گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

لبش هنوز ز طفلی نشسته از شیر است

که آهوی نگهش در کمینگه شیر است

علاج این دل شیدا ز زلف آمد و بس

که گفت چاره دیوانه غیر زنجیر است

به دستم آن خم گیسو فتاد و طره زلف

اگر بود اثری هم در آه شبگیر است

به غیر آهوی چشمت که شیرگیر آمد

کی آهوان دگر را هوای نخجیر است

به دستیاری ابرو ببرد دل، چشمت

که تُرک عربده‌جو، تکیه‌اش به شمشیر است

فریب زاهد و تسبیح او مخور ای دل

بهوش باش که این رشته دام تزویر است

علاج این دل سودائی ار لبش نکند

بگو طبیب که بیمار را چه تدبیر است

اگر نه زلف وی آشفتگی به من آموخت

چرا چو طره او، بغض من گره‌گیر است

فزود عقلم و از سر ببرد رنج خمار

در این شراب، خدا را بگو چه تأثیر است

 
 
 
مشکلات اینترنت
سلیم تهرانی

به بوی خرقه گلم در چمن عنانگیر است

ز شوق شال سرم را هوای کشمیر است

خزان به گلشن آزادگان ندارد راه

نشاط اهل قناعت، بهار تصویر است

در آن دیار همان به که پرسشت نکنند

[...]

واعظ قزوینی

نه شوق منصب هندم، نه ذوق جاگیر است

که سیر چهره سبزان هزار کشمیر است

بهند سایه دیوار خویش خرم و شاد

نشسته شاه جهانم، غمم جهانگیر است

اگر قلمرو هستی شود پر از دشمن

[...]

نشاط اصفهانی

قرارگاه جهان بر مدار تقدیر است

عجب زخواجه که درگیر و دار تدبیر است

اگر بلطف بخوانند کبک صیاد است

و گر بقهر برانند باز نخجیر است

نه لطف خاصه ی طاعت نه خشم لازم جرم

[...]

صغیر اصفهانی

بگو به آنکه موفق بحسن تدبیر است

بخود مناز که این هم بحکم تقدیر است

بلی اگر نه به تقدیر بسته سیر‌ام ور

بگو که چیست ز تدبیرها عنان گیر است

بس اتفاق فتد اینکه با تمام قوا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه