گنجور

 
سلیم تهرانی

به بوی خرقه گلم در چمن عنانگیر است

ز شوق شال سرم را هوای کشمیر است

خزان به گلشن آزادگان ندارد راه

نشاط اهل قناعت، بهار تصویر است

در آن دیار همان به که پرسشت نکنند

که مرغ نامه بر دوستان به هم، تیر است

به خان و مان نبرد ره کسی درین وادی

که آشیانه ی مرغش به شاخ نخجیر است

فریب عقل مخور، ایمن از گزند مباش

که ریشه ی نی این بیشه پنجه ی شیر است

ز جنبش سر زلف تو دل به رقص آمد

که ساز صحبت مجنون، صدای زنجیر است

هلاک زخم تو گردم که رسم جانبازی

ز کشته ی تو به طاق بلند شمشیر است

سلیم درد دل خود نمی توانم گفت

سخن چو گریه مرا پیش او گلوگیر است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
واعظ قزوینی

نه شوق منصب هندم، نه ذوق جاگیر است

که سیر چهره سبزان هزار کشمیر است

بهند سایه دیوار خویش خرم و شاد

نشسته شاه جهانم، غمم جهانگیر است

اگر قلمرو هستی شود پر از دشمن

[...]

نشاط اصفهانی

قرارگاه جهان بر مدار تقدیر است

عجب زخواجه که درگیر و دار تدبیر است

اگر بلطف بخوانند کبک صیاد است

و گر بقهر برانند باز نخجیر است

نه لطف خاصه ی طاعت نه خشم لازم جرم

[...]

آشفتهٔ شیرازی

لبش هنوز زطفلی نشسته از شیر است

که آهوی نگهش در کمینگه شیر است

علاج این دل شیدا ززلف آمد و بس

که گفت چاره دیوانه غیر زنجیر است

بدستم آن خم گیسو فتاد و طره زلف

[...]

صغیر اصفهانی

بگو به آنکه موفق بحسن تدبیر است

بخود مناز که این هم بحکم تقدیر است

بلی اگر نه به تقدیر بسته سیر‌ام ور

بگو که چیست ز تدبیرها عنان گیر است

بس اتفاق فتد اینکه با تمام قوا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه