گنجور

 
سلیم تهرانی

به بوی خرقه گلم در چمن عنانگیر است

ز شوق شال سرم را هوای کشمیر است

خزان به گلشن آزادگان ندارد راه

نشاط اهل قناعت، بهار تصویر است

در آن دیار همان به که پرسشت نکنند

که مرغ نامه بر دوستان به هم، تیر است

به خان و مان نبرد ره کسی درین وادی

که آشیانه ی مرغش به شاخ نخجیر است

فریب عقل مخور، ایمن از گزند مباش

که ریشه ی نی این بیشه پنجه ی شیر است

ز جنبش سر زلف تو دل به رقص آمد

که ساز صحبت مجنون، صدای زنجیر است

هلاک زخم تو گردم که رسم جانبازی

ز کشته ی تو به طاق بلند شمشیر است

سلیم درد دل خود نمی توانم گفت

سخن چو گریه مرا پیش او گلوگیر است