه کنم؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بده آن راحِ روانپرورِ ریحانی را
که به کاشانه کشیم آن بتِ روحانی را
من به دیوانگی ار فاش شدم معذورم
کان پری صید کند دیو سلیمانی را
سر به پای فَرَسَش درفکنم همچون گوی
[...]
گریه از دل نبرد کلفت روحانی را
عرق شرم نشوید خط پیشانی را
لنگر درد به فریاد دل ما نرسید
تا که تسکین دهد این کشتی طوفانی را؟
دل آگاه ز تحریک هوا آسوده است
[...]
عیش داند دل سرگشته پریشانی را
ناخدا باد بودکشتی توفانی را
اشک در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت
از بن چاه برآر این مهکنعانی را
عشق نبود به عمارتگری عقل شریک
[...]
چند غواص بری گوهر عمانی را
طلب از شط قدح جوهر رمانی را
نقش روی تو به چین برده مبرهن کردم
تا که بر صفحه شکستم قلم مانی را
به نگه راز درون مردم چشمت دانست
[...]
بنده ی خاک درم عالم ربانی را
قبله ی اهل نظر کامل کرمانی را
به تماشاگه ی جان پی نبری با همه نور
تا ز تن برندری پرده ی ظلمانی را
شیخ اسلام برافراخت چو خود رایت کفر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.