گنجور

 
صفایی جندقی

بنده ی خاک درم عالم ربانی را

قبله ی اهل نظر کامل کرمانی را

به تماشاگه ی جان پی نبری با همه نور

تا ز تن برندری پرده ی ظلمانی را

شیخ اسلام برافراخت چو خود رایت کفر

منتظر از چه زیم فتنه ی سفیانی را

با چنین نادره اسلام خوش آن شرک قدیم

نسبتی نیست به هم ناصب و نصرانی را

دیده ام تا حرم از دیر چه صوفی چه فقیه

کافری چند به خود بسته مسلمانی را

جاهلم نیز بخوانی اگر ای پیر حرم

برتو ترجیح سزد راهب ویرانی را

مالک عرش خودآیی چو صفایی سازی

قلب رحمانی اگر قالب شیطانی را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجوی کرمانی

بده آن راحِ روان‌پرورِ ریحانی را

که به کاشانه کشیم آن بتِ روحانی را

من به دیوانگی ار فاش شدم معذورم

کان پری صید کند دیو سلیمانی را

سر به پای فَرَسَش درفکنم همچون گوی

[...]

صائب تبریزی

گریه از دل نبرد کلفت روحانی را

عرق شرم نشوید خط پیشانی را

لنگر درد به فریاد دل ما نرسید

تا که تسکین دهد این کشتی طوفانی را؟

دل آگاه ز تحریک هوا آسوده است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
بیدل دهلوی

عیش داند دل سرگشته پریشانی را

ناخدا باد بودکشتی توفانی را

اشک در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت

از بن چاه برآر این مه‌کنعانی را

عشق نبود به عمارتگری عقل شریک

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
حزین لاهیجی

عشقت آمیخت به دل درد فراوانی را

ریخت در پیرهنم، خار بیابانی را

نام پروانه مکن یاد که نسبت نبود

با من سوخته دل، سوخته دامانی را

هرچه خواهی بکن، از دوری دیدار مگو

[...]

آشفتهٔ شیرازی

چند غواص بری گوهر عمانی را

طلب از شط قدح جوهر رمانی را

نقش روی تو به چین برده مبرهن کردم

تا که بر صفحه شکستم قلم مانی را

به نگه راز درون مردم چشمت دانست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه